تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

آرين گلم سلام

فراموش نمي‌كنم كه وقتي با مفهوم مرگ آشنا شدي، چه دغدغه‌هايي وجود نازنينت را فرا گرفته بود و چه سئوال‌هايي – به‌رغم همه تلاش مامان و من – برايت بي‌پاسخ مانده بود: مامان وقتي من به دانشگاه بروم، شما هنوز هستيد؟ وقتي من عروسي كنم، شما هنوز زنده‌ايد؟ چرا آدم‌ها مي‌ميرند؟ وقتي كسي مي‌ميره، چي مي‌شه؟...

تو رفتي و ما اين روزها با مشابه همين پرسش‌ها و دغدغه‌ها، اين‌بار از زبان مزدا و با ادبياتي متفاوت مواجه شده‌ايم: مامان، آرين چرا نمي‌ياد؟ بابا، آرين كجا است؟ از پيش خدا مي‌ياد پيش ما؟ ...

اين بار ما مي‌خواهيم تا حد امكان آشنا شدن مزدا با مفهوم مرگ را به تاخير بيندازيم اما وقتي دلتنگ برادر بزرگترش مي‌شود و سراغ تو را از ما مي‌گيرد و نمي‌داند كه چرا تو كه اينقدر او را دوست داشته و داري به ديدنش نمي‌آيي، نمي‌دانيم چگونه نبودن تو را برايش توجيه كنيم.

مزدا هر روز كه مي‌گذرد بيش از گذشته، جاي خالي تو را در خانه احساس مي‌كند و اين را مي‌توان از تكرار پرسش‌هايش درباره تو دريافت. او اگر چه با مهراد رابطه خوبي دارد و بازي‌هايش با او يادآور عشق بي‌پاياني است كه تو به مزدا داشتي، اما او خود هنوز يك كودك است و به‌نظر مي‌رسد بيش از يك برادر كوچك، به كسي چون تو نياز دارد كه به او عشق بورزي و حامي‌اش باشي. مي‌دانيم و از اعماق وجودمان باور داريم كه تو هستي و حمايت‌هايت را همواره چون سپري در برابر مشكلات روزافزون زندگي گرداگرد خود احساس مي‌كنيم، اما مزداي ما و مزداي تو اين روزها بيش از گذشته به تو احتياج دارد. تنهايش نگذار و اجازه بده كه حضور تو را دركنارش احساس كند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:45  توسط ابراهیم باقری  | 

پسر گلم

 ۱۳ سال پیش روز هفتم آذر ماه ۷۵ ساعت ۲ و ۳۵ دقیقه بعد از ظهر با صدای گریه هات شادی رو به ما هدیه کردی و ما حالا در چنین روزی با گریه های بی صدامون بغضمون رو فرومیخوریم و حسرت میکشیم که تو در کنارمون نیستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:39  توسط ابراهیم باقری  | 

آرین جان

دلم میخواد سرمو از پنجره بکنم بیرون و فریاد بزنم: آی مسلمونا به دادم برسین!

صبح که میشه هنوز هوا درست و حسابی روشن نشده مهراد از خواب بیدار میشه و شروع میکنه به آواز خوندن! دیگه نمیذاره کسی بخوابه.

مدتیه ۴ دست و پا میره. اول میره سراغ مزدا. صداش میکنه. مزدا جواب نمیده. دس دسی میکنه مزدا محل نمیذاره بعد بهش کله میزنه فایده نداره میره روش و سعی میکنه گازش بگیره! اما با دو تا دندون نمیشه برای گاز گرفتن ۴ تا دندون لازمه . موهاشو میکشه! تازه مزدا یه تکونی به خودش میده: برو کنار. دوباره چشماشو میبنده. مهراد که به این سادگی دست بردار نیست با دو تا دستاش میزنه تو صورت مزدا: دا دا دا دا دا مزدا کش و قوسی به خودش میده : مامان اینو ببر کنار. صدای تو توی گوشم زنگ میزنه: مامان مزدا رو بگیر.

مهراد که فکر میکنه مزدا رو بیدار کرده اول از این موفقیت خوشحال میشه و میخنده اما وقتی میبینه مزدا پیچ و تابی خورد و پشتشو به اون کرد جیغ میزنه و موهاشو میکشه و با دستاش توی سر مزدا میزنه. دا دا دا دا دا و مزدا خان که دیگه خواب از سرش پریده یواش یواش از جاش بلند میشه و بدش نمیاد با مهراد سروکله بزنه. مهرا خوشحال از اینکه بالاخره مزدا رو بیدار کرده یه خنده شیرین تحویل مزدا میده با دو تا دندون قشنگش به مزدا سلام میکنه و براش دست و پا تکون میده و دوتایی با هم گلاویز میشن. و سرو صدا میکنن و می خندن گاهی هم جیغ میکشن. این قصه هر روز بیدار شدن این دوتاست.

از وقتی مهراد ۴ دست و پا میره بیچاره شدیم به همه جا سرک میکشه به همه چیز دست میزنه میره تو اتاق تو و هر کاری دلش میخواد میکنه صدای جیغ مزدا بلند میشه: مامان بیا اینو ببر. دوباره صدای تو توی گوشم  زنگ میزنه: مامان بیا این بچه رو بگیر. بعد کتاب ریاضی تو رو با سلام و صلوات از تو دستای مزدا درمیاریم. ناقلا چقدر زورش زیاده مگه کتابو ول میکنه.

مزدا فریاد میزنه مامان اینجا اتاق منه. یادم میاد بهت جواب میدادم: مامان جان اتاق دوتاتونه. خودت نی نی خواستی. مزدا میگه: آخه اسباب بازیامو خراب میکنه. - : کتاباتو بذار بالای کمد که دستش نرسه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:53  توسط رابعه امان الهی  | 

سلام

وبلاگ مزدا و مهراد مدتي است كه دچار اشكال شده و صفحه اول آن بلافاصله بعد از باز شدن به سايت بلاگرد لينك مي شود. اگر از دوستان كسي اطلاعي درباره نحوه رفع اين مشكل دارد ممنون مي شويم كه به ما هم اطلاع  بدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:50  توسط ابراهیم باقری  | 

اتاقتو تغییر دادیم. دیوارای اتاقتو  کاغذ دیواری کردیم با طرح ابر و ماه و ستاره با ترکیب رنگ آبی و سفید وسایل اتاق همه عوض شدن. برای مزدا و مهراد تخت و کمد جدید گرفتیم با ترکیب رنگ آبی و زرد. پرده عوش شده. فرش عوش شده همه چی عوض شده. حتی عکساتو به اتاق خودمون منتقل کردیم. میخواستیم به زندگیشون رنگ شادی بدیم. فکرشو بکن مزدا دیگه براش مهمه که بالش و لحافش مرد عنکبوتی باشه! مثل تو که دوست داشتی همه چیزات هری پاتر باشه!

اما

منو بابا خوب میدونیم که این تاثیرات برای ما مقطعی و زودگذر خواهد بود.

اتاق تو قراره برای مزدا و مهراد شروع جدیدی باشه اما بوی تو و خاطرات تو از اونجا پاک شدنی نیستن. یه زمانی تو تنها پسر ما بودی و ما همه این کارها رو برای تو توی اون تاق انجام دادیم حالا مجبور شدیم با دستای خودمون عکس ماشیناتو فوتبالیستاتو خواننده های مورد علاقه تو از روی دیوار بکنیم. هیچوقت شهامت چنین کاری رو در خودمون نمیدیدیم اما چشمامونو بستیم و کندیم. دو سال و نیم که چیزی نیست اگر ۱۰۰۰ سال دیگه هم میگذشت باز هم نمیتونستیم این کارو بکنیم بنابراین چشمامونو بستیم و همه رو کندیم. عمق این درد رو کسی درک میکنه که مثل ما داغ فرزند دیده باشه.

خودمون هم خوب میدونیم که با این تغییرات چیزی در درون ما عوض نمیشه اما این وسط یه سوال بی جواب مونده و اون اینه که حالا جای تو کجاست؟ اتاقت کجاست؟ عکساتو کجا باید بچسبونی؟ وسایلت کو؟ لباساتو کجا آویزون میکنی؟ جوراباتو کدوم گوشه میندازی؟ کیفتو کجا میذاری؟

نمیدونم شایدم ما ابلهانه با اسپری روی غصه هامون رنگ پاشیدیم و شاید این دردناکتر از وضعیت قبلی باشه. اما به هرحال ما این کارا رو کردیم.

خدا رو شکر که مزدا از خاطرات گذشته که به سختی اونا رو به خاطر میاره داره دور و دورتر میشه و مهراد که بعد از اون داستان به دنیا اومده میتونه همدم خوبی براش باشه.

ولی خدا به داد ما برسه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:36  توسط رابعه امان الهی  |