تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد






























+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:34  توسط ابراهیم باقری  | 

آرین جان

تو دوره 10 ساله زندگیت، یه روزهایی خیلی براقن؛ مثل اون روزی که برات یک کیف کوچولو (از اون کیف‌های مدل چمدونی کوچولو برای مهد کودک) خریدم؛ همون که روش عکس "زی‌زی‌گولو" بود. وقتی اون کیفو خریدم و دادم دستت، تا برسم خونه داشتم نگات می‌کردم و نمی‌تونستم جلوی لبخندمو بگیرم. باورم نمی‌شد که پسر من داره بزرگ می‌شه و قراره بره مهدکودک. تو اون موقع 3 سالت بود و نمی‌دونستی که با اون کیف خوشگلت و با اون قیافه جدی، چه غوغایی تو دل من به پا کردی. چند تا مغازه‌دار که بیرون مغازه‌شون ایستاده بودن از حالت من که به تو نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم، تعجب کرده بودن اما اونا هم به من لبخند زدن.

 

 

 

یکی دیگه از اون روزهای براق، روزیه که به آمادگی رفتی (با اون روپوش یقه ملوانی سبزرنگ). بردمت مدرسه و رفتین سر کلاس. کلاسی که میز و نیمکت نداشت یه میز بزرگ با 36 تا صندلی کوچولو که دورش چیده بودن. با نقاشی‌های قشنگ که روی دیوارهاش کشیده بودن‌. با خانوم معلم مهربونی که به استقبال شما بچه‌ها اومد و همه‌تون رو دعوت به نشستن روی اون 36 تا صندلی کرد. ازتون خواست هر کی شعر بلده، بخونه و تو پسر گل من هم شعر خوندی. (شعر تابستان فصل گرما) و من مادر مرده تند و تند فیلم می‌گرفتم و فیلم می‌گرفتم و فیلم می‌گرفتم؛ از شعر خوندنت، از بچه‌ها دونه به دونه، از دیوارها، فضای کلاس، خانوم معلمت، حتی مادرهای بچه‌ها، تا مبادا چیزی از قلم بیفته. تا مبادا وقتی بزرگ شدی چیزی از بچگیت جا مونده باشه و تو ندیده باشی. عزیزم نمی‌دونستم که همه اون فیلم‌ها رو برای خودم می‌گیرم تا بچگی تو همیشه یادم بمونه تا مبادا چیزی فراموشم بشه. از اونجا هم رفتیم مغازه عمو علی و اون 2 تا عکس خوشگل با روپوش تنت، ازت گرفت.

 

 

 

 

 

حتماً خودت می‌دونی یکی دیگه از اون روزهای براق کیه؟ آره عزیزم درست حدس زدی. روزیه که رفتی کلاس اول، روزی که با افتخار دستتو گرفتم و بردمت مدرسه که بری کلاس اول. اون روز قبل از اینکه بیام سراغت بیدارت کنم به بابا گفتم دوربین رو روشن کنه. اومدم با ناز و نوازش بیدارت کردم. دلت نمی‌خواست بیدار بشی. خوابت میومد. گفتم مگه نمی‌خوای بری مدرسه؟ گفتی نه!!! گفتم نه؟! خندیدی گفتی نه!! بعد فرستادیمت حموم. از حموم که بیرون اومدی هنوز خوابالو بودی. موهاتو با سشوار خشک کردم. تازه تازه داشتی بیدار می‌شدی. کمکت کردم لباساتو بپوشی. بعد نشستی سر میز صبونه. اشتها برای خوردن صبونه نداشتی. از بس من اصرار کردم از لج من یک لقمه گنده درست کردی. اونقدر بزرگ بود که به زور تو دهنت جا گرفت. من همینطور که داشتم فیلم می‌گرفتم گفتم: آرین خودت کلاس اولی هستی، اما لقمه‌ای که خوردی، اندازه کلاس پنجمی‌ها بود. تو خندیدی.

روز اول روپوش نداشتین و تو با یک بلوز آستین کوتاه و یک شلوارک و کیفت (پاگنده) که توش یه دفتر یه مداد، یه لیوان آب و خوراکی بود، راهی مدرسه شدی. دم در برات اسفند دود کردم و دور سرت گردوندم. دوربین همچنان روشن بود و لحظات زیبای زندگی تو رو به حافظه می‌سپرد.

 

پاگنده - کوله پشتی دوران کودکی آرین 

 

دم در مدرسه ایستادی و من یک عکس از تو، زیر تابلوی مدرسه که نوشته بود (آموزشگاه اسوه) گرفتم.

 

 

سر صف با خانم معلمت آشنا شدم خانم آبشاری. تو و همکلاسی‌هات هر کدومتون شاخه‌ای گل گلایل تو دستتون بود به همراه معلمتون راهی کلاس شدین و من هم تو شلوغی بچه‌ها یواشکی باهاتون اومدم بالا تا دم در کلاس و از لای در نیمه باز فیلم گرفتم از تو، از بچه‌ها، از معلمتون، از کلاس، از هر چیزی که می‌شد از لای در فیلم گرفت. صبر کردم تا کلاستون تموم شد و بچه‌ها یکی یکی اومدن بیرون. آخر سر خانومتون اومد بیرون. باهاش حرف زدم. تو رو بهش معرفی کردم و یک عکس دوتایی از تو و خانومتون گرفتم. خدایا باورم نمی‌شد پسر من رفته کلاس اول. شوخی که نبود اتفاق مهمی بود. کلاس اول. کلاس اول. کلاس اول... چند بار با خودم تکرار کردم. با خودم بردمت اداره. با اون روپوش مدرسه و با شاخه گلی که توی دستت بود. تا همکارام دیدنت همگی برات دست زدن‌. تو خوشحال بودی و من هم که مامانت بودم روی پا بند نبودم. تو دلم فریاد می‌زدم پسر من رفته کلاس اول، کلاس اول... آهای مردما؛ پسر من رفته کلاس اول‌. آهای ملت می‌بینین؟ منو می‌بینین؟ بچه‌ام رفته کلاس اول، اول... روم نمی‌شد وگرنه دستامو باز می‌کردم و روی یک پا دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم و می‌چرخیدم...

                                 کلاس اول - جشن الفبا

           کلاس اول - دبستان اسوه

   

                      کلاس دوم- روز اول سال تحصیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:6  توسط رابعه امان الهی  | 

آرین جان، اینا که می‌بینی لباس‌های بچگیتن. من کوچکترین سایز از هر لباسی رو برات نگه داشتم. کوچکترین شلوار، کوچکترین بلوز، کوچکترین زیرپوش رکابی، کوچکترین کفش (پاپوش) ...

 

 

 

تازه چیزای دیگه‌ای هم نگه داشتم مثل دستبند روی دستت (وقتی به دنیا اومدی) که مشخصاتتو روش نوشته بودن - ناف بند – گیره‌بند ناف - حلقه دور ... (وقتی بعد از یک هفته ختنه‌ات کردیم!!!) (اگه بودی و می‌دیدی من اینو نوشتم و گذاشتم تو وبلاگت منو می‌کشتی!!! اما حالا کجایی دیگه زورت بهم نمی‌رسه!!!) اولین شیشه شیرت - اولین پستونکت - زنجیری که پستونکتو بهش آویزون می‌کردم (آرین جان وقتی اولین دندونت افتاد می‌خواستم نگهش دارم، بابا نذاشت !!!).

 

 

 

همه اینا رو نگه داشتم برای وقتی که بزرگ می‌شی. می‌خواستم یکبار تو  16 سالگی‌ات نشونت بدم یکبار هم وقتی اندازه پاهات شد سایز 43‌، پاپوشت رو بزارم جلوت بگم حالا بپوششون!!! اما زودتر از این حرفا نشونت دادم. وقتی مزدا بدنیا اومد و کلی وسایل نوزادی با خودش آورد تو خونمون، رفتم همشونو از بالای کمد آوردم پایین و بهت نشون دادم. می‌خواستم بدونی چقدر برامون مهم بودی و به دنیا اومدنت چقدر ما رو خوشحال کرده. می‌خواستم آب تو دلت تکون نخوره‌. تو بچه اول ما بودی؛ می‌دونی بچه اول یعنی چی؟ یعنی موجودی که برای اولین بار طعم پدر و مادر شدن رو به آدم می‌چشونه. با به دنیا اومدنت تا مدت‌ها تو ناباوری بودم. وقتی تو بغلم می‌گرفتمت و بهت شیر می‌دادم، توی چشمات نگاه می‌کردم و با دستم همه جای تنت رو لمس می‌کردم؛ دستاتو تو دستم می‌گرفتم، انگشتاتو دونه دونه نگاه می‌کردم، پاهاتو دست می‌کشیدم، کف پاهات اندازه یک پاک‌کن بود!!! اونقدر بدنتو ماساژ می‌دادم که با تمام وجودم حضورتو تو زندگیم باور کنم. زیر لب تکرار می‌کردم تو بچه من هستی. من یه بچه دارم. یه بچه قشنگ و به خدا می‌گفتم معجزه‌تو بهم نشون دادی. معجزه یعنی همین. اینکه یک نوزاد در درون مادرش رشد می‌کنه و به دنیا میاد. شیر می‌خوره، بزرگ می‌شه، مادرشو عاشق خودش می‌کنه و ...

 

 

 

 

آرین جان اون پستونکی که سرش قیچی شده می‌دونی داستانش چیه؟ مربوط به زمانیه که تصمیم گرفتیم تو دیگه پستونک نخوری.

 

یه شب که تو خواب بودی آقا موشه اومد سرشو خورد و رفت!!! برات بمیرم که باور کردی زیاد هم اذیتم نکردی فقط دو سه دفعه دستمو گرفتی بردی دم ظرفشویی تو ظرفا رو نشونم دادی آخه هر بار که پستونکتو می‌شستم می‌ذاشتم اونجا تا خشک بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:6  توسط رابعه امان الهی  | 

آرین جان

امروز پنجم خرداده امتحانات پایان سال بچه‌ها شروع شده و مادرای بچه‌ها هم به نوعی درگیر امتحان بچه‌ها شدن. ما هم خودمونو تو خونه حبس کردیم و جایی نمیریم چون من معتقدم تو فصل امتحانات باید رفت و آمد و مهمونی تعطیل بشه و من در مورد تو این موضوع رو کاملاً رعایت می‌کردم و بدون تعارف به همه می‌گفتم که همه برنامه‌ها تعطیل تا بعد از امتحان بچه‌ها.

 

 

 

برعکس هر سال این موقع که وقتی تو امتحان داشتی انگار من امتحان داشتم و انقدر تو دلم حرص و جوش می‌خوردم و وقتمو خالی میذاشتم برای تو که باهات ریاضی کار کنم ازت امتحان بگیرم و درس بپرسم و دیکته بگم امسال حسابی حوصله‌ام سررفته و حوصله هیچ کاری رو هم ندارم.

نامرد تو قرار بود بزرگ بشی برای مزدا بزرگتری کنی برادری کنی قول داده بودی به درساش برسی بهش دیکته بگی، ازش درس بپرسی، اشکالاشو بهش بگی، گفته بودی مامان تو دیگه به مزدا کاری نداشته باش. کارای اون با من. من اینا رو از خودم نمیگم توی یکی از فیلمات هست. عید سال 84 همون موقعی که یک ماه بعدش قرار بود مزدا به دنیا بیاد. تو کلاس دوم بودی و برای اومدن مزدا روزا رو می‌شمردی. اون موقع این حرفا رو زدی.

حالا نامرد کجا گذاشتی رفتی من بابا و مزدا رو. نمی‌دونی خونمون بدون تو چقدر سوت و کور شده.

 

 

 

اون موقع‌ها دوست نداشتم با من جر و بحث کنی. دوست داشتم هر چی میگم گوش کنی. باورت نمیشه که الان چقدر دلم می‌خواد بودی و باهام جروبحث می‌کردی. دلم تنگ شده برای جروبحث کردنت، برای کل کل کردنت، برای لجبازی کردنت. خدایا هر چی بیشتر میگذره بیشتر به این باور می‌رسم که خوشبختی، تو همون روزایی بود که ما داشتیم دنبالش می‌گشتیم. روزهایی که ما دلمون خونه بزرگتر، ماشین مدل بالاتر، درآمد بیشتر، وسایل خونه شیک‌تر می‌خواست. ما خوشبخت بودیم و نمی‌دونستیم. منو بابا هر وقت خدا رو شکر می‌کردیم، فقط به خاطر داشتن تو و مزدا بود واگرنه پله‌های آرزوی آدما انتها نداره. و اینو باور کن همه اون آرزوها هم به نوعی باز به تو و مزدا برمی‌گشت دوست داشتم اتاقاتون جدا باشه. پذیرایی‌مون بزرگ باشه که براتون تولدهای مفصل بگیرم. که شما دو تا بتونین توش بچرخین، برقصین، بازی کنین. شادی کنین.

 

آرین جان

دیروز از اتوبان رسالت می‌گذشتم از جلوی بیماستان بنی‌هاشم رد شدم تابلوشو که دیدم دلم فرو ریخت. یاد اون روزی افتادم که مزدا اونجا به دنیا اومد و تو که بیصبرانه منتظر اومدنش بودی با مامان بزرگ و خاله و هادی اومدی بیماستان و سراغ نی‌نی رو گرفتی، بعد خانوم پرستار، بچه رو از تو اتاق بچه‌ها آورد و گذاشت توی بغل تو. تو با تعجب نگاهش می‌کردی. بچه به اون کوچیکی ندیده بودی. نی‌نی انگشت اشاره تو رو محکم تو انگشتاش گرفته بود و تو گفتی مامان دست منو چقدر سف گرفته! گفتم از بس دوست داره نمی‌خواد تو ازش دور بشی. بعد گفتی ناخوناش چقدر بلنده‌! کی بلند شده؟ این که تازه به دنیا اومده! مامان بزرگ در جوابت گفت: وقتی تو دلت مامانت بوده! و همه خندیدیم. اون روز اونقدر خوشحال بودی که رفتارهای عجیب و غریب از خودت نشون می‌دادی. شکلک در می‌آوردی، زبون درازی می‌کردی ادا اطوار در می‌آوردی و چون خیلی ذوق‌زده بودی منو بابا چیزی بهت نمی‌گفتیم و می‌خندیدیم. نرگس هم تند و تند از اداهات عکس می‌گرفت.

 

 

 

 بعد هم که ساعت ملاقات تموم شد، دلت نمی‌خواست بری بهت قول دادم که فردا که از مدرسه برگردی خونه منو نی‌نی خونه‌ایم فردای اون روز هم کار ما تو بیمارستان به درازا کشید و من نتونستم سر قولم بمونم وقتی تو از مدرسه برگشتی ما هنوز نیومده بودیم خونه. شنیدم که مامان بزرگ رو کچل کرده بودی با صدای هر زنگ در یا تلفن؛ می‌گفتی: مامانم اومد مامانم اومد. وقتی ما رسیدیم دم در، نرگس زنگ زد و تو جواب دادی کیه؟ نرگس گفت: بالاخره نی‌نی اومد. و تو فریاد کشیدی: هورا .

بالا که رسیدیم از در اومدم تو اول تو رو بوسیدمو بهت گفتم بشین رو مبل. وقتی نشستی بچه رو گذاشتم تو بغلت و گفتم اینم نی‌نی سفارشی شما. مال تو. من فقط بهش شیر می‌دم. جاشو عوض می‌کنم و حمومش می‌کنم. تویی که باید باهاش بازی کنی، سرشو گرم کنی بخندونیش. اون تو رو دوست داره بیشتر از منو بابا اون حرفای تو رو  می‌فهمه و به حرفای تو گوش می‌ده، می‌گی نه امتحان کن.

 

 

 

فرداش با یه جعبه شیرینی رفتی مدرسه و کلی جلوی دوستات با داداشت پز دادی!!!

یه روز سر صبونه به بابا گفتی خوش به حال مامان . من مجبورم برم مدرسه تو مجبوری بری سر کار اما مامان خونه‌اس همش با نی‌نی بازی می‌کنه! بابا هم در جواب گفت: نه آرین جان ناراحت نباش ما که از خونه بریم بیرون وقتی نی‌نی بخوابه مامان هم باهاش می‌خوابه!!!! بعدش تو با خیال راحت از اینکه نی‌نی شیر می‌خوره بعدشم می‌گیره می‌خوابه رفتی مدرسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:53  توسط رابعه امان الهی  | 

 

آرین عزیزم سلام

هر چند به خاطر این که به خوابم نمی‌آیی تا باز هم چهره زیبایت را ببینم و با دیدن قد و بالایت به خود ببالم، کمی از تو دلخورم؛ اما هر وقت دلتنگت می‌شوم، مجموعه هزاران عکسی را که از لحظه لحظه بزرگ شدن و قد کشیدنت داریم، یکی یکی مرور می‌کنم و به خدا و فرشتگان که حالا هر روز صبح از خواب، بیدارت می‌کنن تا روز دیگری را در بهشت نورانی آغاز کنی غبطه می‌خورم. راستی هنوز هم موقعی که از خواب بیدارت می‌کنن، مثل آن روزها برای چند دقیقه‌ای گیج و منگ هستی؟

عزیز بابا

14 اردیبهشت ماه، سالروز عقد من و مامان است‌، یادت که هست؟ وقتی چنین مناسبت‌هایی در پیش بود تو آنقدر در گوشی با من پچ پچ می‌کردی که مامان می‌فهمید برنامه‌ای داریم. سال گذشته در چنین روزی مراسم چهلمین روز پرواز تو را برگزار کردیم و امسال نمی‌دانم با یاد و خاطره تو باید چه کنم؟

بابای گلم

چند شب پیش با هومن جان داداش شایان عزیز که می‌دانم با هم در بهشت تیم فوتبالی تشکیل داده‌اید و تو مثل روزهای مدرسه برای خنده و شوخی، به تیم خودتان گل می‌زنی، درباره یک مسئله ریاضی صحبت می‌کردیم. هنوز یادت هست که مجموع زوایای داخلی یک n ضلعی را چگونه می‌توان حساب کرد؟ فرمولی که عمو جعفر به من و تو یاد داده بود، این بود: تعداد اضلاع ضربدر در عدد 180 منهای 360. آن شب، هومن فرمول دیگری را هم گفت. مجموع زوایای داخلی یه مثلث 180 درجه است و در هر چند ضلعی به تعداد اضلاع منهای 2، می‌توان مثلث ترسیم کرد. بنابراین مجموع زوایای داخلی یک چند ضلعی را می‌توان از ضرب تعداد اضلاع منهای 2 در عدد 180 هم به دست آورد.

پسرم

سال تحصیلی 86-87 در حال اتمام است و تو اگر بودی این روزها باید برای امتحانات نهایی کلاس پنجم آماده می‌شدی و حتماً تا حالا ترم‌های بعدی کانون ریاضی‌دانان جوان را هم با موفقیت تمام کرده بودی و مطمئنم با هوش سرشاری که داری، حتماً در امتحانات تیزهوشان هم قبول شده بودی و باید از سال آینده در مدارس تیزهوشان تحصیل می‌کردی. یادت هست حتی قبل از این که به مدرسه بروی، خودت مفهوم فرد و زوج بودن اعداد را درک کرده بودی و می‌گفتی بعضی اعداد دوتایی هستند. وقتی زودتر از قول و قرار قبلی‌مان و قبل از این که وارد دوره راهنمایی شوی، برایت موبایل خریدیم، در حالی‌که در کلاس دوم دبستان بودی، خیلی زود یاد گرفتی که با حروف انگلیسی اس.ام.‌اس بفرستی و اس.ام.اس‌هایی را که برایت می‌فرستادند، بخوانی.

گل همیشه بهارم

تو همیشه موجب افتخار من و مامان بودی و برایت آرزوهای دور و درازی داشتیم. چند روز پیش به مامان گفتم نمی‌دانم چرا آرزوهای آرین که آنها را روی کاغذ‌های کوچک می‌نوشت و مخفی می‌کرد، آنقدر زود برآورده می‌شد، اما هیچ کدام از آرزوهای من عملی نمی‌شود.  با گفتن این حرف، من و مامان به یاد آرزوهایت افتادیم و به این فکر کردیم که شاید تو که چند وقتی بود با مسئله مرگ درگیر شده بودی و مدام از مامان سئوال می‌کردی "وقتی من درسم تمام شود، شما هنوز زنده‌اید؟"، "وقتی ازدواج کنم شما هنوز هستین؟" و ... آرزو کرده بودی که مرگ ما را نبینی که خدا این آرزوی تو را هم چون آرزوهای دیگرت برآورده کرد. بابا جان اگر آرزویت این بوده است، به آرزویت رسیدی؛ اما آرزوهای من و مامان چه؟ آرزو داشتیم قبولی ات در مدرسه تیز هوشان، ورودت به دانشگاه و موفقیت‌های دیگرت را جشن بگیریم. آرزو داشیتم همه آرزوهایت را برآورده کنیم. آرزو داشتیم ازدواجت را ببینیم و بچه هایت را خودمان بزرگ کنیم. آرزو داشتیم... آرزو داشتیم...

اما حالا ما مانده‌ایم و غمی بزرگ که کمرمان را خم کرده است. بابایی دیگر آرزویی نداریم چون دیگر زندگی را دوست نداریم. زندگی با تو شیرین بود و بدون تو زندگی را می‌خواهیم چه کنیم. امیدوارم که خدا، حداقل آرزوی تو در مورد درمان شدن بیماری مرا برآورده نکند تا زودتر به تو بپیوندم و باز هم صدایت را بشنوم که صدایم می‌زنی ابی...

 

از طرف مامان:

آرین عزیزم همونطور که بابا گفت پارسال در چنین روزی مراسم چهلم تو رو برگزار کردیم. عزیز دلم به بابا بگو این روز رو یادم هست سیزده سال پیش در چنین روزی ... آره یادمه خوبم یادمه اما مادر تو نیستی که برامون جشن بگیری. به بابا بگو که که کیک نخره گل نخره جشن نگیریم آخه جشن با اشک جور درنمیاد. منم نمیخرم و معنیش این نیست که این روز رو یادم نیست. اما وقتی یادآوری اش بدون تو عذابمون میده فکر میکنم بهتره در سکوت بگذره.  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:37  توسط ابراهیم باقری  |