|
|
|
|
|
از کی نیومدم؟ مهم نیست. از موقعی شروع میکنم که جای خالی تو آزارم میداد. از ۴ هفته پیش که میرفتیم تو خیابونا و شعار میدادیم. از روزایی که رو ماشینمون زده بودیم "ادب مرد به ز دولت اوست." از روزی که مزدا به دستش روبان سبز بسته بود و دستاشو از تو ماشین بیرون میگرفت تا همه ببینن. از روزی که به پستونک مهراد روبان سبز گره زده بودیم و مردم از کنارمون رد میشدن و لبخند میزدن و دستاشونو به علامت پیروزی میگرفتن و بعضیاشون از مهراد و پستونکش عکس میگرفتن. اون روزا بود که جای تو خیلی خالی بود. اگه بودی با روحیه و شادابی یک نوجوان قطعا روی پا بند نبودی. یک هفته بعد بدترین اتفاقات ممکن افتاد. اتفاقاتی که در تصور هیچکس نمیگنجید. فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم. ارین جان نه تنها نباید جاتو خالی میکردم بلکه باید بگم همون بهتر که نبودی این همه بی عدالتی و تقلب و دروغ و ... و... و... و... رو ببینی. یک هفته بعد تو پسر گلم میزبان میمهانهایی از بهترینها بودی. مهمانهایی که به جز ندا اسم هیچکدومشون رو نمیدونیم. اما میدونیم همه شون جوون بودن و پر شور و تو سرشون پر از امید و آرزو و تو دلشون پر از عشق به مردم و وطن. و حالا دو هفته از مرگ ندا و نداها میگذره . حال من هنوز بده. به خانواده این بچه ها فکر میکنم. به دل پر درد مادراشون. اگر تو این مدت نمیتونستم چیزی از تو بنویسم به خاطر این بود که در مقابل دل مادرای اونا کم آوردم. مزدا میپرسه مامان چرا چشمات با من اخمو شده؟! مهراد میخواد بدونه چرا دیگه مامان قربون صدقه اش نمیره؟ حتما تو هم میخواستی بدونی چرا دیگه ازت چیزی نمینویسم؟ نه پسرم فراموشت نکردم. جای تو تو دل مامان همیشه بازه. و حالا باید دلمو بازتر کنم برای عشق ورزیدن به دوستای جدیدت. به ندا و نداها. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:3 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین جان کجایی که ببینی مزدا پا گذاشته جای پای تو. یادمه وقتی کوچولو بودی دوست داشتی فیلمهای ترسناک ببینی بعد که میخواستی بری بخوابی میترسیدی خوابهای ترسناک ببینی. جالبه که بازم اصرار داشتی فیلمهای ترسناک ببینی و باز هم شبا موقع خوابیدن از تنهایی و تاریکی و کابوس میترسیدی. منو بابا فکر کردیم بهتره تو رو با شیوه تلقین درمان کنیم! بهت گفتیم اگه هر رقت میترسی یه دونه از این قرصای صورتی (مولتی ویتامین) بخوری دیگه خواب بد نمیبینی! تو هم هر وقت میترسیدی یه دونه از اونا میخوردی و میخوابیدی. بعدها که بزرگ شدی برات توضیح دادیم که اون قرصا مولتی ویتامین بودن و هیچ ربطی به خوابهای ترسناک نداشتن! بر خلاف تصور منو بابا تو نه تنها تعجب نکردی بلکه: اولش غش غش غش با صدای بلند کلی خندیدی و بعدش گفتی عیبی نداره اما من بازم وقتی میترسم می خوام از اون قرصا بخورم!!! حالا مزدا مثل تو شده. یه شب که خواب بدی دیده بود و میترسید دوباره بخوابه من از این حربه استفاده کردم و با یه تیر ۲ نشون زدم.دیدم مزدا توی آجیل مغز فندق رو دوست نداره بهش گفتم اگه از اینا بخوری خواب بد نمیبینی. مزدا پرسید چند تا بخورم؟ گفتم ۲ تا. حالا هر شب ۲ تا مغز فندق میخوره و میخوابه تازه برای احتیاط ۲ تا هم زیر بالشش قایم میکنه برای نصفه شبش اگه احیانا بیدار شد! حالا پشیمونم چرا نگفتم ۵ تا که هر شب ۵ تا بخوره!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:33 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین جان دیروز کالسکه مهراد رو افتتاح کردیم. درست مثل 4 سال پیش وقتی که کالسکه مزدا رو از توی جعبه اش درآوردیم. مهراد رو گذاشتم توی کالسکه و دست مزدارو گرفتمو سلانه سلانه رفتیم پارک نیلوفر. درست مثل اون وقتا ... رفتیم نشستیم روی نیمکت جلوی زمین بازی. درست مثل اون وقتا. فکرش رو بکن کی رو دیدم؟ سهیل اونجا بود با یکی دیگه از دوستات که اسمش حامده. سهیل سلام علیک کرد و یک کمی با مزدا توپ بازی کرد. چقدر بزرگ شده . ماشاالله کلاس دوم راهنماییه. بهش گفتم: سهیل یادته یه روز از تو و آرین و میثم و یکی دیگه از دوستاتون که اسمش یادم نیست کلی فیلم و عکس گرفتم؟ خندید و گفت: نه یادم نیست. گفتم: نشون به اون نشونی که آرین مزدا رو که یک سالش بود تو بغلش گرفته بود و مزدا هی وول میخورد و شیطونی میکرد. دوباره خندید و گفت: نه یادم نمیاد! گفتم: ازتون سوال کردم شماها همه تون مدرسه اسوه میرین؟ جواب دادین نه. یکی گفت مدرسه مهدیزاده میرم. یکی گفت مدرسه ابن سینا یکی گفت مدرسه ابرار. من خنده ام گرفت نمیدونم چرا فکر میکردم هنه تون مدرسه اسوه میرین. شاید چون آرین مدرسه اسوه میره. بازم خندید و گفت : نه یادم نمیاد. گفتم به هر صورت من عکس تو و آرین و دوستاتو دارم. هوا چقدر خوب بود مثل اون وقتا. درختا سرسبز و سرحال بودن مثل اون وقتا. هوا که یک کمی تاریک شد سر و کله پشه ها پیدا شد و افتادن به جونمون مثل اون وقتا. اما ... تو نبودی تو زمین چمن با دوستات فوتبال بازی کنی. برعکس اون وقتا تو نبودی بازیتو ول کنی و بیای دست مزدا رو بگیری و تاتی تاتی راهش ببری. برعکس اون وقتا تو نبودی بری براش بستنی بخری. برعکس اون وقتا تو نبودی با دوچرخه ات بیای و بری و دور بزنی. درست برعکس اون وقتا. یاد اون روزی افتادم که : 2 ماه بعد از رفتن تو، همه جسارتمو جمع کردم و تصمیم گرفتم برم توی پارک و روی اون نیمکت همیشگی بشینم . هیچکس توی پارک نبود چون دیروقت بود. با کمال پررویی نشستم و سعی کردم همه چیز رو بدقت نگاه کنم . همه چیز سر جاش بود. نه فقط توی پارک بلکه روی کره زمین همه چیز سر جاش بود،جز تو. نه فقط در قلبم که در همه وجودم آتیش شعله گرفت. سرمو توی دستام گرفتم و از درونم در درونم نعره کشیدم طوری که بند بند وجودم از هم باز شد. تو رو صدا زدم: آری ....................................................................................ین .......................................................................................................... اما کسی صدامو نشنید . حتی تو یکی دو ساعت تو پارک بودیم و بعد سلانه سلانه برگشتیم خونه،مثل اون وقتا. کالسکه مهراد رو گذاشتیم توی انباری، مثل اون وقتا. مزدا و مهراد شنگول و منگول بودن،اما مامان: دربو داغون. درست برعکس اون وقتا.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین جان امروز ۱۴ اردیبهشته. هر روزکه میگذره جای تو رو بیشتر از روز پیش خالی میبینم. و از خودم میپرسم؟ چند تا ۲۴ فروردین دیگه - چند تا ۱۴ اردیبهشت دیگه - چند تا ۳ شهریور دیگه - چند تا ۷ آذر دیگه - چند تا ۱۸ آذر دیگه - چند تا ۲۵ دی دیگه - و حتی باید بگم چند تا ۱۱ بهمن دیگه - چند تا اول مهر دیگه - چند تا روز دانش آمورز دیگه - چند تا شب یلدای دیگه - چند تا ماه رمضون دیگه - چند تا تاسوعا و عاشورای دیگه - چند تا روز جهانی کودک و تلویزیون دیگه - چند تا عید نوروز دیگه - چند تا ۱۳ بدر دیگه - چند روز مادر دیگه - چند تا روز پدر دیگه - چند تا روز معلم دیگه - چند تا ... - چند تا ... - چند تا ... رو با جای خالی تو باید بگذرونیم؟
بابا ابی عزیز ۱۴ اردیبهشت در کنار مزدا و مهراد و جای خالی آرین مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:43 توسط رابعه امان الهی
|
|
||