|
|
|
|
|
نوشتهای از نسترن آرین جان سلام دل همه برات تنگ شده. درستِ کسی به خوبیِ مامان و بابا نمیتونه به زبون بیاره، ولی واقعاً همه دلتنگ تو و خندههات هستند و شاید میترسند از این که نتونند احساسشون رو اونطور که باید بیان کنند و به مامان و بابات بگن و همه از این واقعیت فرار میکنند. وقتی از کنار ما رفتی، همه به نوعی احساس تنهایی میکردند. هنوز که هنوزِ هیچکس بهطور حتم باور نمیکنه که تو رفتی! توی مهمانیها "تو هستی" همه این فکر رو میکنند و جای خالی تو رو به هم نشون میدهند و ... شاید نامههای هیچکس به خوبی مامان و بابا نباشه ولی دل ما نه بیشتر از اونها، ولی شاید به اندازه دل آنها برات تنگ شده. بعد از یک سال که اومدم خونتون بمانم، همه چیز خوب بود ولی جای خالی تو بدجور آزارم میداد. نپرسیدم حالت خوبه یا نه. چون میدونم جایی که تو هستی از این دنیا خیلیخیلی بهتره و حتماً جای تو خوب است. پس بهت خوش بگذره... نسترن 86.05.13 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:40 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
همکارخوبم آقای مجتبی قرقانی که برای مدتی در هفتهنامه تأمین- نشریه داخلی سازمان تأمین اجتماعی- افتخار همکاری با وی را داشتم، درنخستین شماره این نشریه در سال 1386 یادداشتی زیبا و عاطفی درباره آرین نوشته که متن آن به این شرح است:
به آرین کوچک و رؤیاهایش ای جان شیفته، ای پرنده پرکشیده و ای خورشید گمشده در دشتهای بیغروب عشق... تو از خدا بودی و به سوی خدا بازگشتی... آن روز که دستان پرسخاوت خداوند، هستی سراسر معصومیت و قلب سرشار از مهربانیات را بر ما ارزانی داشت، از دیدگان اشک شوق ریختیم و به پاس این موهبت، بر درگاه لایزالش به سپاس و نیایش ایستادیم که نهال بارور وجودت را نزد ما به ودیعت نهاد تا یک روز در پرتو الطاف بیکران حضرتش به درختی تناور بدل شود و بر نسلهای فردا، بارآور و سایهگستر باشد. اما افسوس که تقدیر تو، تقدیر دیگری بود. تو رفتی، از آن پیش که بالهای بلند پروازت را دلبستگیهای پوچ و بیاساس، درهم شکند و مظاهر پر زرق و برق این جهان فانی، نقشهای منزه ضمیرت را به یغما ببرد... آنگاه به اشتیاقی پنهان بر زورق کوچک آرزوهای بلندت بادبان برافراشتی در مسیربادهایی که به سوی بهشت میوزیدند و رفتی و رفتی تا در تلاطم امواج، از نظرها نهان شدی. سخن را یارای آن نیست تا شرح دهد چه روزهای تلخ و دشوار که بی تو و بر ما گذشته است، روزهایی که به جگرخراشترین صور ممکن بر این تقدیر ناگوار گریستهایم و شب از روز نشناختهایم. اکنون تو رفتهای، اما یادهای تابان و درخشانت، هرگز از برابر ما نرفته است. گویی آن لبان ساده خاموش هر لحظه با ما، در گفتوگویی است و نگاه ناباور ما، در برهوت این هستی غمآلود با نشانههایت در جستوجویی... تو رفتهای، اما عطر دلانگیز حضور سبزت در این معبرها پراکنده است و هرجا نشانهای از تو است، نشانهای از اشتیاق مقدسات به جلوههای ابدی و نامیرای عشق... تو فرزند دلبند آرزوهای ما بودی که دست سرنوشت، رؤیای لبخندت را همچون سوسوی ستارگان از شب دیجور ما ربود و خورشید نگاهت را به سوی کانون آن نور مطلق برد... تو رفتهای اما خاطرههای دلپذیر همیشه جاویدت در هر منظر و معبر در برابر دیدگان ما است. هم از اینرو است که این کوچ نابهنگام را باور نمیکنیم و شگفتا در بهار که فصل کوچ پرستوها است، آسوده از رختهای گران زمستان چه سبکبال به سوی آسمان لاجوردی بال گشودی همسفر با پرندگان مهاجری که پیام زندگی را با خود به دوردستها میبرند. آری تو رفتهای، اما بر بخشایش و حکمت بیمنتهای خداوند یقین داریم که تو را به پاس معصومیت نگاهت به سوی خوبان برد و نهال نوپای وجودت را در اوج شکوفایی و عشق به زندگی، شرف شهود بخشید. شاید بدین جهت بود که بناگاه رفتی و چشمهای ما را به اشتیاق روی خود تشنهکام پسندیدی" و به سرنوشت خویش اجازت دادی تا "میان ما و تو جدایی افکند و آن سالهایی که در قلبمان زیست کردهای به خاطرهای بدل شود" دریغ از سیمای ماهآسایت، افسوس از ترنم ناتمام لبان پرآوایت که همچون سرود فرشتگان هر صبح و شام به پیشواز عشق در حریم ملکوت میپیچید و اندوه و درد از نگاه درخشان روشنت که تا ابد از ما نهان شد. تو رفتهای اما این پرسش تلخ و این راز ویرانگر، همچنان، تمامی اندیشه ما را در تسخیر خود دارد که در جان تبیاب تو کدامین شعله سرکش در سوز و گداز بود که اینگونه شتابان و بیگاه از تنگنای این زندان به فراخنای لایتناهی رهایی، بال و پر گشودی. بیشک راز کوچ پرستوها بر تو آشکار بود و خاطره غنچهزاران بهشت در ضمیر تابناکت به حریم ابدی عشق پیوسته بود که اینگونه رفتی بی هیچ وداع و بدرودی. اکنون تصویر ساکت تو در برابر ما است و تصور گامهای مصمم تو که برای رسیدن به آخرین مرزهای جاودانگی در حرکت است، در یاد و خاطره ما شکوهی جاودانه دارد. تو آنگاه به ادراک عشق برآمدی که در بهار کودکی و در رؤیای آغازین زندگی بودی. تو از تبار گلپونههای بهشت بودی که از سر لطف بر زمین خاکی گذر کرده است. تو رؤیای شکوهمند پرندهای بودی که در "صفحه ذهنش آسمان آبی بود" و بر صحیفه ذهنش شیشهها بارانی. دستان کوچک تو بر بازوان نیرومند خداوند گره خورده بود و هستی سراسر رحمت و برکت تو، آیتی روشن از خلاقیت دادار آفریدگار بود که سر آسودن در این سرای گذر را نداشت. تو معنای بلند واژههای خوبی و رهایی و ترجمان حقیقی آزادگی و وارستگی بودی... رها از هر قید و گریخته از هر بند. اکنون لحظه لحظه یادهای تو در گوشه حیات غمآلود ما پدیدار است و قلبمان پیوسته در انتظار لحظههای دوباره دیدار. تو را از یاد نمیبریم و یاد و خاطره جاودانهات را تا ابدیت هستی در ذهن خسته و خاطره آشفته خود همچون گنجی گرانبها با خود نگاه میداریم تا به روز موعود دوباره این ودیعه الهی را به آستان حضرت دوست بازگردانیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:43 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
همکار عزیزم بیاض دوربین، در وبلاگ خود که بهصورت تصادفی با آن آشنا شدم، در مطلبی به موضوع حوادث جادهای در ایران پرداخته و به من و آرین نیز ابراز لطف کرده است که ضمن تشکر از وی و نیز تبریک مجدد تولد "آرتا" به وی و خانوادهاش، متن این یادداشت را در اینجا میآورم:
...متأسفانه سال جدید شروع خوبی برای من و دیگر همکارانم نداشت. در اولین روزهای سال 86 (5 فروردین) ابراهیم باقری دوست و همکار عزیزم، در مسیر تهران به مشهد - نزدیک نیشابور - ساعت 3 صبح، دچار حادثه ناگواری شد و متأسفانه آرین _پسرش_ را از دست داد و همه ما را در سوگ خود نشاند. آرین، پسری باهوش و مؤدب بود. وقتی این خبر را شنیدم، مات و مبهوت ماندم و جرأت اینکه با ابراهیم باقری تماس بگیرم و این حادثه را تسلیت بگویم را نداشتم. در چنین مواقعی خیلی سخت است تماس گرفتن و چیزی گفتن. من که جرأت نکردم و روز بعد هم فقط گفتم خدا صبر دهد. تنها چیزی که در چنین مواقعیمی شود گفت، همین است. باز هم امیدوارم خداوند به خودش و همسرش صبر عطا کند. آرین به نویسندگی علاقه داشت، در یکی از انشاهایش که تحتتأثیر فوت پدربزرگش – تقریبا" سال پیش همین موقع فوت کرد- نوشته بود، زندگی را چنین توصیف میکند: "داستان زندگی را در یک ورق نمیتوان نوشت، چون زندگی یک جادهی طولانی است که ظرف 100 سال آن جاده طی میشود. در وسط این جاده، خانهای به نام عشق است. اگر عشق در زندگی نداشته باشی، حتی نمیفهمی که زندگی کردی. در انتهای این جاده خانهای به نام پایان زندگی وجود دارد که در آن خانه از عشق نوشته شده است." |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست و همکار گرامی خانم ناهید حسینی که آرین او را بسیار دوست میداشت و به هنگام کوچ آرین، به تازگی میزبان زهرای کوچولویش شده بود، در یادداشتی درباره آرین نوشته است:
رفتی و چه زود بود رفتنت... برایت دلتنگ شده ام و چقدر دوست دارم که دوباره از پشت سر،مسیر نگاهم را ببندی و من گرمای وجود نازنینت را لمس کنم که تویی آرین عزیزی که زود از دست دادمش... راستی هیچ میدانی که عشق یعنی چه؟ حتما که میدانی والا اینگونه جامه عاشق کشی و شهرآشوبی را بر قامتت نمی آویختی... بارها و بارها گفته ام که به طور قطع،حجم کوچک این دنیای خاکی،ظرفیت بزرگی و عظمت آرزوهای آرین عزیز را نداشت که اینگونه غمبار و اندوهناک، تاب تحملش را از کف داد... خیلی دوست داشتم که زهرا کوچولویم را میدیدی ولی نشد.تنها 20 روز داشت و هیچ درکی از نازنینی تو و مرگ و گریه های مادرش نداشت. او حالا هم نمی فهمد و نخواهد فهمید که چرا مادرش از آن روز،دیگر نتوانست شیره وجودش را در گلوی خشکش بچکاند. آن روز من مردم،نه در نگاه مردم که در خود شکستم و زهرا هم ساعتها بی امان در آغوش مادرش گریست.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:32 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب برای اولین بار پس از آن حادثه شوم، با دوربین جدیدی که خریده ایم چند دقیقه ای از مزدا فیلم گرفتیم و فلور هم چند دقیقه ای از آرین و شرایط این روزهایمان گفت در حالی که گریه امانش نمی داد و از من هم پرسید که آیا من نمی خواهم چیزی بگویم؟ بفض گلویم را گرفته است، چه باید بگویم و چه می توانم بگویم؟ در این چند ماه، هر روز و هر ساعت خود را به خاطر بلایی که بر سرمان نازل شد ، شماتت می کنم چرا که خود را تنها مقصر آن حادثه می دانم اما می خواهم از خدا بپرسم چرا تاوان اشتباه مرا آرین باید بدهد؟ می ترسم، می ترسم که اگر آرین در این روزها می توانست برایم نامه ای بنویسد، نامه اش مشابه آن نامه ای می شد که چندی پیش در کیفم گذاشته بود و مرا به خاطر این که او را به سبب تیک هایش اذیت می کردم، مورد خطاب قرار داده و در اوج عصبانیت گفته بود که دیگر برای کبدم و برای خوب شدنم دعا نمی کند ( هر چند بعدها به سبب این نامه از من عذرخواهی کرد)
آرین، خود را گناهکار و مستحق هر گونه عقوبتی می دانم اما سخت ترین عقوبت برای من دوری از تو است، پسرم دیگر وقتی گوشی تلفن را بر می دارم کسی از آن سوی خط ابی خطابم نمی کند و نمی دانی چقدر دلتنگ ابی گفتن هایت هستم، تو خود این نوع صدا کردن من را انتخاب کردی و من هم از آن لذت می بردم عزیزم دیشب به این فکر می کردم که آیا در آن لحظات سخت بهوش بوده ای، آیا از آن اتفاق چیزی متوجه شده ای، آیا درد کشیده ای، یادت هست... حتی یک زخم کوچک بر آشفته ات می کرد، ای کاش آن لحظات را درک نکرده باشی و گرنه نمی دانم با دیدن آن زخم های عمیق بر پیکرت چه کشیده ای مستحق بخشش نیستم، از تو نمی خواهم مرا ببخشی اما باور کن هر لحظه آرزو می کنم زودتر تو را ببینم، پسرم برای کبدم دیگر دعا نکن چون می خواهم زودتر به تو بپیوندم، هر چند نمی دانم چه باید بگویم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:31 توسط ابراهیم باقری
|
|
||