تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

 

هر چند من خود یک روزنامه‌نگارم و به همین سبب با نوشتن بیش از گفتن، انس و الفت دارم؛ اما واقعیت آن است که مشوق اصلی آرین برای نوشتن، فلور بوده است و نثر ساده، راحت و بی‌تکلف آرین در نوشته‌هایش، به شدت متأثر از نثر فلور است که همین ویژگی‌ها را دارد. این یادداشت، مجموعه‌ای از نوشته‌های فلور خطاب به آرین است که ویژگی‌هایی که گفتم، در لابلای سطور آن؛ خودنمایی می‌کند.  

 

آرین جان یادته قبل از عید دوتایی رفتیم شهروند خرید؟ تو کلی کمک کردی حالا فهمیدی فریزر رو برای چی پر کردم؟

نزدیک به دو ماهه که ما رو تنها گذاشتی.

منو بابا و مزدا و رامین و رائین و مهنازجون تو این دو ماهه مرغها و ماهیها و گوشت‌ها رو خوردیم!

فریزر خالی شده. دوباره باید برم شهروند. اما با کی؟

یادته اون دفعه میگو هم خریدیم اما وقتی اومدیم خونه اثری از میگوها نبود!!! تو ناراحت شدی. گفتم دفعه دیگه دوباره برات می‌خرم و تو قبول کردی. مامان جون دیگه هیچوقت میگو نمی‌خرم.

همیشه فکر می‌کردم تو یک چهارم این زندگی هستی. اما حالا می‌بینم این خونه خالی شده. مگه تو کی بودی؟ چقدر جا اشغال می‌کردی؟

ما امشب ماهی خوردیم. تو چی خوردی؟ شاید تو هم در کنار ما بودی و با ما ماهی خوردی. موزیک متن هم می‌زدی؟ راستشو بگو به بابا نمی‌گم.

 آرین با دست چپ نوشتن خیلی کار سختیه.

تو از خدا بخواه دست راستم زودتر خوب بشه.

آرین دلم می‌خواد به این سئوالم جواب بدی. از اون تصادف چیزی به یادت مونده؟ درد کشیدی یا خواب بودی یا بیهوش شدی؟ از دست ما دلخوری؟

تشنه بودی؟ موقعی که پرت شدی بیرون احساس تنهایی کردی؟ منتظر بودی منو بابا بیاییم بالای سرت؟ آخه پسرم تورو زود برده بودن.

روحت کی پرواز کرد؟ با ما بودی یا با جسمت رفتی؟ ما از حال تو خبر نداشتیم اما فکر می‌کنم تو از حال ما باخبر بودی. آرین به ما نمی‌گفتن تو کجایی؟ منو بابا دوست داشتیم فکر کنیم تو زنده‌ای. اما دلمون گواهی می‌داد که آرین از پیش ما رفته. آرین به جز مواردی که توی پرونده‌ات نوشتن جای دیگه‌ات هم آسیب دیده؟

پسرم هنوز هم از مردن می‌ترسی؟ حالا دیدی مردن ترس نداره. دیدی اونجا بهتر از اینجاست. خیلی خیلی بهتر. اونجا بدی نیست. زشتی نیست. دروغ و فریب و حقه و کلک و ریا و همه چیزهای بد دیگه نیست. آرین تو میدونی منو بابا کی می‌یایم پیش تو؟ تو میدونی چرا خدا تورو گلچین کرد؟ آرین جان اگه بیای تو خوابم خیلی باهات حرف دارم. تازه می‌خوام بغلت کنم. بوست کنم او نهم یک بوس گنده نه کوچولو از اون بوس‌های بلنده سپسون.

آرین جان یادته درمورد خدا هی سئوال می‌کردی و من نمی‌تونستم بهت جواب بدم آخه مامان جان سئوال‌های سختی می‌پرسیدی و من جوابشونو نمی‌دونستم. تو حالا میدونی خدا چیه چه جوری می‌تونه همه جا باشه خدا چقدر بزرگه خدا چه جوری می‌تونه مواظب این همه آدم باشه. چه جوری کارهای خوب و بد آدم‌ها رو ببینه، حالا تو میدونی که خدا فقط خوبی است عشق است و محبت است صلح و صفا و دوستی است و خلاصه همه چیزهای خوب است. تو میدونی جهنمی در کار نیست یادته از جهنم و آتیش می‌پرسیدی. تو حالا میدونی خدا فقط مهربانی است زیبایی است و آدم‌ها به نسبت خوب بودنشان از زیبایی‌های اونجا نصیبشون می‌شه آرین جان منم میدونم که تو جات خیلی خوبه بهت خوش می‌گذره من به عنوان مادرت بهترین جا و عالیترین درجه بهشت رو برات آرزو می‌کنم. دعای خیر منو بابا همیشه به دنبال توست.

 

آرین عزیزم

تو انشای (نامه‌ای به پدر) نوشتی "پدر خوبم من می‌خواهم مهربانی‌ام را به تو ثابت کنم" عزیز دلم تو مهربانی‌ات را به بابا ثابت کردی بارها و بارها. شاید یادت نمی‌یاد وقتی کوچیک بودی 3 یا 4 سالت بود با انگشت‌های کوچیکت گونه‌های بابا رو نوازش می‌کردی و می‌گفتی "دارم بهت مهربونی می‌کنم" یادت اومد؟ من خودمو برات لوس می‌کردم و می‌گفتم پس مامان چی؟ و تو آرین کوچولوی من با انگشت‌های ظریف و قشنگ بمن هم مهربونی می‌کردی.

آرین عزیزم من و بابا مهربانی کردن رو از تو یاد گرفتیم ما به مزدا مهربونی می‌کنیم درست مثل تو وقتی که به ما مهربونی می‌کردی.

آرین جان همان‌طور که گفتی مزدا هم بابا رو دوست داره چون لبهاشو کوچولو می‌کنه و بهش می‌گه "بابا بوش. بابا بوش دشت دشت" درست مثل همون وقت‌ها که تو در کنار ما بودی.

آرین جان بابا به تو قول داده که آرامتر رانندگی کنه. همین‌طور قول داده که دیگه لب به سیگار نزنه. آرین جان بابا به قولش پایبنده. چون تو براش خیلی مهمی.

آرین جان

کارهای مزدا خیلی شبیه توست. وقتی جاشو عوض می‌کنم و می‌خوام پاشو چرب کنم پمادرو از دستم می‌گیره و فرار می‌کنه و فقط وقتی بهش می‌گم بده عقلش نمی‌رسه مثل تو بگه آآ.

آرین جان

تیکت خوب شده؟ حتماً خوب شده. اونجا کسی تورو ناراحت نمی‌کنه. اونجا استرس معنی نداره. اونجا مجبور نیستی‌80 تا سئوال ریاضی جواب بدی. اونجا کسی به تو نمی‌گه چون تکالیفت دیر شده نمی‌تونی طنز مهران مدیری رو ببینی.

آرین جان

منو بابا همه تلاشمون رو می‌کردیم تا تو همیشه خوش‌حال باشی و بخندی البته اشتباهاتی هم کردیم و امیدواریم تو ما رو ببخشی و قول می‌دیم که این اشتباهات درمورد مزدا اتفاق نیفتد. آرین جان به ما حق بده. تو بچه اول ما بودی و ما خیلی چیزها بلد نبودیم که بعداً یاد گرفتیم.

مثلاً یادته یه شب که من خیلی خسته بودم و مزدا توی گهواره‌اش گریه می‌کرد، تو گفتی من تکونش میدم؟ تو 45 دقیقه تکونش دادی و من تونستم کمی بخوابم. من می‌دونم تو چرا از مزدا مراقبت کردی تا بخوابه چون نگران بودی که مامان عصبانی شه و به مزدا چیزی بگه عزیز دلم مامانا صبرشون زیاده. اگر هم عصبانی بشن و بچه‌هاشون از دستشون ناراحت بشن بعداً از دل بچه‌هاشون درمیارن و بچه‌ها اونقدر مهربان هستن که مامان‌ها و باباها رو ببخشن. اینطور نیست؟

پسر گلم دلم برات خیلی تنگ شده خیلی زیاد حداقل بیا تو خوابم که ببینمت با هم حرف بزنیم. صورت تپل‌ات رو ببوسم. تو فقط به من بوس می‌دادی برای همه بزرگ بودی فقط برای من و بابا بچه بودی آخر بچه ما بودی هنوزم هستی و همیشه خو.اهی بود.

آرین جان راستشو بگو تو با مزدا ارتباط داری؟ احساس می‌کنم اون گاهی تورو می‌بینه. از رفتارش پیداست چون گاهی تو خواب یا حتی بیداری صدات می‌زنه. اگه اینجوری باشه من خیلی خوشحال می‌شم. آرین دوست دارم هرجا که من و بابا هستیم تو هم باشی. قول میدی. از خدا اجازه بگیر و بدو بدو بیا.

آرین عزیزم تو فقط بچه‌ام نبودی

تو سنگ صبورم بودی تو برام گوش شنوا بودی. تو به درددل‌های من با دقت گوش می‌کردی. با من هم‌دردی می‌کردی حالا با کی حرف بزنم؟

خوب معلومه هنوز هم با تو. وقتی که ما می‌خوابیم تو می‌یای و نامه‌های منو می‌خونی مگه نه؟ نوشتن و از تو یاد گرفتم. خودم یادت دادم دردل‌هاتو برای بابا بنویسی و حالا من درددل‌هامو برای تو می‌نویسم.

آرین جان نامه‌هامو که خوندی جوابشو بده بیا تو خوابم خوب؟ منتظرتم.

آرین جان تو برای بابا فقط آرین نبودی تو ابی کوچولو بودی. ابی وقتی که اندازه تو بود با یک دنیا آرزو که به خیلی‌هاشون رسید و به خیلی‌هاشون هم نرسید. تلاش بابا برای خوش‌حالی تو درواقع همون آرزوهای دست‌نیافته خودش بود مهربانی‌های مامان هم به نوعی آرزوهای دست‌نیافتنی خودم بود که نثار وجود نازنین تو می‌شد. آرین‌جان دوست داشتیم نداشته‌هایمان را به تو بدهیم تا زندگیت پربار باشد. عزیزم خوشحال هستم که می‌بینم در نوشته‌هایت به این موضوع اشاره کردی که ما تو را دوست داریم تو خیلی فهمیده هستی. سطحی به مسائل نگاه نکردی. ما عاشق تو هستیم و تو این را درک کردی. آفرین پسرم.

 

آرین عزیزم

می‌خوام از اون روزایی برات بگم که برای اولین بار تو رو در دورن خودم احساس کردم.

تو مثل یک ماهی کوچولو شناور بودی و هراز گاهی حضور خودتو به من یادآوری می‌کردی.

من ماهی کوچولو رو دوست داشتم، از شنا کردنش لذت می‌بردم، از داشتنش احساس غرور می‌کردم. ماهی کوچولوی من بزرگ و بزرگتر می‌شد و ما خودمونو برای به دنیا آمدن و در آغوش گرفتن او آماده می‌کردیم.

روز هفتم آذر ماه 1375 ساعت 2:35 دقیقه بعدازظهر پسر کوچولوی من با وزن 3 کیلو و 290 گرم، با صورت قرمز و موهای پرپشت و بلند و مشکی به دنیا آمد.

بابا، تو رو از پشت شیشه اتاق نوزادان به همه اقوام و دوستانی که برای دیدن تو آمده بودند، با افتخار نشون می‌داد. ظاهراً تو خیلی شیطون بودی چون بین اون همه بچه‌ تو با همه قدرت دست و پا می‌زدی و  ملحفه‌ات را کنار می‌زدی.

وقتی برای اولین بار تو رو در آغوش گرفتم، به دقت سر تا پاتو  نگاه کردم و از خودم پرسیدم: کوچولو! من مادر تو هستم؟ و تو پسر من هستی ؟

می‌خواستم به تو شیر بدم، خیلی تعجب کردم چون تو شیر خوردن بلد نبودی من خندیدم . بعد سعی کردم که یادت بدم چه جوری شیر بخوری.

بارها و بارها اینا رو برات تعریف کردم، تو هر بار از شنیدن این قصه تکراری لذت می‌بردی و منهم از گفتن اون.

به دنیا آمدن تو مهم‌ترین اتفاق زندگی من و ابی بود؛ با چنان غروری تو رو در آغوش می‌گرفتیم که انگار توی این دنیای بزرگ، تو تنها فرزندی هستی که خداوند به یک پدر و مادر عطا کرده. مراقب بودیم همه با احتیاط به تو نزدیک شوند  که مبادا بشکنی.

روزها می‌گذشتند و تو بزرگ می‌شدی‌. کم‌کم یاد گرفتی "غان و غون" کنی، بعد یاد گرفتی بشینی، چهار دست و پا حرکت کنی‌، دست به دبوار بگیری و چند قدم چلو بری، تاتی‌تاتی کنان راه بری، بدوی ، حرف بزنی و ...

روزی که دندون در آوردی به بابا زنگ زدم و از خوشحالی جیغ زدم: بالاخره در اومد‌. گفت چی؟ گفتم دندونش. شب که اومد خونه گفت پس دندونش کو؟ گفتم دیده نمی‌شه اما با قاشق میشه صداشو شنید و کلی خندیدیدم. برات مهمونی گرفتم. آش دندونی پختم. صدای دندونتو با قاشق به همه نشون دادم. همه بهت کادو دادن و...

 

آرین‌؛ دلم برات تنگ شده، برای خنده‌هات، برای اخم‌هات؛ برای غر زدنت، برای موزیک گوش کردنت، برای تکنو زدنت، برای مشق نوشتنت، برای جوک گفتنت، برای... برای... برای...

آرین نازپرورده من! یادته وقتی می‌خواستی ملق بزنی روی زمین، بالش‌ها رو می‌چیدی که بدنت درد نگیره. آرامگاه ابدی تو، اون جای تنگ و تاریک، سرد و خشن، اذیتت نمی‌کنه؟

آرین؛ تو کجایی؛ کجا؟ می‌دونم گاهی میای و به ما سر می‌زنی، چون مزدا تو رو می‌بینه و صدات می‌زنه.

تو می‌تونی اون کبوتری باشی که بغ بغو کنان روی نرده‌های پنجره اتاقت می‌شینه و به دنبال دونه می‌گرده

تو می‌تونی اون گنجشکی باشی که کنار اون پنجره داره برای خودش لونه درست می‌کنه.

تو می‌تونی اون یاکریمی باشی که برای فرار از بارون، به زیر سایه‌بون پنجره اتاقت پناه آورده؛ پس عزیزدلم چرا وقتی پنجره را باز می‌کنیم ازمون فرار می‌کنی؟

تو که می‌دونی ما تشنه رد و نشونی از تو هستیم.

پسرم، این چه آمدنی بود و چه رفتنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:53  توسط ابراهیم باقری  | 

رائین (رامتین امان‌الهی) دایی آرین، به رغم تفاوت سنی حدوداً هفت هشت ساله با او، برای آرین همچون دوستی مهربان بوده و هست. او در چند یاداشت کوتاه، احساسات زیبای خود را درباره آرین به رشته تحریر درآورده است:

 

آرین جون سلام

خوبی؟...

میدونم که جات راحته به خاطر همین نمی‌پرسم که جات خوبه یا نه؟ حالا جات خوبه یا نه؟ شوخی کردم،

از این که از بین ما رفتی خیلی ناراحتم. دوست داشتم اینجا بودی تا دوباره... اما از این خوشحالم که از این دنیای کثیف راحت شدی .

(آرین) این واژه همیشه در ذهنم باقی است با تمام خاطراتش. ان زمانی که پا به دنیا نهادی وجودت برام ناخوشایند بود می‌خواستم بکشمت حال هم که پرکشیدی بازهم ناخوشایند است. آرین این است بازی روزگار، و منو تو در این روزگاران چه کردیم، آنقدر به هم وابسته بودیم که.... آنقدر وابسته بودیم.... اما نه!!! شاید بیشتر این وابستگی از جانب تو بود، کاش تو را زودتر درمی‌یافتم.

کاش تو را زودتر درمی‌یافتم

و برای پایان، امیدوارم من هم به سوی تو بیایم؛ بدون هیچ دردی، بدون هیچ غمی با هم باشیم، مانند گذشته‌ها.

دایی خوشگل و دوست‌داشتنی تو

رائین

 

به نام خدا

آرین جون سلام،

خوبی...؟

هنوز باورم نمیشه که رفتی، باور کن جات اینجا خیلی خالیه. امیدوارم که منو فراموش نکرده باشی، آخه کم‌پیدا شدی، نمی‌یای اینجا، بابا منم آدمم، دل دارم دلم برات تنگ میشه،

دلم برات تنگ شده

خیلی دوست دارم مثل تو انشاء زندگی بنویسم ولی عقلم نمی‌کشه. باور کن؛ یا نه... شاید تو همه چیز و به بهترین وجه ممکن تو انشات نوشتی که دیگه چیزی نمونده من بنویسم.

بدون تو خیلی حوصلم سر می‌ره، اصلاً انگار بدون تو اینجا یه زیر زمین تاریکه.

یه زیرزمین تاریکه

رائین

2:30 بامداد

 

آرین جان،

در یازدهمین بهار زنگی‌ات، چه ناباورانه پر کشیدی و در این پرکشیدن چه غمها نهاده شد و چه غصه‌ها خوردیم،

سلام،

امروز 21 اردیبهشت 1386 برابر با 24 الربیع الثانی مصادف با 12 May 2007، اصلاً اینا به تو چه ربطی داره؟؟؟

رفتیم مدرسه‌ات، من و مامان‌ت، تورو چسبونده بودن اون ته کلاس. دیگه اینکه جات خالیه، ولی کاش می‌شه همه اینا یه خواب باشه.

ولی نیست.

یه سئوال!!! ببین وقتی چپ کردین تو بیدار شدی؟ فعلاً نمی‌شه ادامه بدم، تا بعد!!!!

خداحافظ

رائین

21/2/86

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:35  توسط ابراهیم باقری  | 

این یادداشت که آرین آن را در دفترچه خاطرات یکی از دختر‌خاله‌هایش (عاطفه) نوشته است، خلاصه‌ای از انشای او درباره زندگی است که متن کامل آن انشاء را هم می‌توانید در همین وبلاگ بخوانید.

 

داستان زندگی

 داستان زندگی را در یک ورق نمی‌توان نوشت. چون زندگی یک جاده‌ی طولانی است که ظرف 100 سال آن جاده طی می‌شود. در وسط این جاده خانه‌ای به نام "عشق" است. اگر عشق را در زندگی نداشته باشی حتی نمی‌فهمی که زندگی کردی. در ته این جاده خانه‌ای به نام پایان زندگی وجود دارد که در آن خانه از عشق نوشته شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:32  توسط ابراهیم باقری  | 

از میان انشاءها و یادداشت‌های آرین، چند نوشته دیگر را هم بخوانید. از نگاه من زیباترین متن این مجموعه، انشایی با نام خانواده است که در آن آرین، به سادگی هر چه را در دل داشته، نوشته است.

 

خانواده

به نام خدا

سلام! در خانواده‌ی ما قانون‌های زیادی وجود دارد. در خانواده ما پدرم به سرکار می‌رود، او برای من و مادرم و برادرم بسیار زحمت می‌کشد. بعضی وقت‌ها ساعت 12 و یا حتی یک نصف شب برمی‌گردد. من او را بسیار دوست دارم. مادر من خیلی مهربان است و مرا دوست دارد. وظیفه‌ی او این است که من و پدرم شب‌ها به او بگوییم چایی‌ی‌ی‌ی‌ی!! او با من سر یک چیز لج دارد و آن این است که من مرغ سرخ‌شده دوست دارم، اما مادرم مرغ پخته‌شده درست می‌کند. برادرم 2 سال دارد. او بسیار زیباست و من هم همیشه او را اذیت می‌کنم. مثلاً وقتی حواسش نیست غذایش را می‌خورم. هروقت او را اذیت می‌کنم، با صدای بلند می‌گوید نکن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن!

وقتی به او می‌گویم شکلات بده، اول خودش می‌خورد و بعد به من می‌دهد. هروقت از مدرسه به خانه برمی‌گردم، جلوی در می‌ایستد و جیغ می‌زند. ما قبلاً یک پراید داشتیم که سرضبط با مادرم دعوایم می‌شد. او می‌گفت صدا را کم کن و من صدا را زیاد می‌کردم. پدرم هر شب با لب‌تاب کار می‌کند و برادرم سیم آن را له می‌کند و 2 ساعت کار پدرم از بین می‌رفت. پدرم یک نویسنده است. نویسنده‌ی روزنامه یا همان روزنامه‌نگار است. برای همین من می‌خواهم در آینده هر شغلی را که پیدا کردم، در کنارش هم نویسندگی کنم. من همیشه می‌گویم در دانشگاه می‌خواهم روان‌شناسی بخوانم و مادرم می‌گوید بگذار بزرگ‌تر شوی احتمالاً نظرت عوض می‌شود. ما هر وقت به عروسی می‌رویم می‌گویند انشاءالله عروسی پسرتان یعنی من و من هم می‌گویم خدا نکند. هر شب وقتی ما تلویزیون نگاه می‌کنیم، برادرم آن را خاموش می‌کند. خوب شد پدرم به من گفت: برو مشقت را بنویس، و گرنه نمی‌توانستم انشا بنویسم.

 

نعمت‌های خداوندی

(آرین برای این یادداشت، نامی انتخاب نکرده است، اما از متن آن بر می‌آید که احتمالاً موضوع انشاء نعمت‌های خداوندی بوده است)

 

خدایا از تو سپاس‌‌گذارم که نعمت‌های زیادی به من داده‌ای، مثلاً چشم دادی تا ببینم، دست دادی تا لمث کنم، گوش دادی تا بشنوم و عقل دادی تا بفهمم. اگر من عقلی نداشتم چه می‌شد؟ دنبال درس و مشق نمی‌رفتم و فقط به گردش فکر می‌کردم. اگر من گوش نداشتم چه می‌شد؟ هیچ‌وقت نمی‌شنیدم و صورتم زشت می‌شد. اگر من دست نداشتم چه می‌شد؟ نمی‌توانستم لمث کنم، بدنم نیمه‌کاره می‌شد. اگر من چشم نداشتم چه می‌شد؟ مهم‌ترین عضو بدنم از بین می‌رفت، نمی‌توانستم ببینم و در برابر بچه‌های دیگر صورتم نیمه‌کاره می‌شد. خدا همه انسان‌ها و کودکان را زیبا آفریده تا از او دلخور نشویم و هیچ‌وقت به خاطرش ناراحت نشویم. من تا حالا دعاهای زیادی کردم که 99% آن‌ها عملی شده. اگر من دعا نمی‌کردم هیچ‌وقت صاحب این برادر نمی‌شدم.

خدایا چنان کن سرانجام کار

                        تو خشنود باشی و ما رستگار

 

 

با یک دانش‌آموز که دچار مشکل است چگونه همدلی کنیم؟

با یک دانش‌آموز دچار مشکل چگونه باید رفتار کرد = همیشه باید او را یاری کنیم. نباید با او بی‌ادب رفتار کنیم. باید با او مهربان باشیم تا هیچ‌وقت ناراحت نباشد. باید با او مثل بقیه دوستانمان رفتار کنیم تا فکر نکند ما برای آن که بقیه‌ی دوستانمان سالم هستند با او کم رفت و آمد می‌کنیم. به این شکل هم ما راحت هستیم هم او خوش‌حال می‌شود.

 

 

نامه‌ای به یک هم‌کلاسی

من از هم‌کلاسی‌ام، علیرضا شریفی خیلی خوشم می‌آید. ما همیشه با هم شوخی‌های زیادی می‌کنیم، اما جنبه‌ی آن شوخی‌ها را داریم. همیشه در حیاط با هم گفت‌وگو می‌کنیم، از خاطراتمان حرف می‌زنیم و بسیار می‌خندیم. هر وقت هرکداممان یک خوراکی خوب داریم به هم‌دیگر تعارف می‌کنیم و به شوخی خودمان می‌خوریم. یک روز معلم قرآن و تربیتی ما خانم خدابخش به کلاس آمد، گفت این ورق‌ها را بگیرید و به کسی که دوست دارید رآی بیاورد رأی بدهید، من فقط در فکرم بود که به دوستم علیرضا شریفی رأی بدهم تا خوش‌حال شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:14  توسط ابراهیم باقری  | 

آرین، علاقه‌ای ویژه به نوشتن داشت و با  وجود حجب و حیای خاصی که جزو ذاتی شخصیت او بود، در نوشته‌هایش بسیار راحت می‌نوشت. یکی از نوشته‌هایی که خود او بسیار دوست می‌داشت، انشایی با نام زندگی است که نشاندهنده نگاه عمیق او به زندگی و مرگ است. این انشاء در عین حال متأثر از آگاهی او از بیماری من و تا حدی بیانگر نگرانی او در این زمینه است. باور کنید یا نه، این انشاء را آرین بدون هیچ کمکی از ناحیه من یا مادرش، نوشته است:

 

 

زندگی مردم

زندگی یک جاده‌ی 2 طرفه است که آدم‌های خوب در سمت راست و آدم‌های بد در سمت چپ آن جاده قرار دارند. آدم‌ها در آن جاده به هم‌دیگر تنه می‌زنند و از هم عذر‌خواهی می‌کنند، اگر قرار باشد همیشه به هم تنه بزنند هیچ‌وقت به آخر آن جاده نمی‌رسند. در وسط آن جاده خانه‌ای به نام عشق وجود دارد که اگر آن را در زندگی نداشته باشیم وقتی که پیر شدیم می‌فهمیم که اصلاً زندگی نکردیم. در جلوتر از آن خانه که آخر جاده است، خانه‌ای به نام زندگی وجود دارد که در دیوارهای آن یک انشا نوشته شده است به نام زندگی که نویسنده‌ی آن خدا است. وقتی که آدم روی آن دیوار را بخواند آخر عمرش فرا می‌رسد. متأسفانه بعضی‌ها به خاطر مریضی زیاد خیلی زود به آن خانه می‌رسند. برای آدم‌های خوب آن متن خوش‌خط نوشته شده است، اما برای آدم‌های بد بسیار بدخط نوشته شده است.

در خلاصه زندگی سخت است اما بسیار زیبا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:40  توسط ابراهیم باقری  |