|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:54 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
و خداوند تو را در سبزترین روز آفرید و بهار رشته ای از گیسوان سرسبز توست.قبل از تو هیچ کجای زمین معطر نبود و رویای درختان تهی از بهار بود.شب ژرف بود و شالیزارها سرد و پایان سال پایان زمستان نبود که آغاز آرزوهای یخزده و پراکنده بود.کسی نمی توانست آواز ماهی های قرمز را بشنود و در لابه لای علفها دنبال فردا بگردد.و خداوند تو را زودتر از پرتغالها آفرید تا شاعران بهانه ای برای سرودن داشته باشند.باغ خشک بود و پنجره ها خاموش.نه دلی می تپید و نه نسیمی می وزید.روبرو مه بود و سکوت و خداوند تو را در نخستین باران جهان آفرید.نگاه درختان که به تو افتاد بهار شدند.نگاه صحرا که به تو افتاد دریا شدند و نگاه من که به تو افتاد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:18 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه جدید آرین در قطعه ۲۴۵ بهشت زهرا از روز سه شنبه ۲۰ آذر ماه مزین به دری زیبا شده است که زیبایی آن از عکس پسر گلم و نیز اشاره ای به بخشی از نوشته های زیبای او است. همانطور که در وبلاگ آرین خوانده اید او در پایان یکی از انشاءهای کلاسی اش نوشته است:"زندگی سخت است اما بسیار زیبا" . قطعه ای که بر روی درب خانه جدید آرین خودنمای می کند در واقع اشاره ای به همین بخش از انشای آرین است:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:24 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین، داداشی عزیزم سلام
میدونی امروز چه روزیه؟ حتماً میدونی. چون تو خیلی زرنگی و یادمه که همیشه چند روزی بعد از روز تبلد خودت، پچپچهات با بابا ابی نشون میداد که سرگرم نقشه کشیدن درباره تبلد مامان هستین، همیشه هم مامان ضد حال میزد و نمیذاشت که شما سورپریزش کنین. آخه مامان از سورپریز بدش میاد و هنوز هم همونجوره و فرقی نکرده. اما نمیدونم چرا امسال هیچ خبری نیست و هر چی هم منتظر موندم که بابا با من پچ پچ کنه، خبری نشد که نشد، خودمونیم فکر میکنم سر ماجرای تصادف دوباره بابا، بین مامان و بابا شکرآب شده. اما منو تو که یادمون نرفته؛ پس فعلاً نقداً تبلد مامان فلور رو به تو تبریک میگم تا بعداً ببینم چطوری میشه این دو تا نینی کوچولو رو با هم آشتی داد، تو هم اگه چیزی یا راهی به نظرت رسید، بهم بگو. دوستت دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه از طرف مزدا باقری، پیشی باقری، هاپو باقری، خاله قوربابه و "......" (این یکی، یه رازه؛ هر چند که تو همه چی رو میدونی اما قول بده به کسی نگیها!) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:3 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
آرين جونم سلام خيلي دلم برات تنگ شده. بهم گفتي مزدا رو تنها نزارم ولي آخه بي معرفت هر وقت ميرم خونتون انقدر جاي خاليت اذيتم ميكنه طاقت نميارم بمونم. آرين روز تولدت دوست داشتم خودت باشي و برات جشن بگيريم ولي چرا انقدر زود تنهامون گذاشتي؟؟؟ روز تولدت بين همه چشام دنبال تو مي گشت ميگفتم شايد بازم بشه يه بار ديگه ببينمت. اون شب كه اومدي تا ببينمت يادت هست. اگه ميدونستم انقدر زود ميري .... آرين يك بار ديگه هم بيا ببينمت. آخه خيلي دلم برات تنگ ميشه. حالا بهتر حرف مزدا رو درك ميكنم كه ميگه تو رو ديده.فكر نكنم جز من و مزدا به ديدن كس ديگه اي انقدر قشنگ رفته باشي. آرين دوست دارم و دلم خيلي برات تنگ شده. دوست دارم بازم ببينمت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:12 توسط ابراهیم باقری
|
|
||