تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
مامان شایان عزیز

چقدر عکس شایان وبلاگشو قشنگ کرده پسرها تو این سن چقدر دوست داشتنی هستن . سنی که هم بچه ان به طوری که میخوای بگیری تو بغلت و محکم لپشو گاز بگیری هم بزرگن اونقدر که عارشون میاد مامانشون بوسشون کنه ادم نمیدونه باهاشون چکار کنه منکه فقط ار دور نگاش میکردم و و حال میکردم جرات نداشتم بهش دست بزنم چون فریاد میزد : م__________ام__________________ان ولم کن. پدرسوخته انگار از اول اینقدری به دنیا اومده بود. اما شبا موقع خواب که میشد از ترس تاریکی و تنهایی بالش و پتو به دست با لبخندی همراه با التماس میومد سراغم و اونوقت بود که من براش ناز میکردم مجبور بود هزار تا بوس بده تو بلغم هم بیاد ناکس اونموقع دیگه داد نمیزد. دیگه بزرگ نبود دیگه همقد من نبود. پدرسوخته با من چه کردی تو . پدرسوخته تا بودی جرات نداشتم بهت بگم پدرسوخته. اما حالا میگم . پدرسوخته بودی دیگه به پسری به خصوصیات تو با شیطنت های تو چی باید گفت بهترین لغت همینه پدرسوخته!!!!!!

افرین به تو که تختشو جمع کردی خدا کنه منم یه روزی بتونم تختشو جمع کنم تختی که معمولا روش نمی خوابید! اخه او عزیز دل من مثل نینی کوچولوها بالش و پتوشو میاورد پیش من می خوابید. و من ظاهرا دعواش میکردم اما ته دلم چه لذتی میبردم از اینکه پسر گلمو تپل خوشکلمو در اغوش میگیرم. کرم از خود درخت بود. حالا کدو م تختو جمع کنم تخت ارینو؟ تخت خودمونو؟ میز تحریرشو کامپیوترشو اسباب بازیهاشو دمپایی هاشو شیشه ابشو حوله دستشو حوله حمومشو لیفشو چی رو چی رو جمع کنم مگه یکی دوتاست .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط رابعه امان الهی  | 

 

آذر ۱۳۸۵- جشن تولد ۱۰ سالگی

 

آذر ۱۳۸۵- جشن تولد ۱۰ سالگی

 

 

 

آرین عزیزم روزهای مهم و به یادموندنی زندگی تو هر خونوادهای جایگاه خودشونو دارن. تو نمیدونی ما امسال این روزها رو بدون تو چه جوری گذروندیم.

روز مادر، خونه مامان‌بزرگ جای تو بین بچه‌ها خالی بود. اما چی می‌تونستم بگم، چکار می‌تونستم بکنم‌. حتی اجازه ندادم یک قطره اشکم پایین بریزه. آرین جان دوست ندارم جلوی کسی گریه کنم. قطراتی که از سر دلتنگی برای تو از چشمان من سرازیر می‌شن اسمشون اشک نیست قطرات خون هستن که از قلبم جدا می‌شن و از چشمم سرازیر. اما کی اینو می‌فهمه‌. پس چرا جلوی کسی گریه کنم. باید تو خلوت خودم اشک بریزم، خون گریه کنم، ضجه بزنم فریاد بکشم و تو رو بخوام.

آرین جان، تا حالا بهت نگفته بودم که گاهی باهات قهر می‌کنم، از دستت ناراحت می‌شم یه حسی به من می‌گه تو می‌تونستی نری اما رفتی. ناقلا دیدی اونور خبرهای بهتری هست مامانو یادت رفت. بعد هم اومدی تو خوابم و گفتی منو ببخش. من اون موقع نفهمیدم برای چی اینو می‌گی اما بعدها فهمیدم که تو حق انتخاب داشتی نمی‌دونم چرا به ما فکر نکردی.

آرین جان یادته بعضی وقتا که به حرفات گوش نمی‌کردم به من می‌گفتی"‌نامرد" مثل اون موقعی که می‌خواستیم بریم مشهد، بعدش منصرف شدیم. پسرم حالا منصفانه قضاوت کن کی نامرده من یا تو؟ مادر تو به سنی رسیده بودی که بفهمی رفیق نیمه راه بودن خوب نیست و نامردی‌ام اینه که بچه‌ای تو شیرین‌ترین دوران زندگیش خونواده‌شو تنها بذاره‌. آرین مامان وقتی باهات قهر می‌کنم به خودم قول می‌دم دیگه برات گریه نکنم تا مدتی هم به قولم پایبند می‌مونم اما وقتی شروع می‌کنم به نوشتن برای تو، مگه می‌تونم جلوی خودمو بگیرم. مادربزرگم همیشه می‌گفت آدم سگ بشه مادر نشه. حالا می‌فهمم یعنی چی.

آرین جان من که از گذشته‌ام برات گفته بودم. برات تعریف کرده بوده تو زندگی افسارگسیخته‌ای که من داشتم، داشتن خونواده، شوهر و بچه چقدر برام مهم بوده. از وقتی که تو به دنیا اومدی تو رکن اول زندگیم شدی. درست یا غلط نمی‌دونم دیگه بابا رو هم برای تو می‌خواستم مزدا رو هم برای تو خواستم حتی خودمو برای تو می‌خواستم.

آرین جان از وقتی تو به دنیا اومدی من دیگه اسم و فامیل خودمو فراموش کردم حتی شماره شناسنامه‌مو، محل تولدمو. من مامان تو بودم مادر آرین باقری. شماره شنناسنامه خودمو از یاد بردم و شماره شناسنامه تو رو به خاطر سپردم . محل تولد من مهم نبود مهم این بود که تو تهران بدنیا اومدی. خانوم دکتر شریف‌زاده تو رو به دنیا آورد و توی بیمارستان الغدیر، به دنیا اومدی. مهم نبود که عقد منو بابا تو کدوم محضر ثبت شده مهم این بود که شناسنامه تو توی کدوم ثبت احوال صادر شده.

آرین جان، حالا خودت قضاوت کن مامان به نظر تو کارت نامردی نبوده؟ تویی که برای من دم از مردونگی می‌زدی. تویی که یادت داده بودم هیچ‌وقت دروغ نگی. کلک نزنی. کسی رو ناراحت نکنی. تویی که سمبل خوبی بودی. ادب از سر و روت می‌ریخت. مادر چرا نامردی کردی اونم با من.

دیشب تو خواب نرگس اومدی و تولدشو بهش تبریک گفتی. تو خواب اونایی که دوسشون داشتی می‌ری، نرگس، نسترن، زهرا، شیما، علیرضا، رایین، نرگس‌. حتی کاری می‌کنی که بعضیاشون تورو ببینن اما مامانتو آدم حساب نمی‌کنی من‌که بیشتر از همه دوستت دارم. منکه از همه بیشتر ریش ریش شدم. جیگرم پاره پاره شده قلبم به درد اومده نفسم تنگ شده طاقتم تموم شده...

آرین جون نمی‌دونی مزدا چقدر بانمک شده، چقدر خوشکل شده، کارای بامزه می‌کنه حرفای گنده گنده می‌زنه. ما رو می‌خندونه. شنیدم به نرگس گفتی تو همه اینا رو می‌بینی گفتی خودت اینا رو یادش می‌دی منم باور می‌کنم مادر، چون خیلی از حرفاش در سطح سن و درکش نیست حتماً تو یادش می‌دی. فقط یه چیزی رو نمی‌فهمم. همه ما به درک، تو چه جوری دلت اومد مزدا رو تنها بذاری. الان اومده به من می‌گه مامان چرا گریه می‌کنی‌؟ جوابشو ندادم، می‌گه: ابی دبات کرده! یعنی ابی دعوات کرده؟ می‌گم آره! می‌گه ابی مامانو دبا نکن، بوسش کن! مامان چه جوری باور کنم اون این حرفا رو از خودش می‌گه.

مزدا ازم کیف تو رو خواست اونی که می‌بردی مهد کودک (پاگنده رو می‌گم) بهش دادم، گفت آویزون کن پشتم. آویزون کردم. بعد گفت مال آرینه؟ باهاش رفت کلاس ابل (کلاس اول)، گفتم آره مامان.

پسرم، پسر گلم، اگه بودی همه چیزاتو بهش می‌دادی. مامان، مزدا خیلی شبیه توست، کاراش حرفاش، قیافه‌اش، وقتی کیف تو رو انداختم پشتش انگار تو رو می‌دیدم. خدایا این همه شباهت مگه ممکنه.

تو ازم خواستی برات یه داداش به دنیا بیارم، بعد خودت گذاشتی رفتی. خوب نامردی یعنی همین دیگه‌. مادر اگه مزدا نبود این‌همه خاطرات تو تجدید نمی‌شد. اون جلوی چشم من بزرگ می‌شه تا همه اون روزا رو دوباره به یادم بیاره. گرچه اون روزا همیشه جلوی چشام هست، از اون گذشته 50 ساعت فیلم‌های بچگی تو هم جزئیات رو بیشتر به یادم میارن.

آرین جان، دیگه شادی‌های دیگران خوشحالم نمی‌کنه، دیگه ناراحتی‌های دیگران ناراحتم نمی‌کنه. دیگه از چیزی لذت نمی‌برم، دیگه از چیزی غمگین نمی‌شم. تبدیل به یک آدم بی‌تفاوت شدم، یک ادم خنثی که فقط گاهی مزدا منو می‌خندونه.

سطل آشغال پر شد از دستمال کاغذی!!!

آرین جان، این مطلب رو شروع کردم که برات بگم که نه فقط روز مادر که روز پدر هم به همین منوال گذشت. روز تولد تو که از همه دردناکتر بود. روز تولد من. شب یلدا. روز تولد بابا روزهای تاسوعا و عاشورا (یادته پارسال با هم چقدر شیطونی کردیم‌!!) آرین جان امسال ما از خونه بیرون نرفتیم، یک لقمه هم نذری نخوردیم. نذری بخوریم‌؟ بدون تو؟ مگه می‌تونیم؟

چند وقت دیگه اسفند میاد، بوی عید میاد، خونه‌تکونی، خرید عید. پارسال چقدر برای تو و مزدا خرید کردم. چقدر لذت می‌بردم که براتون خرید کنم. تکاپو برای تهیه وسایل هفت‌سین؛ شمع، گل، سبزه، ماهی و ... مادر امسال خونه رو تمیز نمی‌کنم. به جهنم بذار کثیف باشه چه اهمیتی داره. خونه ما بوی عید نخواهد داد، لباس نمی‌خریم حتی برای مزدا، هفت‌سین نمی‌چینیم. شیرینی نمی‌خریم، مسافرت نمی‌ریم‌. موقع تحویل سال پیش تو خواهیم بود، بر سر مزارت سبزه و ماهی خواهیم گذاشت و به یادت اشک خواهیم ریخت.

دلم می خواد حالا بهم بگی نامرد کیه؟ با رفتن تو زندگی من نابود شده، خیلی‌ها بهم می‌گن فراموش کن‌. آخه چی رو فراموش کنم مگه تو بچه گربه‌ام بودی که فراموشت کنم‌. تازه اگه کسی بتونه حتی بچه گربه‌اش رو هم فراموش کنه.

پسرمو با 10 سال و 4 ماه خاطره چه جوری فراموش کنم، اونم نه هر پسری پسر من "رابعه امان‌ الهی" که اسمش "آرین باقری‌" بود. سرشار از شور زندگی، لبریز از عشق و مهربانی، یک ابی می‌گفت ده تا از دهنش می‌ریخت. چنان با خشم نگاهم می‌کرد که انگار جرمی مرتکب شده‌ام بعد متوجه می‌شدم که نهار نباید استامبولی درست می‌کردم چون آرین دوست نداره!

آرین جان، اگه ساعت‌ها ازت حرف بزنم بازم حرفام تموم نمی‌شه، باید 20 سال حرف بزنم تا از 10 سال زندگیت گفته باشم. یادته وقتی بچه بودی به همه می‌گفتم این پسر تکه! از این پسر فقط یه دونه بود! اونم خدا آورد داد به ما و تو سر تا پا غرور می‌شدی.

مادر مگه مزدا می‌ذاره با تو حرف بزنم، یا می‌گه آب می‌خوام یا می‌گه نون می‌خوام یا می‌گه جیش دارم یا می‌گه پی‌پی دارم یا می‌گه بریم بخوابیم. یا می‌گه اینو بده یا می‌گه اونو بده. بقیه حرفام بمونه برای بعد. تازه دستمال کاغذی هم تموم شد!!! آرین جان اونجا به کسی نگی که مامانت دماغوست. آب دماغش قبل از اشکاش راه می‌افته!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط رابعه امان الهی  | 

نمی‌دانم باید باور کرد یا نه که سرنوشت ما در جایی غیر از این دنیا رقم می‌خورد نمی‌دانم بپذیرم یا نه که برای هر یک از ما تقدیری از پیش تعیین شده است که ما را یارای تغییر آن نیست؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم...

وقتی آرین 6 ماهش بود خبری شنیدیم که آن هنگام تصور کردیم هیچ خبری تلختر و ناگوارتر از این نمی‌تواند باشد. چندین سال از دوران خردسالی و کودکی آرین در حالی طی شد که دغدغه ای جز حواشی آن خبر تلخ نداشتیم...

و امروز از خود می‌پرسم دیگر چه خبری می‌تواند مرا برآشوبد. منی را که پاره تنم را ، همه امید و آرزویم را از کف داده‌ام...

این یادداشت را سه سال پس از شنیدن آن خبر تلخ و ناگوار نوشتم، هنگامی که تصور می‌کردم پس از آن همه فراز و نشیب،  توانسته‌ام با خود، با آن خبر تلخ و با زندگی‌ام کنار بیایم، آیا روزی فراخواهد رسید که بتوانم با نبود آرین هم کنار بیایم...

 

روزهایی که بر من گذشت

روزهایی که بر ما گذشت...

 

از کرج به خانه برمی‌گشتم. ساعت حدود 11 صبح بود که به خانه رسیدم. وسایلم را بر زمین گذاشتم. بچه را از آغوش درآوردم و روی زمین گذاشتم. آرام بود و طبق معمول می‌خندید و از خودش صدا درمی‌آورد. تقریباً  6 ماهش بود. می‌گویم تقریباً چون یادم نیست که آن روز لعنتی دوم خرداد بود یا سوم خرداد، شاید هم دهم خرداد بود.

ده دقیقه دور خودم چرخیدم تا چیزهایی را که روی زمین ولو کرده بودم، هرکدام به سرعت سرجایشان قرار بگیرند. به‌جز بچه. او همچنان دست و پا می‌زد و سر و صدا می‌کرد.

تلفن زنگ زد. مطمئن بودم که اوست. می‌خواست ببیند که ما رسیده‌ایم یا نه؟ گرچه غیر از این هم می‌بود روزی چند بار به‌هم تلفن می‌کردیم. دیگر عادتمان شده بود که برای امورات غیرضروری هم به هم تلفن کنیم.

- الو

□ الو سلام

- سلام. چطوری؟

□ ای!

- چرا ای؟

□ هیچی همینجوری.

(صدایش لرزش داشت. من هم که ساخته شده بودم برای دلشوره و اضطراب)

- چی شده. ناراحتی؟

□ نه.

- حرف بزن.

□ یادت هست که یک ماه پیش توی اداره آمدند و از کسانی که داوطلب بودند خون گرفتند؟

- خوب؟

□ خوب من هم خون داده بودم .

- (ته دلم فرو ریخت) تو همیشه خون می‌دادی.

□ جوابش اومده.

- کشتی منو خوب که چی؟

□ نوشته HCV مشکوک.

- یعنی چی؟ (می‌دانستم یعنی چی!)

□ گفتند دوباره باید آزمایشم را تکرار کنم .

- چند بار گفته‌ام ظرفیت این‌جور شوخی‌ها را ندارم. سر این مسائل با من شوخی نکن. دعوامون می‌شه‌ها!

□ جدی می‌گم.

- حتماً اشتباه شده. بار اولت که نیست خون می‌دی. تا حالا چنین جوابی نیومده.

□ این بار اومده.

- تو رو خدا شوخی نکن.

(برعکس همیشه دلم می‌خواست شوخی کرده باشد).

خدایا این موضوع فقط یک شوخی باشد. این بار سرزنشش نمی‌کنم. اما او شوخی نمی‌کرد. صدایش می‌لرزید.

- حالا فرضاً که مشکوک. به احتمال زیاد اشتباه شده. تو که اولین مورد نیستی که جواب اشتباه گرفتی. دوباره تکرار می‌کنی.

فردایش با هم رفتیم انتقال خون. امیدوار بودم اشتباهی درکار باشد. مطمئن بودم که اشتباهی در کار است. اما اشتباهی در کار نبود. خانم دکتری که روبرویمان نشسته بود کاملاً واضح و بدون هیچ ابهامی توضیح داد که چه اتفاقی افتاده است. حتی بدون اینکه ملاحظه ما را بکند که ظرفیت شنیدن آن همه واقعیت‌های دردناک را داریم یا نه.

فکر می‌کرد با دو تا آدم ابله روبه‌روست که باید حقیقت را به زور حالیشان کند! ما حالیمان بود او خودش را خسته می‌کرد.

- در خانواده‌تان کسی این بیماری را دارد؟

- قبلاً جراحی داشته‌اید؟

- چگونه متوجه شدید؟

- دندانپزشکی؟

- تیغ اصلاح؟

- و...

- و...

- و...

هر دویمان آزمایش دادیم هم B و هم C. روز بعد هم بچه را بردیم. بچه 6 ماهه، طفلک نمی‌دانست می‌خواهند با او چه کنند؟ بی‌اختیار اشک‌‌هایم می‌ریخت. دست خودم نبود. نمی‌توانستم جلوی آن همه آدم جلویشان را بگیرم. دنیا یکدفعه برایم تیره و تار شده بود.

* * *

روزی که ازدواج کردیم و به خانه‌مان رفتیم، احساس خوبی داشتم. انگار بار سنگینی را بر زمین گذاشته‌ام. خودمان را برای گرفتاری‌های ریز و درشت آماده کرده بودیم. خصوصاً گرفتاری‌های مالی. اما مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود. همه چیز درست می‌شد و همه چیز هم درست شد. کم‌کم درست شد. اصلاً به مشکل مالی برنخوردیم. خوب شروع کردیم و روزبه‌روز هم خوب و خوب‌تر شد تا اینکه به مشکل سربازی رفتن او نزدیک شدیم. پسرم تازه به دنیا آمده بود و من نگران از این مشکل پیش رو.

از ته دل آرزو کردم خدایا این مشکل را از پیش روی ما بردار.

روی چه حسابی این آرزو را کردم؟ نمی‌دانم!

از خدا چه طلبی داشتم؟ نمی‌دانم!

خدا با چه راه‌حلی باید این مشکل را از پیش روی ما برمی‌داشت؟ نمی‌دانم!

فقط آرزو کردم آن هم بی حساب و کتاب!

اما انگار خدا صدای مرا شنید. چون از من حساب و کتاب نخواست. یکی دو ماه بعد او از سربازی رفتن معاف شد. البته با دوندگی بسیار زیاد، اما شد آن هم با تصویب شدن قانونی که خیال وارد شدن به جزئیات آن را ندارم اما برای من حکم معجزه را داشت. باز هم همه چیز داشت خوب و خوب‌تر می‌شد.

قرار بود ده روز دیگر کارت معافیش را بگیرد. و من باید تا آن روز یک جوری با دلشوره‌ام کنار می‌آمدم. مرده‌شور این دلشوره را ببرند که همیشه با من بود. انگار با من به دنیا آمده بود.

دو سه روز بعد فهمیدم که دلشوره‌ام بی‌جهت هم نبوده.

همان روزی که از کرج برمی‌گشتم به خانه.

همان روزی که یادم نیست دوم خرداد بود یا سوم خرداد.

همان روزی که تلفن زنگ زد.

- الو

□ الو سلام...

* * *

جواب آزمایش را گرفتیم. من منفی بودم و او مثبت. خدایا اشتباه شده. حتماً اشتباه شده دوباره، دوباره تکرار کن.

جواب آزمایش را به همان خانم دکتر صریح‌البیان نشان دادیم و او با همان صراحت قبلی به ما اطمینان داد که اشتباهی در کار نیست. وای خدای من می‌خواستم با دست‌هایم خفه‌اش کنم!!!

مرحله بعدی تست آنزیم‌های کبدی.

سعی می‌کردم آرامُش کنم: نگران نباش ممکنه که فقط ناقل باشی. خوب این راه داره. منو تو هم که ناآگاه نیستیم. راه‌های انتقال هم که واضحه. لزومی نداره کسی بدونه. فقط منو تو مراقبیم، مراقب بچه، مراقب هرکس دیگری که با ما در تماس است. کار سختی هم نیست خودتو آزار نده. اصلاً مهم نیست. خیلی‌ها این‌طوری هستند و خودشون نمی‌دونند. بعضی‌هاشون هم می‌دونند و سالیان سال با این مسأله کنار اومدن.

مسخره بود. او را دلداری می‌دادم در حالی که جلوی اشک‌هایم را نمی‌توانستم بگیرم!!!

اما قضیه فراتر از این حرف‌ها بود.

تلفن زنگ زد.

- الو

□ جواب رو گرفتم .

- خوب؟

□ بالاتر از نرماله.

- چی؟ (ته دلم فرو ریخت. نه بهتره بگم دنیا روی سرم خراب شد. می‌دانستم چی می‌گه اما ناباوری و وسواس وادارم می‌کردند جزء به جزء سؤال کنم)

□ آنزیم‌ها...

- به دکتر نشون دادی؟

□ نه.

- خوب پس چی می‌گی. قصاص پیش از جنایت می‌کنی؟

□ می‌دونم هموناست.

* * *

روز بعد دوباره در درمانگاه هپاتیت خدمت همان خانم دکتر رک‌گو بودیم!!! و...

مقالات و مطالب متعددی در این زمینه جمع‌آوری کردیم و همه را یک به یک به دقت خواندیم.

- چاقی هم می‌تواند از عوامل بروز هپاتیت باشد...

- مصرف بعضی از داروها هم...

- مصرف الکل هم...

- ... ...

و باز هم برای من روزنه امیدی باطل.

تا اینکه به طور کاملاً تصادفی در مسیر صحیحی قرار گرفتیم و آن هم روبه‌رو شدن با دکتری بود که زمینه تخصص و فعالیتش درخصوص گوارش و کبد بود.

با این تفاوت که این بار واقعیت خودش را بیشتر به من تحمیل کرده بود و دیگر نمی‌خواستم دکتر را خفه کنم!! خیلی صریح گفت: این حرف‌ها را کنار بگذارید (چاقی. مصرف داروها و...) باید بیوپسی بشوی. چشمانم داشتند از کاسه درمی‌آمدند.

- آقای دکتر گفتید چی باید بشود؟!

□ نمونه‌برداری از کبد.

- یعنی موضوع این‌قدر پیشرفته است؟

□ نمی‌دانم به هر حال کبد آسیب دیده. شکی هم نیست. اما چقدر؟ بعد از نمونه‌برداری مشخص می‌شود.

البته بنده خدا این حرف‌ها را به صورت سربسته‌تر در جلسات قبل هم گفته بود. اما کو گوش شنوا؟ هیچ جوری حاضر نبودیم با قضیه کنار بیاییم. هی آزمایش را تکرار می‌کردیم!!

نمی‌دانم چه روزی از چه ماهی بود (چون نمی‌خواهم برگردم به آن روزهای دردناک) که برای نمونه‌برداری به بیمارستان رفتیم. روی صندلی توی حیاط بیمارستان منتظر آمدن دکتر نشسته بودیم و من مثل آدمی که عزیزی را از دست داده! اما او هنوز روحیه شوخ‌طبعیش را داشت! در همین موقع بچه گربه‌ای وارد حیاط بیمارستان شد و حیران و سرگردان اطرافش را نگاه کرد. که او گفت: پیشی؟ چته؟ مریضی؟ نکنه تو هم هپاتیت داری؟! بیا بشین اینجا تو نوبت! دکتر هنوز نیومده. اما گربه بی‌توجه به حرف‌های او به سمت اورژانس رفت!

خنده‌ام گرفته بود. اما نای خندیدن نداشتم بی‌اختیار چند قطره اشک جایگزین خنده‌ام شد. دکتر آمد. نمونه‌برداری انجام شد. جواب آزمایش ده روز بعد. وای که این "ده روز بعدها" مرا کشت!

بالاخره جواب هم گرفتیم. بعله شروع سیروز بود. البته این را از ترجمه دست و پا شکسته متن نامه که به لاتین تایپ شده بود (و کلی هم اصطلاحات تخصصی داشت) فهمیدیم. همه چیز روزبه‌روز بدتر و بدتر می‌شد. انگار ورق از زندگی من برگشته. خودم را باخته بودم. من که باید به او روحیه می‌دادم، یکی می‌خواست که به من روحیه بدهد و او به من روحیه می‌داد.

خیلی محکم روبه‌روی من ایستاد و گفت:

- خوب پیش اومده دیگه.

- برای هرکسی ممکنه پیش بیاد.

- می‌خوای این جریان رو ولش کنم؟

- می‌خوای دیگه دنبالش نریم؟

- هرچی شد، بشه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

- بیا فراموشش کنیم.

و این جملات او مرا بیشتر آتش می‌زد.

به اصرار من درمان را شروع کرد. یک شب در میان یک آمپول (اینترفرون) به خودش تزریق می‌کرد. من دلش را نداشتم. اما بعدها عادت کردم و یاد گرفتم که چگونه تزریق کنم.

شب‌های اول تب می‌کرد. آن هم تب بالا و گاهی همراه با لرز شدید و عوارض دیگر تا به دارو عادت کند. بعد از دو هفته باید آنزیم‌های کبدی تست می‌شدند. نتیجه خوب بود. دو هفته بعد دوباره آزمایش تکرار شد. نتیجه بهتر شد. بار سوم نتیجه بهتر از دفعه قبل و من از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم. دکتر می‌گفت: اگر همین‌طور پیش بره ویروس را نابود می‌کنی! اما برای اطمینان بیشتر آزمایشگاهت را عوض کن. از این به بعد یک آزمایشگاه معتبر آزمایش بده.

عوض کردن آزمایشگاه همان و بالا بودن آنزیم‌ها کمافی‌السابق همان. توجیه پزشک هم این بود که کیت آزمایشگاه‌ها با هم فرق دارد و جواب آزمایش اخیر به نظر صحیح‌تر است.

روز از نو روزی از نو .

تکرار آزمایش.

و روحیه من خراب‌تر از پیش.

دوره درمان توسط آمپول یکسال به طول انجامید. اما نتیجه‌ای جز افسردگی که یکی از عواض دارو بود، عاید "ما" نشد. می‌گویم "ما"، چون او از عوارض دارو افسرده شده بود و من از روحیه ضعیف خودم و از تحمل افسردگی او.

دوره یکساله درمان در سکوت مطلق گذشت. بی هیچ نتیجه‌ای.

بعد از پایان دارو، وضعیت روحی هر دویمان کمی بهتر شد. او با خودش کنار آمده بود ولی من با خودم نه! فقط سعی می‌کردم وبال گردنش نباشم.

اشک‌هایم در خلوت خودم بود و برای خودم. دست‌بردار نبودم. با فکرش می‌خوابیدم. با فکرش بیدار می‌شدم. با فکرش زندگی می‌کردم.

گاهی به صورت پسرم خیره می‌شدم. به چشمان سیاه و براقش که به من می‌خندید. اما من در پاسخ نمی‌توانستم به او بخندم. او حالا 2 سالش شده بود و شیرین‌زبانی می‌کرد:

- ماما، ماما: آپو میگه... آپ آپ

- ماما، ماما: جوجو میگه... جیک‌جیک

- ماما، ماما: پیشی میگه... میومیو

هیچ نفهمیدم از بچگی‌اش، از بچگی کردنش، از شیرین‌زبانی‌هایش. از خنده‌هایش. از گریه‌هایش. طفلک چه می‌دانست در دل من چه می‌گذرد.

مدتی گذشت. به توصیه پزشک، دوره درمان جدیدی را شروع کرد که به همراه آمپول اینترفرون باید قرص‌های دیگری هم استفاده می‌شد (ریباویرین)

یک دوره یکساله دیگر. یک روز در میان یک آمپول و هر شب 6 عدد قرص. با عوارض جانبی بدتر از دوره قبل. افسردگی شدیدتر. کمی‌خونی شدید و... ...و نتیجه در پایان یکسال بهتر از دوره قبل بود.

* * *

حالا آرینم 5 ساله است و فردا وارد 6 سالگی می‌شود. او از من و پدرش صبر و حوصله می‌خواهد. آرامش می‌خواهد. بازی و شوخی می‌خواهد و از همه مهم‌تر یک برادر می‌خواهد. نمی‌داند که در این چند سال بر ما چه گذشته است.

* * *

و حال آن که، این قصه ناتمام است. برای من ناتمام است آن را تمام می‌کنم آنگونه که می‌خواهم. آنگونه که دوست دارم. آنگونه که باید تمامش کنم. ما هنوز برای درمان تلاش می‌کنیم. اما حالا باور دارم که درمان از اوست و اوست که باید بخواهد و تنها اوست که می‌تواند، پس تنها از او می‌خواهم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:26  توسط رابعه امان الهی  | 

بالاخره نوک مدادی‌شم گرفتیم..

...

- بچه‌ها نوک مدادی‌شم  قشنگه‌ها! دفعه بعد نوک مدادی بگیریم!

آرین با تعجب فریاد زد: مامان!!!

(سوار پراید نقره‌ای رنگ جدیدمان بودیم و مهمونی می‌رفتیم که یه پراید نوک مدادی متالیک از کنارمان عبور کرد.)

ابی: من دیگه امکان نداره ماشین بخرم یا بفروشم. کلی از کار و زندگی می‌افتم..

...

یک ماه بعد در جاده تهران – مشهد (35 کیلومتری نیشابور) پراید نقره‌ای رنگ صفر در جاده غلطید و غلطید و غلطید...

آرین به آسمان پرواز کرد. مامان سر و دست و کتفش شکست. مزدا پایش شکست و صورتش کبود شد. بابا سر و صورتش خون‌آلود شد. ماشین تبدیل به یک قوطی مچاله شد. از توی اون قوطی مچاله، ما چرا زنده بیرون اومدیم کسی نمی‌دونه؛ همون قوطی که یه روز سر انتخاب رنگش بین نقره‌ای و نوک‌مدادی مردد بودیم.

آرین جان امروز نوک مدادی‌شم گرفتیم.

به نظر تو ماشین بعدی‌مون چه رنگی باشه؟ مشکی خوبه؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:51  توسط رابعه امان الهی  |