|
|
|
|
|
از طرف مامان
سال نو بدون تو معنا ندارد زندگی بدون تو معنا ندارد آرین عزیزم؛ سال 86 داره تموم میشه و سال نو از راه میرسه. امسال لحظه تحویل سال ساعت 9و 18 دقیقه است. اینا رو برات میگم چون میدونم تو از روز و ماه و سال بیخبری و در دنیایی که تو زندگی میکنی، زمان معنی نداره. میدونم که تو نمیدونی که چند وقته ما رو ترک کردی. پسرم یکساله که من جسم تو رو در آغوش نگرفتم. جسمی که اگر یک زخم کوچیک برمیداشت چقدر غصه میخوردم و حالا نمیدونم زیر اون خاک و اون سنگهایی که روت چیدیم چی ازش باقی مونده. کاش تو رو توی شیشه میذاشتن تا من از بین رفتن سلولهات رو ببینم و قلباً به بیارزش بودن این جسم خاکی پی ببرم. مامان شایان میگه بچههای ما زیر خاک نیستن وقتی ما اونا رو به خاک سپردیم فرشتهها اومدن و اونا رو با خودشون بردن و اگه زمین رو بکنی میبینی اون زیر هیچ چی نیست. نظر تو چیه؟ آرین جان لحظه تحویل سال در کنار تو خواهیم بود و سال نو را در حالی آغاز میکنیم که هنوز باور نداریم نبودنت را چرا که هنوز باور نکردهایم رفتنت را. آرین جان سال 87 در حالی از راه میرسد که برگهای تقویم سال 86 ما از تاریخ 4 فروردین دیگر ورق نخوردهاند. حتماً یادته سال گذشته تحویل سال حدود ساعت 3 و 4 نیمه شب بود و ما ساعت 11 شب شروع کردیم به فیلمبرداری از خودمون و توضیح دادیم که چون میترسیم تا موقع سال تحویل خوابمون ببره الان داریم فیلمبرداری میکنیم. بابا یواش یواش خوابش گرفت و رفت که بخوابه و هرچی من و تو اصرار کردیم بیدار بمونه گوش نکرد. مزدا هم خوابید و من به تو گفتم آرین بیا ما هم بریم بخوابیم و تو مصرانه مقاومت کردی. انگار میدونستی که آخرین بار است که سال تحویل کنار هم هستیم. سال نو اغاز شد. من و تو جیغ و داد کردیم. همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم. بالا و پایین پریدیم و وحشیانه به سمت بابا هجوم بردیم و به شیوه کاملاً غیرانسانی! بیدارش کردیم. فکر میکردیم از این سورپرایز خوشحال میشه. اما اون یک کمی عصبانی شد بعد با همون چشمهای بسته، ما رو بوسید و گفت: عیدتون مبارک. حالا برین بخوابین میخوام بخوابم!!! آرین جان اگه اون موقع میدونستم که چه بلایی قراره سر ما بیاد و اگه میدونستم که تو 4 روز دیگه بیشتر مهمون ما نیستی دیوونه میشدم. اما مادر تو میدونستی. تو همه چی رو میدونستی، تو این همه سال. وگرنه بهم اصرار نمیکردی که من یه داداش میخوام. هیچ بچهای دلش نمیخواد توجه پدر و مادرش متوجه بچه دیگهای بشه اما تو اصرار داشتی که یه داداش داشته باشی. برای اینکه صاحب یه داداش بشی دعا میکردی و حتی یک بار یادمه از اینکه خدا به دعای تو بیتوجه بوده و به حرفات گوش نکرده از دست خدا عصبانی شدی و باهاش قهر کردی و من اونجا بود که متوجه شدم موضوع داشتن یه داداش برای تو چقدر جدیه. تو خواستی مزدا به دنیا بیاد برای اینکه میدنستی پیش ما نمیمونی و میخواستی من دیوونه نشم. آرین جان مزدا فقط شبیه تو نیست، بلکه خود توست. صداش از پشت تلفن اونقدر شبیه صدای بچگی توست که خدا میدونه. این رو فقط من نمیگم همه کسانی که تلفنی باهاش حرف میزنن همینو میگن. مزدا درست مثل تو وقتی 3 سالت بود تلفن که زنگ میزنه بدو بدو میره گوشی رو برمیداره که کسی برنداره و هر کسی که زنگ میزنه انگار موظفه که با مزدا هم حرف بزنه چون تا حرف نزنه گوشی رو به ما نمیده. از مزدا چی بگم برات که هرچی بگم کم گفتم. اونقدر بانمک شده و سر ما رو گرم کرده که گاهی فکر میکنم اگه اون نبود، نبودن تو من رو روونه تیمارستان میکرد. فقط دلم میسوزه که چرا تو نیستی که لذت ببری از اینکه بچهات بزرگ شده (آخه اون بچه تو بود) حرف میزنه اونهم حرفهای بانمک و خندهدار. بعضی چیزا رو غلط میگه و کلی ما رو میخندونه و کارای بامزه میکنه. خاله رحمانی براش یه چراغقوه خریده که خیلی دوسش داره و باهاش بازی میکنه. یادمه تو هم عاشق چراغقوه بودی، میرفتی زیر پتو و روشنش میکردی اما مزدا هنوز عقلش نمیرسه اینکار رو بکنه فقط روشن و خاموشش میکنه. آرین جان از سال نو که بگذریم به سیزدهبدر میرسیم. اما سیزده بدر کمی آرامتر خواهم بود چون پارسال سیزدهبدر تو دیگه در کنار ما نبودی . سیزده بدر هم میآییم پیش تو البته یواشکی! همه رو قال میذاریم و میآییم پیش تو!!! آرین عزیزم یکساله که صبحها از خواب بیدارت نکردم. یکساله برات صبحونه درست نکردم. یکساله خوراکی تو کیفت نذاشتم. یکساله موقع رفتن به مدرسه در آغوشت نگرفتم و نبوسیدمت. یکساله که روزهای امتحان پر از امید و اعتماد به نفس، روونه مدرسهات نکردم. یکساله که صبحا موقع رفتن به مدرسه کسی ازم نپرسیده که: مامان ناهار چی داریم؟ و من بهش نگفتم: تازه صبحونه خوردی، فکر ناهاری؟ آرین عزیزم چه جوری بهت بگم که فرزند زیباترین کلمه روی زمین است و زیباترین هدیهای که خداوند در آغوش یک مادر میگذارد. یک کودک با به دنیا آمدنش یک مادر را دوباره متولد میکند و با رفتنش او را میمیراند. و تو با رفتنت مرا کشتی. انصاف نبود من که از داشتن مادر در زندگیم محروم بودهام از در آغوش گرفتن فرزند عزیز و دلبندم هم محروم بمانم. آرین جان تو با پرواز بیبازگشتت منو کشتی و من این مرگ رو در چهره خودم میبینم وقتی تصادفاً از جلوی آینه رد میشم خودمو میبینم با موهایی که تعداد زیادیشون سفید شدن. شاید کسی ندونه که چرا مامانت دیگه موهاشو رنگ نمیکنه و شاید همه فکر کنن مامانت با موهای سفیدش میخواد جلب توجه کنه اما مادر فقط تو بدون که زیبایی دیگه برای من معنی نداره و مهم نیست دیگران در موردم چی فکر میکنن و فقط تو بدون که موهای سفیدمو برای تو نگه داشتم. برای تویی که میدونم گاهی میای و به ما سر میزنی و فقط تو بدون که من با موهای سفیدم برای تو عزاداری نمیکنم بلکه میخوام ببینی که با رفتنت چه به روزگارم آوردی. آرین جان چی بگم برات که اتفاقات بد همیشه وقتی به سراغت میان که در بهترین لحظات زندگیات قرار داری و ضربههای مهلک مثل پتکی بر کمرت فرود میان درست وقتی که خودت رو در اوج خوشبختی حس میکنی. آرین جان هیچوقت بهت نگفتم که حرف اول و آخر و تو زندگی من، تو میزدی. تو که از مسائل بزرگا سردرنمیآوردی اما وقتی موضوعی پیش میومد و تو رسماً طرف بابا رو میگرفتی چقدر لذت میبردم و تو دلم به خودم میخندیدم و میگفتم کجای کاری تو در مقابل آرین مثل سوسکی!!! من آدمی که تو این دنیای به این بزرگی مهارنشدنی بود در برابر تو مورچهای بیش نبودم. باز هم به حرف مادربزرگم میرسم که میگفت: آدم سگ بشه مادر نشه. آرین جان هنوز فیلم تولد 6 سالگیات رو گاهی نگاه میکنم . اون موقع پیش دبستانی بودی و من برای تولدت سنگ تموم گذاشتم. چقدر لذت میبردم که برای تو و دوستات خوراکیهای خوشمزه درست کنم که بهتون خوش بگذره انگار همه همکلاسیهات هم بچههای من بودن و من از خوشحالیشون خوشحال میشدم. آرین جان شاید هیچوقت نفهمیدی که چرا دوست دارم تو خوشحال باشی هیچوقت نفهمیدی که کسی برای من این کارها رو نکرده بود و من دلم میخواست تو از هر جهت اشباع باشی اما حالا میدونی که مامانها و باباها دلشون میخواد جاهای خالی زندگیشون برای بچه هاشون تکرار نشه و با این کار خلاءهای دوران کودکی خودشون رو هم پر میکنند. آرین جان هیچوقت یادم نمیره اون روزی رو که اومدی خونه و گفتی: مامان بچهها یواشکی ساندویچ کالباس میارن، منهم میخوام ببرم. فرداش که میخواستی بری مدرسه یادت رفت ساندویچت و توی کیفت بذاری و من بعد از رفتن تو متوجه این موضوع شدم. چقدر ناراحت شدم که زنگ تفریح در کیفت و باز میکنی و میبینی ساندویچی در کار نیست. همون موقع دنبالت اومدم. دیدم سرویست رفته. یه آژانس گرفتم و اومدم مدرسه. بچهها هنوز تو صف بودن. یواشکی اومدم تو حیاط . تو رو توی صف کلاس اولیها پیدا کردم و ساندویچت و گذاشتم توی کیفت. عزیز دلم به خاطر تو غذا درست میکردم غذاهایی که تو دوست داشتی. به خاطر تو مهمونی میرفتم جاهایی که تو دوست داشتی و بهت خوش میگذشت. برنامههایی رو میدیدیم که تو دوست داشتی. به جاهایی مسافرت میکردیم که تو دوست داشتی. رنگ ماشینمونو از تو میپرسیدیم. موزیکی گوش میکردیم که تو دوست داشتی و یه چیزی رو که میخوام توی پرانتز بهت بگم اینه که (بابای تو تنها بابای روی زمینه که با وجود اینکه من اینقدر به تو توجه میکردم و بهت اهمیت میدادم به تو حسودی نمیکرد!!!) شما دو نفر خیلی هوای همو داشتین و گاهی هم که از هم دلخور میشدین همه در ظاهر بود. من بیچاره سرم بیکلاه بود!!! اما مگه مادر این حرفها سرش میشه مادر همیشه عاشق بچهشه تازه من که میدونستم تو چقدر دوسم داری. آرین جان مامان تو آدمی که همیشه تو زندگیش دو دو تا چارتا میکرد وقتی پای تو و مزدا وسط بود از هیچ چیزی دریغ نمیکرد. حاضر بودم هر هزینهای رو برای شما بپردازم تا زندگی خوبی داشته باشید و از بچگیتون لذت ببرید. مامان تو از اینکه طلا سروگردنش آویزون باشه لذت نمیبرد اما از اینکه تو حسرت چیزی تو دلت نباشه لذت میبرد. از اینکه تو فکر لباسای شیک باشه لذت نمیبرد اما از اینکه تو از زندگیت لذت ببری لذت میبرد. اینا رو که گفتم فکر نکنی میخوام منت سرت بذارم. آرین جان یادته یه روز سر چهارراه پشت چراغ قرمز پسربچهای کبریت میفروخت و ما ازش کبریت خریدیم با این نیت که بذاریم توی سبد وسایلمون که باهاش میریم پیکنیک. من حالا با اون کبریتا شمعهای سر مزارتو روشن میکنم. یادته او صندولیهای تاشو رو خریدیم و قرار شد از پشت ماشین برشون نداریم تا هر وقت میریم بیرون، روشون بشینیم. میدونی کجا ازشون استفاده میکنیم؟ وقتی میآییم پیش تو روشون میشینیم. نمیدونم چرا اون موقع 3 تا صندلی خریدیم البته میدونم چون اون موقع مزدا کوچیک بود و بغلش میکردیم. اما نمیدونستم که مزدا بزرگ میشه و ما تو رو از دست میدیم و بازم به 3 صندلی احتیاج خواهیم داشت.
----------------------------------------------------- از طرف بابا: وهم نیست راست است انگار مرگ آدمی و نبودنش! آرین جان سلام. "مردن" کلمه قشنگی نیست و نمیخواهیم باور کنیم که یک سال است که از پیش ما رفتهای و ما را در سرمای یخزده نبودنت، به تکرار واژه سرد مرگ عادت دادهای. هنوز هم با تقدیر میجنگیم، هنوز هم بر این امیدیم که این کابوس شوم در صبحگاهانی خاتمه خواهد یافت و روزی در همین حوالی، وقتی چشم میگشائیم تو را در میانمان خواهیم یافت. در عجبیم از این چرخ دون و از آنچه هر از گاه بر سرمان آوار میکند. آرین جان، از بر ما رفتی و ما در غم از دست دادنت جامه صبر پوشیدیم. یادت را در دل ذخیره کردهایم، خندههایت را، شیطنتها و ... آرین جان، حالا که رفتهای به ما بگو چه کنیم با زلزلهای که پس از رفتنت، آدمهای سرزمین وجودمان را زنده به گور کرده است. تو رفتی و ما از مرگی که بیرحمانه دامان تو را از جمع خانوادگیمان کوتاه کرد، نفرت داریم. دلمان می گیرد از روزهای بی تو که خورشید، ظالمانه گرد و خاک آوارهای وجودمان را به آشوب میکشد. حالا پس از یک سال، تصویر تو پشت قاب روشن خاطراتمان همچنان میدرخشد و وجود مهربان تو را در کنار خود میبینیم و صدای گرمت را میشنویم که صدا میکنی ..... مامان ..... که صدا میکنی.......بابا ...که صدا میزنی برادرت مزدا را که تو خود دعا کردی به جمع ما اضافه شود و هنوز در شادی حضور او بودیم که تو از میان مان پر کشیدی ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:45 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
فلور عزیزم ایکاش زبانم را هم همچون قلمم یارای آن بود که بتوانم دردی را که در وجودم لانه کرده است، برایت بازگویم. ای کاش میتوانستم هزاران بار از تو و از مزدا بخواهم که مرا که خود را در از دست دادن آرین، گناهکار میدانم، ببخشید. هزاران بار در این روزها به دیگرانی که در پی تسلای من و آرام کردن گریههای گاه و بیگاه پنهانم در اداره و در مقابل تصویر زیبای آرین هستند، گفتهام که مرگ فرزند، تنها مرگ یک عضو از یک خانواده نیست، بلکه از بین رفتن یکی از پایههایی است که دیوارهای یک زندگی بر روی آن بنا میشود و اکنون دیوارهای خانه ما یکی از مستحکمترین پایههایش را از دست داده است و اگر چه در این ایام کوشیدهایم که این بار را بر دوشهایمان، با خود بکشیم، اما تحمل سنگینی این دیوار، بسیار دشوار است و برای تو که می دانم آرین همه دنیایت بود سنگینتر... میدانم که تو در این ایام، بارها و بارها بهدور از چشمان من و مزدا و در تنهایی خود، بر عظمت این فاجعه اشک ریختهای و من از شرم تقصیر خود در این فاجعه، هیچگاه نتوانستم در آغوشت بگیرم و سرت را بر شانهام گذارم تا با هم بر این سوگ بگرییم. میدانم که این روزها – روزهایی که سال گذشته در این ایام با آرین و در کنار او و مزدا، لذتها بردی و به دنیا و غمها و بازیهای آن خندیدی – چه میکشی و تنها میتوانم آرزو کنم ای کاش روزی تو و مزدا بتوانید مرا ببخشید، اگر چه خودم هرگز خود را نخواهم بخشید... پینوشت: مدتها است که میخواهم فیلمی از آرین را که در آن یکی از نوشتههای خود را میخواند در این وبلاگ بارگذاری کنم، اما موفق نشدم. اگر دوست دارید این فیلم را ببینید اینجا کلیک کنید. راستی برای دوستانی که دوست دارند به آرین سر بزنند باید بگویم آرین ما هماکنون در قطعه 245 بهشتزهرا ردیف 12 شماره 3 به خواب رفته است و ما لحظه تحویل سال را در کنار او خواهیم بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:21 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین عزیزم میخوام از اون روزایی برات بگم که برای اولین بار تو رو در دورن خودم احساس کردم. تو مثل یک ماهی کوچولو شناور بودی و هراز گاهی حضور خودتو به من یادآوری میکردی. من ماهی کوچولو رو دوست داشتم، از شنا کردنش لذت میبردم، از داشتنش احساس غرور میکردم. ماهی کوچولوی من بزرگ و بزرگتر میشد و ما خودمونو برای به دنیا آمدن و در آغوش گرفتن او آماده میکردیم. روز هفتم آذر ماه 1375 ساعت 2:35 دقیقه بعدازظهر پسر کوچولوی من با وزن 3 کیلو و 290 گرم، با صورت قرمز و موهای پرپشت و بلند و مشکی به دنیا آمد. بابا، تو رو از پشت شیشه اتاق نوزادان به همه اقوام و دوستانی که برای دیدن تو آمده بودند، با افتخار نشون میداد. ظاهراً تو خیلی شیطون بودی چون بین اون همه بچه تو با همه قدرت دست و پا میزدی و ملحفهات را کنار میزدی. وقتی برای اولین بار تو رو در آغوش گرفتم، به دقت سر تا پاتو نگاه کردم و از خودم پرسیدم: کوچولو! من مادر تو هستم؟ و تو پسر من هستی ؟ میخواستم به تو شیر بدم، خیلی تعجب کردم چون تو شیر خوردن بلد نبودی من خندیدم . بعد سعی کردم که یادت بدم چه جوری شیر بخوری. بارها و بارها اینا رو برات تعریف کردم، تو هر بار از شنیدن این قصه تکراری لذت میبردی و منهم از گفتن اون. به دنیا آمدن تو مهمترین اتفاق زندگی من و ابی بود؛ با چنان غروری تو رو در آغوش میگرفتیم که انگار توی این دنیای بزرگ، تو تنها فرزندی هستی که خداوند به یک پدر و مادر عطا کرده. مراقب بودیم همه با احتیاط به تو نزدیک شوند که مبادا بشکنی. روزها میگذشتند و تو بزرگ میشدی. کمکم یاد گرفتی "غان و غون" کنی، بعد یاد گرفتی بشینی، چهار دست و پا حرکت کنی، دست به دبوار بگیری و چند قدم چلو بری، تاتیتاتی کنان راه بری، بدوی ، حرف بزنی و ... روزی که دندون در آوردی به بابا زنگ زدم و از خوشحالی جیغ زدم: بالاخره در اومد. گفت چی؟ گفتم دندونش. شب که اومد خونه گفت پس دندونش کو؟ گفتم دیده نمیشه اما با قاشق میشه صداشو شنید و کلی خندیدیدم. برات مهمونی گرفتم. آش دندونی پختم. صدای دندونتو با قاشق به همه نشون دادم. همه بهت کادو دادن و... آرین نازپرورده من! یادته وقتی میخواستی ملق بزنی روی زمین، بالشها رو میچیدی که بدنت درد نگیره. آرامگاه ابدی تو، اون جای تنگ و تاریک، سرد و خشن، اذیتت نمیکنه؟ آرین؛ تو کجایی؛ کجا؟ میدونم گاهی میای و به ما سر میزنی، چون مزدا تو رو میبینه و صدات میزنه. تو میتونی اون کبوتری باشی که بغ بغو کنان روی نردههای پنجره اتاقت میشینه و به دنبال دونه میگرده تو میتونی اون گنجشکی باشی که کنار اون پنجره داره برای خودش لونه درست میکنه. تو میتونی اون یاکریمی باشی که برای فرار از بارون، به زیر سایهبون پنجره اتاقت پناه آورده؛ پس عزیزدلم چرا وقتی پنجره را باز میکنیم ازمون فرار میکنی؟ تو که میدونی ما تشنه رد و نشونی از تو هستیم. پسرم، این چه آمدنی بود و چه رفتنی؟
*********************************************** آرین جان یادته قبل از عید دوتایی رفتیم شهروند خرید؟ تو کلی کمک کردی حالا فهمیدی فریزر رو برای چی پر کردم؟ منو بابا و مزدا و رامین و رائین و مهنازجون مرغها و ماهیها و گوشتها رو خوردیم! فریزر خالی شده. دوباره باید برم شهروند. اما با کی؟ یادته اون دفعه میگو هم خریدیم اما وقتی اومدیم خونه اثری از میگوها نبود!!! تو ناراحت شدی. گفتم دفعه دیگه دوباره برات میخرم و تو قبول کردی. مامان جون دیگه هیچوقت میگو نمیخرم. همیشه فکر میکردم تو یک چهارم این زندگی هستی. اما حالا میبینم این خونه خالی شده. مگه تو کی بودی؟ چقدر جا اشغال میکردی؟ ما امشب ماهی خوردیم. تو چی خوردی؟ شاید تو هم در کنار ما بودی و با ما ماهی خوردی. موزیک متن هم میزدی؟ راستشو بگو به بابا نمیگم. آرین دلم میخواد به این سئوالم جواب بدی. از اون تصادف چیزی به یادت مونده؟ درد کشیدی یا خواب بودی یا بیهوش شدی؟ از دست ما دلخوری؟ تشنه بودی؟ موقعی که پرت شدی بیرون احساس تنهایی کردی؟ منتظر بودی منو بابا بیاییم بالای سرت؟ آخه پسرم تورو زود برده بودن. روحت کی پرواز کرد؟ با ما بودی یا با جسمت رفتی؟ ما از حال تو خبر نداشتیم اما فکر میکنم تو از حال ما باخبر بودی. آرین به ما نمیگفتن تو کجایی؟ منو بابا دوست داشتیم فکر کنیم تو زندهای. اما دلمون گواهی میداد که آرین از پیش ما رفته. آرین به جز مواردی که توی پروندهات نوشتن جای دیگهات هم آسیب دیده؟ پسرم هنوز هم از مردن میترسی؟ حالا دیدی مردن ترس نداره. دیدی اونجا بهتر از اینجاست. خیلی خیلی بهتر. اونجا بدی نیست. زشتی نیست. دروغ و فریب و حقه و کلک و ریا و همه چیزهای بد دیگه نیست. آرین تو میدونی منو بابا کی مییایم پیش تو؟ تو میدونی چرا خدا تورو گلچین کرد؟ آرین جان اگه بیای تو خوابم خیلی باهات حرف دارم. تازه میخوام بغلت کنم. بوست کنم او نهم یک بوس گنده نه کوچولو از اون بوسهای بلنده سپسون. آرین جان یادته درمورد خدا هی سئوال میکردی و من نمیتونستم بهت جواب بدم آخه مامان جان سئوالهای سختی میپرسیدی و من جوابشونو نمیدونستم. تو حالا میدونی خدا چیه چه جوری میتونه همه جا باشه خدا چقدر بزرگه خدا چه جوری میتونه مواظب این همه آدم باشه. چه جوری کارهای خوب و بد آدمها رو ببینه، حالا تو میدونی که خدا فقط خوبی است عشق است و محبت است صلح و صفا و دوستی است و خلاصه همه چیزهای خوب است. تو میدونی جهنمی در کار نیست یادته از جهنم و آتیش میپرسیدی. تو حالا میدونی خدا فقط مهربانی است زیبایی است و آدمها به نسبت خوب بودنشان از زیباییهای اونجا نصیبشون میشه آرین جان منم میدونم که تو جات خیلی خوبه بهت خوش میگذره من به عنوان مادرت بهترین جا و عالیترین درجه بهشت رو برات آرزو میکنم. دعای خیر منو بابا همیشه به دنبال توست. آرین عزیزم تو انشای (نامهای به پدر) نوشتی "پدر خوبم من میخواهم مهربانیام را به تو ثابت کنم" عزیز دلم تو مهربانیات را به بابا ثابت کردی بارها و بارها. شاید یادت نمییاد وقتی کوچیک بودی 3 یا 4 سالت بود با انگشتهای کوچیکت گونههای بابا رو نوازش میکردی و میگفتی "دارم بهت مهربونی میکنم" یادت اومد؟ من خودمو برات لوس میکردم و میگفتم پس مامان چی؟ و تو آرین کوچولوی من با انگشتهای ظریف و قشنگ بمن هم مهربونی میکردی. آرین عزیزم من و بابا مهربانی کردن رو از تو یاد گرفتیم ما به مزدا مهربونی میکنیم درست مثل تو وقتی که به ما مهربونی میکردی. آرین جان همانطور که گفتی مزدا هم بابا رو دوست داره چون لبهاشو کوچولو میکنه و بهش میگه "بابا بوش. بابا بوش دشت دشت" درست مثل همون وقتها که تو در کنار ما بودی. آرین جان بابا به تو قول داده که آرامتر رانندگی کنه. همینطور قول داده که دیگه لب به سیگار نزنه. آرین جان بابا به قولش پایبنده. چون تو براش خیلی مهمی. آرین جان کارهای مزدا خیلی شبیه توست. وقتی جاشو عوض میکنم و میخوام پاشو چرب کنم پمادرو از دستم میگیره و فرار میکنه و فقط وقتی بهش میگم بده عقلش نمیرسه مثل تو بگه آآ. آرین جان تیکت خوب شده؟ حتماً خوب شده. اونجا کسی تورو ناراحت نمیکنه. اونجا استرس معنی نداره. اونجا مجبور نیستی80 تا سئوال ریاضی جواب بدی. اونجا کسی به تو نمیگه چون تکالیفت دیر شده نمیتونی طنز مهران مدیری رو ببینی. آرین جان منو بابا همه تلاشمون رو میکردیم تا تو همیشه خوشحال باشی و بخندی البته اشتباهاتی هم کردیم و امیدواریم تو ما رو ببخشی و قول میدیم که این اشتباهات درمورد مزدا اتفاق نیفتد. آرین جان به ما حق بده. تو بچه اول ما بودی و ما خیلی چیزها بلد نبودیم که بعداً یاد گرفتیم. مثلاً یادته یه شب که من خیلی خسته بودم و مزدا توی گهوارهاش گریه میکرد، تو گفتی من تکونش میدم؟ تو 45 دقیقه تکونش دادی و من تونستم کمی بخوابم. من میدونم تو چرا از مزدا مراقبت کردی تا بخوابه چون نگران بودی که مامان عصبانی شه و به مزدا چیزی بگه عزیز دلم مامانا صبرشون زیاده. اگر هم عصبانی بشن و بچههاشون از دستشون ناراحت بشن بعداً از دل بچههاشون درمیارن و بچهها اونقدر مهربان هستن که مامانها و باباها رو ببخشن. اینطور نیست؟ پسر گلم دلم برات خیلی تنگ شده خیلی زیاد حداقل بیا تو خوابم که ببینمت با هم حرف بزنیم. صورت تپلات رو ببوسم. تو فقط به من بوس میدادی برای همه بزرگ بودی فقط برای من و بابا بچه بودی آخر بچه ما بودی هنوزم هستی و همیشه خو.اهی بود. آرین جان راستشو بگو تو با مزدا ارتباط داری؟ احساس میکنم اون گاهی تورو میبینه. از رفتارش پیداست چون گاهی تو خواب یا حتی بیداری صدات میزنه. اگه اینجوری باشه من خیلی خوشحال میشم. آرین دوست دارم هرجا که من و بابا هستیم تو هم باشی. قول میدی. از خدا اجازه بگیر و بدو بدو بیا. آرین عزیزم تو فقط بچهام نبودی تو سنگ صبورم بودی تو برام گوش شنوا بودی. تو به درددلهای من با دقت گوش میکردی. با من همدردی میکردی حالا با کی حرف بزنم؟ خوب معلومه هنوز هم با تو. وقتی که ما میخوابیم تو مییای و نامههای منو میخونی مگه نه؟ نوشتن و از تو یاد گرفتم. خودم یادت دادم دردلهاتو برای بابا بنویسی و حالا من درددلهامو برای تو مینویسم. آرین جان نامههامو که خوندی جوابشو بده بیا تو خوابم خوب؟ منتظرتم. آرین جان تو برای بابا فقط آرین نبودی تو ابی کوچولو بودی. ابی وقتی که اندازه تو بود با یک دنیا آرزو که به خیلیهاشون رسید و به خیلیهاشون هم نرسید. تلاش بابا برای خوشحالی تو درواقع همون آرزوهای دستنیافته خودش بود مهربانیهای مامان هم به نوعی آرزوهای دستنیافتنی خودم بود که نثار وجود نازنین تو میشد. آرینجان دوست داشتیم نداشتههایمان را به تو بدهیم تا زندگیت پربار باشد. عزیزم خوشحال هستم که میبینم در نوشتههایت به این موضوع اشاره کردی که ما تو را دوست داریم تو خیلی فهمیده هستی. سطحی به مسائل نگاه نکردی. ما عاشق تو هستیم و تو این را درک کردی. آفرین پسرم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:59 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
خونه تکونی
آرین عزیزم امروز سوم اسفنده هر سال این موقع شروع می کردم به خونه تکونی و تو چقدر بهم کمک میکردی خریدامو انجام میدادی اشغالارو بیرون میبردی سر اینکه وسایل اضافیتو بیرون بریزم باهام دعوا میکردی. مادر کجایی که ببینی مادرت از الان عید گرفته داره برات خونه تمیز میکنه.مادر اتاقت به اندازه یکسال خاک گرفته اینو امروز فهمیدم . جرات نداشتم تو اتاقت پا بذارم مگر اینکه کار ضروری پیش میومد اونهم با عجله کارمو انجام میدادم و بیرون میرفتم تحمل کردن اتاقت بدون تو خیلی سخت بود اتاقی که یکساله تختش مرتبه. کسی روپوششو رو تخت پرت نمیکنه. جوراباشو زیر تخت نمیندازه. کیفشو رو زمین ولو نمیکنه. وای از اون کیف که توش چه خبر بود. چقدر عصبانی میشدم وقتی میدیدم تو مدرسه پفک خوردی اما لقمه نون و پنیرو کره تو نخوردی. پفیلا خوردی اما سیبتو نخوردی و بعد باهات دعوا میکردم که چرا وسایلتو سر جاش نذاشتی. یادته پارسال نیمساعت قبل از سال تحویل به اصرار من رو تخت ها رو مرتب کردیم که مبادا تا اخر سال نامرتب باشن. بعدش هم کلی خندیدیم که تختهای ما همیشه نامرتبن بجز مواقع سال تحویل به این امید که دیگه ادمای منظمی باشیم و تختهامونو مرتب کنیم! ارین ارزوی اون روزایی رو دارم که تختامون نامرتب بودن کاش پارسال موقع سال تحویل ازت نمی خواستم تختو جمع کنی که حالا اینجوری یکسال تمام تختت مرتب بمونه و من شهامت دیدن اتاقتو با تختی که هیچکس توش نمی خوابه نداشته باشم. کاش باهات دعوا نمیکردم که چرا وقتی از مدرسه میای هر چیزی رو یه گوشه پرت میکنی که حالا اینجوری از اتاقت فراری نباشم اتاقی که زیر تختش لنگه جوراب نیست روپوشی که یه استینش راسته اس و یه استینش موقع دراوردن پشت و رو شده به لبه تخت اویزون نیست. شلوارت که یه پاچه اش خاکی شده و با عجله درش اوردی و پرتش کردی یه گوشه چون میخواستی بری دستشویی!!!! کوله ات رو که پرتا ب کردی رو زمین. چقدر خاکیشون میکردی انگار از میدون جنگ برگشته بودی. بعدش میفهمیدم که بعله اقا بیست دقیقه تو خرابه نزدیک خونه با دوستات وقتی از سرویس پیاده میشدین با یک قوطی نوشابه فوتبال بازی میکردین! و منه بیچاره چقدر نگران میشدم که تو چرا اینقدر دیر کردی زنگ میزدم خونه هم سرویسیهات. زنگ میزدم مدرسه ات. میدومدم دم در بعد میدیدم که اقا سلانه سلانه خسته و کوفته و خاکی داره پیداش میشه تا چشمت به من میافتاد میفهمیدی که مامان عصبانیه و شروع میکردی به معذرت خواهی. مادر اتاقتو تمیز کردم. پرده اتاقتو شستم شیشه شو پاک کردم ملافه و روبالشیتو شستم گرچه تو روش نخوابیدی ! می خواستیم خونه رو کاغذدیواری کنیم اما دلمون نیومد ترکیب اتاقتو بهم بزنیم دیوارهایی که تو با سلیقه خودت عکس فوتبالیستا رو روش چسبوندی عکس خواننده های مورد علاقه ات و عکس ماشین های مدل به مدلی که از تو مجله ها درمی اوردی. یادته یه شب تا دیروقت نشستیم و با هم عکسای ماشینارو چسبوندیم بعد فرداش که از مدرسه اومدی دیدی مزدا تا جایی که دستش می رسیده عکسا رو کنده!!! اولش عصبانی شدی اما دلت نیومد دعواش کنی بغلش کردی و گفتی نباید اینارو بکنی و من مطمئنم که اون نفهمید تو بهش چی گفتی . ارین جان اون عکسای پاره همونطوری رو دیوارن و ما نمیتونیم بهشون دست بزنیم دوست دارم اتاقت همینجوری باقی بمونه شاید تا زمانیکه به اون امادگی روحی برسم که احساس کنم دیگه میتونم حال و هوای اتاقو عوض کنم عکسای تو سرجاشون هستن همشون. فقط جک و جونورهای مزدا!!! هم رو دیوار اضافه شدن مثل هاپو باقری پیشی باقری شیر باقری اژدها خاله قورواغه هزارپا دلفین و ...
ارین جان از مدرسه ات هیچ خبری نیست نه از دوستات نه از مامان دوستات نه از خانوم معلمت . تازه که از پیش ما رفته بودی دو سه بار با ماشین از جلوی مدرسه تون رد شدم اتفاقا موقع تعطیلی بچه ها بود و من همکلاسی هاتو دیدم که داشتن میرفتن خونه. دلم می خواست پیاده شم و برم بغلشون کنم اما میدونستم نباید اینکارو بکنم چون ماماناشون ناراحت میشن اونا دوست ندارن که بچه هاشون یاد تو بیفتن و غصه بخورن . خودم هم دوست نداشتم ناراحتشون کنم طفلکیا خیلی برای تو غصه خوردن انصاف نبود که منم ناراحتشون کنم بنابراین از تو ماشین یه دل سیر نگاشون کردم تا از جلوی چشام دور شدن. ارین جان خیلی وقته دوستاتو ندیدم حتما بزرگ شدن کلاس پنجمن دیگه شوخی که نیست. اگه تو هم بودی الان هم قد من شده بودی و من برای خرید عید باید میبردمت جایی که لباس مردونه داره چون تو مغازه های لباس بچه برای تو لباس پیدا نمیشد. نمیدونم اگه بودی دوست داشتی امسال برات سویی شرت چه رنگی بخرم. اون سویی شرت نارنجی تو دادم به کسی که از پوشیدنش خیلی خوشحال شد لباسای ورزشیتو هم همینطور. وقتی میبینم لباسای تو پوشیده میشن خیلی خوشحال میشم با تمام وجودم احساس میکنم تو نفس میکشی. و میدونم که تو هم خوشحال میشی چون بچه ها خوابتو میبینن که خوشحالی . عزیزم چقدر خوشحالم که پارسال اجازه دادم لباسای عیدتو از 10 روز قبل از عید بپوشی حتی باهاشون عکس هم داری. خدایا یعنی سفر تو از پیش رقم خورده بود؟ اینکه ما همه خواسته های تو رو جواب داده بودیم چی؟ سیم کارتت گوشی ات . گردن بندت و .... همه اینا برای این بود که ما کمتر عذاب وجدان بکشیم همه اینا مقدمه رفتنت بود و ما نمیدونستیم؟ فردا 11 ماهه که رفتی اما من هنوز باور نکردم اخه چی رو باید باور کنم ؟ باور کنم که نیستی در حالی که هستی. چرا همه اصرار دارن که بگن تو مردی در حالی که تو بیش از ما زنده ای و همه جا با مایی . یعنی باور کنم اون روزی که ما توی جاده اندیشه بدون یک قطره بنزین کنار جاده متوقف شده بودیم و 5 دقیقه بعد مامان و بابای میلاد رو دیدیم و به دادمون رسیدن تصادفی بوده؟ مادر منو بابا تصمیم گرفتیم برات سال نگیریم ترجیح میدیم هزینه اش صرف کار بهتری بشه و مشکلی رو از کسی حل کنه. میدونیم تو هم اینجوری خوشحالتری از طرفی ما برای پسرمون که همیشه زنده اس نمیخواییم ادای مرده ها رو دربیاریم . اما هر سال تولدتو جشن میگیریم و یک شمع به شمعات اضافه می کنیم. تو الان برای من 11 ساله ای. ارین جان الان ساعت 3 بعد از نیمه شبه میرم بخوابم بقیه اش برای بمونه برای بعد. میدونم مناسبت بعدی که جای خالیه تو ما رو ازار خواهد داد چهارشنبه سوری است. از همین الان هم گاهی صدای ترقه میاد . میدونم که امسال آتیش چهارشنبه سوری قلب و روحمو خواهد سوزوند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:58 توسط رابعه امان الهی
|
|
||