|
|
|
|
|
● سلام شایان عزیزم تو که آرین رو میبینی، بهش بگو چشم انتظارش بودم چرا نیومد تولد مزدا. بهش بگو ما با هم قرار گذاشته بودیم. اگه زد زیرش، بهش بگو مامانت گفت صبح روز 5شنبه 22 فروردین، اول اومدیم پیشش با هم حرف زدیم، وعده دیدار گذاشتیم بعداً رفتیم دنبال کارای مزدا. بگو مامانت فکر میکنه تو ازش دلخوری. بهش بگو مامانت گفت: مادر عجله کردی بهم فرصت ندادی برات تولد بگیرم اونجور که دلت میخواست خونه مامانبزرگ. مامانبزرگ که به تو نه نمیگفت، اون بنده خدا که عاشق تو بود. منو بابا که جرأت بدقولی کردن نداشتیم. اما مادر بهمون فرصت ندادی، فرصت ندادی. حالا هم نه اومدی تولد نه به خواب کسی. پس معلومه دلخوری از من، از بابا، شاید هم از مزدا. اما مادر اون رو قاطی ماجرا نکن. اون بچه است. تقصیری هم نداره. منو بابا هم نمیخواستیم مهمونی بگیریم. اما خوب پیش اومد دیگه. شایان عزیزم، اینارو بهش بگو. بهش بگو نیم نگاهی به من بندازه که از روز تولد مزدا حال و روزم بهم ریخته.
● بهش بگو روی اون صندلی، کنار بابا و من و مزدا جای اون رو خالی گذاشتیم. ● بگو آرین، تولد که نبود از مجلس ختم چیزی کم نداشت، فقط کسی جرأت گریه کردن نداشت اگه بودی چشماشون رو میدیدی که اشکها آماده سرازیر شدن بودن. اگه بودی میدیدی که من و بابا چقدر جلوی خودمونو گرفتیم و بغضمون رو قورت دادیم. اگه بودی میدیدی که ما رعایت حال مهمونامون رو کردیم و مهمونامون رعایت حال مارو. اگه بودی میدیدی که لبامون الکی میخندید. اگه بودی میدیدی که همهمون دنبال تو میگشتیم که اون وسط تکنو بزنی با اون بلوز قرمز و شلوار جین. چراغارو خاموش و روشن کنیم و تو برقصی با آهنگ آرش. 2 سال پیش که تولد مزدا رو خونه مامان بزرگ گرفتیم و تو برای اولین بار تو جمع رقصیدی، عمو علی قول داد برای دفعه بعد رقص نور برات بیاره، مادر فرصت ندادی، به هیچکس فرصت ندادی. ● مادر از روز تولد مزدا غمباد گرفتم از بس بغضم رو خوردم، دیگه نفس نمیتونم بکشم. چرا نیومدی، اگه بودی میدیدی همه دنبال تو میگردن اما کسی جرأت نداشت اسمت رو به زبون بیاره. میدونی اونوقت چی میشد؟ جشن تولد میشد مجلس عزا. دیگه نمیشد جلوی کسی رو گرفت. به جای موزیک یه مداح لازم بود که همه دلشون از بغض خالی بشه. الحق که همهمون خوب از پسش براومدیم، به خاطر مزدا همه تلاشمون رو کردیم. کار سختی بود خیلی سخت برای همهمون. برای همه عزیزانی که 2 سال پیش هم تو جشن تولد مزدا خونه مامانبزرگ حضور داشتن و شیرینکاریهای تو به یادشون بود. آرین تو بچه همهمون بودی. من این رو تو چشمای همه دیدم. تو میدونستی همه خیلی دوست دارن اما شاید فکر نمیکردی جای خالیت اینقدر ما رو عذاب بده. احتمالاً به همین دلیل هم تصمیم عجولانه گرفتی. من مطمئنم فرشتههای نگهبان تو، تو رو به زور نبردن. نظر تو رو پرسیدن اما تو ناقلا بدون اینکه فکر کنی چه بلایی داری سر ما میآری تصمیم گرفتی بری جایی که سرشار از عشق میشی، عشقی بیش از عشق مادر، بیش از عشق پدر، بیش از عشق مامانبزرگ، بابابزرگ، مهنازجون، عموها، داییها و ... ● آرین جان چرا نیومدی؟ نکنه اومدی اما خبرم نکردی. قرارمون این نبود. قرار بود یه جوری بهم نشون بدی که حضور داری. شایدم هنوز دیر نکردی. از یه گوشه کناری خبری ازت برسه. ● شایان عزیزم بهش بگو باهام قهر نکنه. اونکه کینهای نبود اگه ازم ناراحته بهم بگه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:11 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
كوچك كه بودي ميترسيدم بغلت كنم، نكنه يه وقت سفت بغلت كنم، زياد ماچت كنم، زياد فشارت بدم يا زياد عمو بازي دربيارم آخه ميترسيدم مامان خوشش نياد. ميترسيدم بگيرمت روي دستام بلندت كنم و از فاصله كم تو چشمات نگاه كنم و از اينكه عموي تو هستم لذت ببرم. شايد ميترسيدم ديگران بگند "اوهو چقدر پسر دوست است". ميترسيدم باهات شوخي بكنم، ور برم، كشتي بگيرم و اگه شد يه نيشگون بگیرم و اين براي من كه هميشه با بچهها و بخصوص داداشام - كه حداقل براي بچگيهاي سهتاشون بزرگي كردم! - ور ميرفتم و سربهسر ميذاشتم، خيلي سخت بود. ولي حالا چقدر حيفام ميآد كه چرا اونوقتها به حرف دلم گوش نكردم، چرا محكم بوست نكردم و حالا هر وقت عكسهاتو ميبينم، هر وقت ميخونمت، هر وقت تو رو فكر ميكنم افسوس همه اونارو ميخورم. ياد وقتي ميافتم كه من و بابا پيش تو درباره مو بلند كردن و ژل زدن پسرها صحبت ميكرديم و تو براي اينكه با بابات شوخي كني، گفتي "هروقت رفتم دبيرستان من هم موهايم را بلند ميكنم، بالا ميزنم و ژل ميزنم" اونوقت بابا گفت "اونوقت من هم كله تو رو ميكنم " و همه خنديديم و من خيلي بيشتر از اينكه رو لبام خنديدم تو دلم خنديدم و فكر كردم پسرها كه بزرگ ميشن& پدرا چه حرصي ميخورن كه ديگه جوون نيستند كه جووني كنند! و ياد جوونيكردنهاي بابات افتادم، ياد لجبازيها و . . . . و حالا تو نيستي و ما ماندهايم و هزاران خاطره و هزاران ياد و هزاران لبخندي که روي لبهايمان ميآيد و ميماسد و رنگ ميبازد و ميشود غمخند! عسلم، بهار آمد و هزاران چمن از خاك برشدند و هزار هزار غنچه شكفت و دلم وانشد به عشق كه تو در يادي و جز در دل ما نشكفي به ياد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:29 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من آرین هستم. میدونم که تعجب نکردی، چون تو هم مثه مامان و بابا اطمینان داری که من هنوز در کنارتون هستم و مثل همیشه دوستتون دارم. تو خوب میدونی که هر چند، گاهی اوقات با هم دعوامون میشه ولی برای من تو بهترین دائی دنیا هستی. امسال عید با مامان، بابا، مزدا، مهناز جون، رامین و همه عموها و زن عموهام پیشم بودی و من چقدر در اون لحظات از این که همه شما با هم در کنارم هستین، لذت بردم.
توضیح: این پست رو به احترام نظر بعضی از دوستان کمی اصلاح کردم اما ذکر این توضیح هم ضروری است که رائین عزیز همیشه بهترین دوست آرین بوده و هست و آرین عاشقانه او را دوست دارد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:2 توسط رابعه امان الهی
|
|
||