تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

 

آرین عزیزم سلام

هر چند به خاطر این که به خوابم نمی‌آیی تا باز هم چهره زیبایت را ببینم و با دیدن قد و بالایت به خود ببالم، کمی از تو دلخورم؛ اما هر وقت دلتنگت می‌شوم، مجموعه هزاران عکسی را که از لحظه لحظه بزرگ شدن و قد کشیدنت داریم، یکی یکی مرور می‌کنم و به خدا و فرشتگان که حالا هر روز صبح از خواب، بیدارت می‌کنن تا روز دیگری را در بهشت نورانی آغاز کنی غبطه می‌خورم. راستی هنوز هم موقعی که از خواب بیدارت می‌کنن، مثل آن روزها برای چند دقیقه‌ای گیج و منگ هستی؟

عزیز بابا

14 اردیبهشت ماه، سالروز عقد من و مامان است‌، یادت که هست؟ وقتی چنین مناسبت‌هایی در پیش بود تو آنقدر در گوشی با من پچ پچ می‌کردی که مامان می‌فهمید برنامه‌ای داریم. سال گذشته در چنین روزی مراسم چهلمین روز پرواز تو را برگزار کردیم و امسال نمی‌دانم با یاد و خاطره تو باید چه کنم؟

بابای گلم

چند شب پیش با هومن جان داداش شایان عزیز که می‌دانم با هم در بهشت تیم فوتبالی تشکیل داده‌اید و تو مثل روزهای مدرسه برای خنده و شوخی، به تیم خودتان گل می‌زنی، درباره یک مسئله ریاضی صحبت می‌کردیم. هنوز یادت هست که مجموع زوایای داخلی یک n ضلعی را چگونه می‌توان حساب کرد؟ فرمولی که عمو جعفر به من و تو یاد داده بود، این بود: تعداد اضلاع ضربدر در عدد 180 منهای 360. آن شب، هومن فرمول دیگری را هم گفت. مجموع زوایای داخلی یه مثلث 180 درجه است و در هر چند ضلعی به تعداد اضلاع منهای 2، می‌توان مثلث ترسیم کرد. بنابراین مجموع زوایای داخلی یک چند ضلعی را می‌توان از ضرب تعداد اضلاع منهای 2 در عدد 180 هم به دست آورد.

پسرم

سال تحصیلی 86-87 در حال اتمام است و تو اگر بودی این روزها باید برای امتحانات نهایی کلاس پنجم آماده می‌شدی و حتماً تا حالا ترم‌های بعدی کانون ریاضی‌دانان جوان را هم با موفقیت تمام کرده بودی و مطمئنم با هوش سرشاری که داری، حتماً در امتحانات تیزهوشان هم قبول شده بودی و باید از سال آینده در مدارس تیزهوشان تحصیل می‌کردی. یادت هست حتی قبل از این که به مدرسه بروی، خودت مفهوم فرد و زوج بودن اعداد را درک کرده بودی و می‌گفتی بعضی اعداد دوتایی هستند. وقتی زودتر از قول و قرار قبلی‌مان و قبل از این که وارد دوره راهنمایی شوی، برایت موبایل خریدیم، در حالی‌که در کلاس دوم دبستان بودی، خیلی زود یاد گرفتی که با حروف انگلیسی اس.ام.‌اس بفرستی و اس.ام.اس‌هایی را که برایت می‌فرستادند، بخوانی.

گل همیشه بهارم

تو همیشه موجب افتخار من و مامان بودی و برایت آرزوهای دور و درازی داشتیم. چند روز پیش به مامان گفتم نمی‌دانم چرا آرزوهای آرین که آنها را روی کاغذ‌های کوچک می‌نوشت و مخفی می‌کرد، آنقدر زود برآورده می‌شد، اما هیچ کدام از آرزوهای من عملی نمی‌شود.  با گفتن این حرف، من و مامان به یاد آرزوهایت افتادیم و به این فکر کردیم که شاید تو که چند وقتی بود با مسئله مرگ درگیر شده بودی و مدام از مامان سئوال می‌کردی "وقتی من درسم تمام شود، شما هنوز زنده‌اید؟"، "وقتی ازدواج کنم شما هنوز هستین؟" و ... آرزو کرده بودی که مرگ ما را نبینی که خدا این آرزوی تو را هم چون آرزوهای دیگرت برآورده کرد. بابا جان اگر آرزویت این بوده است، به آرزویت رسیدی؛ اما آرزوهای من و مامان چه؟ آرزو داشتیم قبولی ات در مدرسه تیز هوشان، ورودت به دانشگاه و موفقیت‌های دیگرت را جشن بگیریم. آرزو داشیتم همه آرزوهایت را برآورده کنیم. آرزو داشتیم ازدواجت را ببینیم و بچه هایت را خودمان بزرگ کنیم. آرزو داشتیم... آرزو داشتیم...

اما حالا ما مانده‌ایم و غمی بزرگ که کمرمان را خم کرده است. بابایی دیگر آرزویی نداریم چون دیگر زندگی را دوست نداریم. زندگی با تو شیرین بود و بدون تو زندگی را می‌خواهیم چه کنیم. امیدوارم که خدا، حداقل آرزوی تو در مورد درمان شدن بیماری مرا برآورده نکند تا زودتر به تو بپیوندم و باز هم صدایت را بشنوم که صدایم می‌زنی ابی...

 

از طرف مامان:

آرین عزیزم همونطور که بابا گفت پارسال در چنین روزی مراسم چهلم تو رو برگزار کردیم. عزیز دلم به بابا بگو این روز رو یادم هست سیزده سال پیش در چنین روزی ... آره یادمه خوبم یادمه اما مادر تو نیستی که برامون جشن بگیری. به بابا بگو که که کیک نخره گل نخره جشن نگیریم آخه جشن با اشک جور درنمیاد. منم نمیخرم و معنیش این نیست که این روز رو یادم نیست. اما وقتی یادآوری اش بدون تو عذابمون میده فکر میکنم بهتره در سکوت بگذره.  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:37  توسط ابراهیم باقری  | 

 

 

خانم معلم خوبم خانم معلم عزیزم

 

دوستتون دارم به اندازه یک دنیا

و

 روزتون مبارک

 

آرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:8  توسط رابعه امان الهی  | 

آرین جان امروز می‌خوام برعکس همیشه مطلبمو با یه موضوع خنده‌دار شروع کنم اما اینکه چه جوری تمومش کنم هیچ قولی نمی‌دم‌.

امروز صبح که داشتم با مامان شایان حرف می‌زدم، همینطور که داشتم دردودل می‌کردم ناخودآگاه اشکام سرازیر شد. مزدا بدو بدو اومد و گفت‌: مامان چی شده دلت برای آرین تنگ شده! گفتم آره. فکر می‌کنی چی جواب داد؟ گفت برم برات دستمال بیارم!! گفتم آره. بعد رفت یه تیکه کوچولو از گوشه دستمال کاغذی کند و برام آورد.!!!

عصرا که می‌شه از تو حیاط پشت خونه‌مون صدای بازی بچه‌ها میاد. برعکس همه آدما که از سروصدا بدشون میاد، من عاشق صدای بچه‌هام. مخصوصا صدای بچه‌های حیاط پشتی. چون یک آرین توی اونا هست. وقتی صداش می‌زدن اینو فهمیدم. گوشامو تیز کردم تا مطمئن بشم درست شنیدم: آرین... آرین... آرین...

هی صداش می‌زدن اونم نه یکبار، ده بار، صد بار، هزار بار. عصرا پنجره‌ها رو باز می‌ذارم تا صدای بچه‌ها رو بشنوم صدای بچه‌هایی که آرینو صدا می‌زنن‌. خدایا تو اون بچه‌ها یکی هست که اسمش آرینه.

هوا خوب شده می‌خوام مزدا رو ببرم بیرون اما جرات نمی‌کنم برم پارک نیلوفر که نزدیک خونمونه چون اونجا پارک تو بود. چون اگه برم کجا بشینم که چشمم دنبال تو نگرده و منتظر تو نباشه که سروکله‌ات از لابه لای درختا پیدا بشه و با دوچرخه‌ات بیای بمن سر بزنی و دوباره بری یه دور دیگه بزنی. بیای وسایلت رو بسپری بمن و بری با دوستات فوتبال بازی کنی.

 

 

 

 

الان تو خونه‌ام هوا تاریک شده. قرار ما برای برگشتن تو به خونه تاریکی هواست. چرا نمیای اجازه بگیری که نیم ساعت دیگه بیشتر تو پارک بمونی. چرا نمیایی بگی مامان درو باز کن می‌خوایم با دوستام بیاییم تو حیاط آب بخوریم. چرا نمیای از پشت آیفون غر بزنی که منتظر منو مزدا بودی و ما چرا نیومدیم پارک؟ وقتی من مزدا رو میاوردم پارک تا چشمت به اون میافتاد اونقدر ذوق زده میشدی که بازی کردن با دوستاتو ول میکردی و بدو بدو میومدی دستشو میگرفتی و تاتی تاتی کنان راهش میبردی وقتی دست مزدا تو دستت بود تو سرتا پا غرور بودی و من لبریز از شادی هردومون میخواستیم همه دنیا ما رو ببینن و بدونن که ما خیلی خوشحالیم و خیلی خوشبخت!!!

شایدم بزرگترین اشتباه ما همین بود که می خواستیم همه ما رو ببینن. بعضی وقتا بهتره کسی آدمو نبینه.

 

 

 

 

چرا ظهرها ساعت 12 و 20 دقیقه نمیای خونه؟ مگه نمی‌دونی اگه 5 دقیقه دیر کنی من نگرانت می‌شم. آرین، تحمل 5 دقیقه دیر کردنتو ندارم الان یکسال و یک ماهه که معلوم نیست تو کجایی. می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی 365 روز به علاوه 31 روز می‌شه 396 روز. 396 روزه که پسر من تنها خوابیده‌. تنهای تنها. همون پسری که از تنهایی بدش میومد. همون پسری که شبا بالش و پتو به دست می‌گفت من تو اتاقم نمی‌خوابم. می‌گفت مامان دستت رو بذار زیر صورتم تا خوابم ببره. الان کی دستشو می‌ذاره زیر صورتت؟ کی بغلت می‌کنه؟ کی پتو می‌کشه روت؟ کی می‌بوستت؟

 آرین جان به خدا دلم برای خودم نمیسوزه. من به جهنم، من به درک که دارم می‌سوزم، من یه مادرم چشمم کور باید بسوزم. دلم برای تو می‌سوزه. برای تو که عاشق زندگی بودی برای تو که از زندگیت لذت می‌بردی برای تو که فقط 10 سال و 4 ماه زندگی کردی. برای تو که از مرگ می‌ترسیدی.

تو که نگران بودی نکنه یه روزی من و بابا رو از دست بدی و گاهی می‌پرسیدی‌: مامان من دانشگاه برم تو و بابا زنده‌این؟ من ازدواج کنم تو و بابا زنده‌این؟ آخه تو چرا اینقدر نگران بودی که ما رو از دست بدی؟ آخرشم زودتر رفتی تا مرگ ما رو نبینی.

بارها به این موضوع فکر می‌کنم که تو چقدر برای بابا دعا می‌کردی که خوب بشه. اینو تو یکی از کاغذایی که آرزوهاتو می‌نوشتی و قایمشون می‌کردی نوشته بودی و من بعد از رفتنت پیداش کردم‌. آرین تو رفتی چون نمی‌خواستی روزی رو ببینی که ابی نباشه و من از خودم می‌پرسم چرا خدا تو رو اینجوری به آرزوت رسوند؟

اون روزی که می‌خواستیم بریم مشهد چهارم فروردین بود و تو هنوز هیچ کدوم از تکالیف عیدتو انجام نداده بودی. یادمه بهت گفتم همه کتابا و دفتراتو بردار چون معلوم نیست کی برمی‌گردیم. بعد از تصادف وقتی اومدیم خونه و من کیفتو خالی می‌کردم دیدم یه قرآن کوچولو توشه‌. همون قرآن سبزرنگ که توی داشبرد ماشین گذاشته بودن و تو گفتی این قرآن مال من. به بابا گفتم: چرا این قرآن که توی کیف آرین بود، فقط اونو نجات نداد؟ بابا گفت: شایدم این قرآن، فقط اونو نجات داد!

صدها بار به خودم لعنت فرستادم که چرا جامو با تو عوض کردم اگه اینکارو نکرده بودم الان تو زنده بودی. تویی که دلت نمی‌خواست بری عقب بنشینی و با کلی غر زدن، رفتی عقب نشستی. منی که قرار بود جلو بشینم تا نذارم بابا خوابش ببره و بعد اون چیزی که نباید بشه شد.

من نمی‌دونم تو الان چه احساسی داری؟ در مورد من و بابا چی فکر می‌کنی؟ از دستمون عصبانی هستی یا نه؟ آرین بگو ، تو رو خدا بگو که الان کجایی؟ چکار می‌کنی؟ از زندگی جدیدت راضی هستی یا نه؟ بگو آیا واقعا تقدیر تو این بوده یا مرگ تو ناگهانی بود؟ بارها و بارها از خودم پرسیدم که چرا ما از توی اون ماشینی که تبدیل به یه قوطی مچاله شده بود زنده بیرون اومدیم؟ مزدا که از تو کوچیکتر بود و اونم پرت شده بود بیرون، چه جوری زنده موند؟ من و بابا چرا از تصادف هیچی یادمون نیست؟ چرا موقعی به هوش اومدیم که که احتمالا تو لحظات آخر رو می‌گذروندی؟  چرا ما تو رو ندیدیم؟ چرا ماشین آتیش نگرفت؟ چرا ما نسوختیم؟ چرا ما هیچ دردی حس نکردیم؟ چرا تو به سادگی رفتی؟ توی خواب. احتمالا تو هم هیچی نفهمیدی. اینا یعنی چی؟ یعنی فقط تو باید می‌رفتی اونم به این شکل؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط رابعه امان الهی  |