|
|
|
|
|
آرین جان توی یکی از پستهای قبلی، بابا 10 – 15 تا عکس ازت گذاشته. یکیشون اون عکسیه که تو و مزدا تو چادر رفتین و با همدیگه بازی کردین. وقتی داشتم وبلاگتو میدیدم مزدا از سرو کولم بالا میرفت و میخواست از توی اون عکسا فقط اون عکسو ببینه. بعدشم بهم گیر داد که مامان از این چوبا برام میخری؟ (منظورش چارچوب چادر و اتصالاتش بود). بهش گفتم از اینا داریم. با تعجب گفت: داریم؟ مال آرینه؟ گفتم آره داده برای تو. بعد گیر داد که برو بيارش. رفتم کمد رو بهم ریختم و از لابهلای رختخوابا درش آوردم. ناقلا تو نصب چارچوبش کلی کمک کرد!!! بلده کجا به کجا وصل میشه! همش میگه: خودم. خودم. آخر هم چادر رو کشیدیم روش و شد همون کلبه پارچهای که تو پسر من وقتی کوچولو بودی، عین گربه از درش میرفتی تو و از پنجرهاش میومدی بیرون. حتی دقیقاً یادمه که اونو تو چه تاریخی خریدیم. تولد مانی بود که یکی برای اون خریدیم یکی هم برای تو. میبینی جزئیات چه جوری تو ذهنم باقی موندن (اما چهلم دائیام یادم رفته بود!!) وقتی مدرسه رفتی (کلاس اول) یه میز و صندلی کوچولو داشتی که دوست داشتی بذارمشون تو چادر با یه چراغ مطالعه و تو میرفتی اون تو مشقاتو مینوشتی! نمیدونم گرمای تو چادر رو چطوری تحمل میکردی ولی خوب میدونم که خیلی خوشحال بودی. منو بابا وقتی خوشحالی تو رو میدیدیم میومدیم از در و پنجره سرک میکشیدیم و احوالتو میپرسیدیم و برات چایی و میوه میآوردیم که اون تو بخوری. تو هم شاد و شنگول میخندیدی و بازی میکردی و مشق مینوشتی. یادمه یه شب بالشتتو برداشتی رفتی تو چادر گفتی میخوام اینجا بخوابم با وجود اینکه اون موقع کوچولو بودی و تو چادر جا میگرفتی اما پاهات بیرون مونده بود. بهت گفتم نمیشه اینجا بخوابی تو خواب غلط میزنی نمیتونی راحت بخوابی. اما تو گوش نکردی. همونجا خوابیدی. نصفه شب اومدم بهت سر زدم دیدم خونت خراب شده و داره میافته روت!!! خلاصه از زیر آوارها آوردمت بیرون!!! منو بابا امشب رفتیم تو کلبه مزدا مهمونی. آره باورت نمیشه؟ جا گرفتیم!!! چون من اولش باورم نمیشد جا بشیم. تازه جای تو رو هم خالی گذاشتیم. حالا هم بهم گیر داده که بالشتمو ببرم تو خونهاش و با هم بخوابیم. خوب میدونی که من بهش نه نمیتونم بگم. صرفنظر از اینکه من مامانشم، بچهها خیلی دوست دارن که یه آدم بزرگ تو بازیهاشون شرکت کنه و بازیشونو جدی بگیره. از اون گذشته مزدا عزیز توست؛ مگه میشه بهش چیزی گفت. یادمه قبل از اینکه برات چادر بگیریم تو خونه درست کردنو خیلی دوست داشتی و ازم میخواستی برات خونه درست کنم. منم با پشتی و بالش و هر چیزی که میشد باهاش یک اتاقک درست کرد، برات یک خونه درست میکردم روشو هم با یه ملافه میپوشوندم که خونهات سقف داشته باشه. تازه برای خونهات جا برای در و پنجره هم در نظر میگرفتم و تو کلی ذوقزده میشدی. آخه میدونی پسرم، من وقتی بچه بودم خونه بازی رو خیلی دوست داشتم. تازه داره یادم میاد تو یه وقتایی ازم خواهش میکردی که بالشهای روی تخت رو برداری و بپری روشون. شاید فکر میکردی من میگم نه. اما من بهت نه نمیگفتم و تو با خوشحالی میرفتی بالشها رو میآوردی و خوشحالیت وقتی صد چندان میشد که میدیدی مامان رفته از توی رختخوابا هرچی بالش بوده برات آورده و یکی یکی پرتاب میکنه روت! بالش بازی که کلی کیف داشت اما دیدن اون همه بالش برای شیرجه زدن روشون دیگه معرکه بود، مگه نه؟ آرین جان یکی دیگه از چیزایی که من تو بچگیم خیلی دوست داشتم بالش بازی بود!
... وقتی چادر نصب شد مزدا هی رفت تو هی اومد بیرون عین یه پیشی. بعد صندلی بادیاش رو برد تو گفت درشو ببند. میخواست از پنجره بره و بیاد!! یادش بود که تو مثل بچه آدمیزاد از در رفت و آمد نمیکردی. اون همه چی رو از روی فیلمات یادشه. آخر سرم منتظر بود تو بیای باهاش بازی کنی، چون گفت آرین نمیاد؟ گفتم چرا مامان اگه تو صداش کنی میاد. خدا خدا میکردم که دیگه ادامه نده وگرنه نمیدونستم چی بهش جواب بدم. خوشبختانه دیگه چیزی نپرسید این جور موقعها تویی که فوری به دادم میرسی. چند روز پیش داشتیم میرفتیم بهشت زهرا. به در ورودیش که نزدیک شدیم مزدا یکدفعه پرسید: آرین کجا رفته؟ منو بابا دستپاچه شدیم بعد یواش یواش حواسشو پرت کردیم و به خیر گذشت. میدونی آرین جان این قصه سر دراز داره. اول میپرسه آرین کجا رفته؟ میگیم پیش خدا. میگه چرا نمیاد؟ میگیم چون اونجا خیلی خوبه. میگه چرا شما باهاش نرفتین ؟ میگیم بعدا میریم. آخرش به این نتیجه میرسه که آرین رو تنها گذاشتین؟ و این آغاز ماجراست. یادم نمیره وقتی برای اولین بار تو با موضوع مرگ آشنا شدی چقدر این موضوع ذهنتو به خودش مشغول کرده بود و مدام در این مورد سئوال میکردی و من هر چقدر هم که سعی میکردم با ظرافت جواب بدم که ذهن تو بیشتر درگیر نشه، تو از هر جواب من 10 تا سئوال دیگه تو ذهنت نقش میبست و بیشتر درگیر ماجرا میشدی و منو تو بد مخمصهای میذاشتی. و خودت هم تو 1000 تا سئوال بیجواب دست و پا میزدی و منه درمونده نمیدونستم باید چکار کنم چون من جواب سئوالاتو نمیدونستم . من نمیدونستم اون دنیا چه خبره و اصلاً نمیخواستم به این موضوع فکر کنم. جوابهای من اگر چه از نظر خودم برای تو منطقی بود ولی تو قانع نمیشدی که نمیشدی. همه بگو مگوهای تو با من سر موضوع مرگ تو یکی از فیلمات هست. مادر حالا تو بیا و بگو اونجا چه خبره؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:49 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرين جان سلام چند هفته پيش بهخاطر سفر شمال، نتونستيم پنجشنبه پيشت بيايم. به جاي پنجشنبه، دوشنبه... چقدر سخته برام نوشتن اين كه به مزار يا آرامگاه تو، يا هر اسم ديگهاي كه روش بذاريم، اومديم. مزدا مثل هميشه براي خودش در قطعه 245 بدوبدو مي كرد. وقتي خواستم درختي رو كه باباي هومن براش كاشته آب بدم، مزدا رفت روي سنگ وايستاد. ازش خواستم كه روي سنگ نره و گفتم اين سنگ مال داداش دوستت هليا است. مزدا پرسيد: خودش كجا است؟ گفتم رفته پيش خدا. و باز پرسيد: پس مامانش چرا باهاش نيست؟ گفتم اونا امروز نمييان و مزدا پرسيد كه هومن رو اينجا تنها گذاشتن؟! برام خيلي تعجبآور بود. مزدا هيچ وقت در مورد تو چنين سئوالهايي از ما نميپرسد. مطئنم كه او هم باور دارد كه تو هنوز با ما و در كنار مايي، چرا كه چند روز پيش وقتي يك نوزاد را در بغل مادرش ديديم و من و مامان از او پرسيديم كه ميخواهد برايش يك نيني بخريم؟ بلافاصله پرسيد كه پس براي آرين چي؟ آرينم مزدايي كه آن قدر دوستش داشتي و او را پسر خود ميدانستي كه با دعاي تو به دنيا آمده است – البته از ما هم دلخور بودي كه چرا آن طور كه تو ميخواستي نام او را شروين نگذاشتيم - و با مسئوليتپذيري خاصي كه از پسري در سن و سال تو بعيد بود، در نگهداري و بزرگ كردنش به مامان كمك ميكردي، براي ما تداعيكننده روزهاي بزرگ شدن تو است. هر روز بيش از روز پيش به شباهت رفتارهاي او با تو پي ميبريم. او هم مثل تو در اين سن و سال، از دريا و استخر هراسي دارد كه دليل آن را نميدانيم و باز مانند تو در اين سن و سال، از سرسره هم گريزان است. البته بابايي از دستم دلخور نشوي چون يادم هست همان آريني كه در ابتدا از آب هراس داشت، بعدها هر روز از من ميخواست كه به استخر برويم و بهراحتي همانند يك ماهي، در بخش عميق استخر شنا ميكرد. عزيز دل بابا يادته خيلي وقت پيش و وقتي كه يكي از اين مجموعههاي طنز شبانه پخش ميشد، براي كاري، يكي دوبار به صحنه فيلمبرداري آن مجموعه رفتم. يك شب به تو گفتم كه روزي تو را هم ميبرم تا از نزديك بازيگران آن سريال را ببيني؟ اما به علت اتمام آن مجموعه، فرصت نشد تو را به سر صحنه فيلمبرداري ببرم. پسر گلم، اين روزها از طريق وبلاگ تو با متين عزيزپور، بازيگر نوجوان آشنا شدهايم و متين عزيز در يكي از كامنتهايش در وبلاگ تو نوشته است كه اگر بودي، ميتوانست تو را به سر صحنه فيلمبرداري يكي از مجموعههايي كه در آن بازي دارد، ببرد.كاش بودي بابا، كاش خدا تو را اين گونه از ما نمي گرفت، كاش... باباي گلم ميدانم كه مراقب ما و به فكر ما هستي چرا كه در اين مدت اگر دست ياريگر تو نبود، در برابر اين غم بزرگ، ياراي تحمل نميداشتيم. ما اكنون تنها براي آنكه مزداي تو را بزرگ كنيم، با اين غم بزرگ ساختهايم و تنها براي آنكه ديگران و اطرافيان را آزار ندهيم، سعي ميكنيم گريههايمان را به خلوت خود ببريم. پس باز هم به اميد ياري و حمايت تو هستيم تا روزي كه باز هم همه با هم و دركنار هم باشيم. پسر عزيز بابا يك سال است كه در اين وبلاگ از تو و براي تو مينويسيم و دريغ كه از بار اين غم جانكاه، حتي ذرهاي هم كاسته نشده است. حالا من و مامان و تو، دوستاني پيدا كردهايم كه اگرچه برخي از آنان را نديدهايم اما در اين مدت يار و همراه ما بودهاند. دوستاني كه با غمهاي ما، غمگين شدهاند و در شاديهاي كوچكمان هم شريك ما بودهاند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:5 توسط ابراهیم باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین جان معمولا وقتی بیکار میشم ناخودآگاه تو ذهنم گذشته رو مرور میکنم . گذشته زیبایی که تو در کنارمون بودی و خیلی چیزا یادم میاد. مثلا امروز که داشتم به تو فکر میکردم یاد اون روز افتادم که شیطنتم گل کرده بود و میخواستم بدونم ته دل تو چه خبره. ازت پرسیدم: مامان دلت میخواد از خدا بخوای یه داداش دیگه بهمون بده؟!!! تو با خنده یه نگاهی به مزدا کردی یه نگاهی به من و با تعجب پرسیدی: مامان واقعا راست میگی؟ من قرص و محکم گفتم: خوب آره تو چی میگی؟ تو کمی مکث کردی کمی این پا و اون پا شدی و من و من کنان جواب دادی: نه اینکه نخوام! اما داداش دیگه نه. یه آبجی می خوام. تازه دوست دارم از خودم بزرگتر باشه. اونجا بود که من فهمیدم تو دلت یه خواهر بزرگتر میخواد که از نظر عاطفی حمایتت کنه. مثل زهرا، شیما ، نرگس، نسترن، ندا ، نرگس و عاطفه . اما از طرف دیگه به ته دل خودم که رجوع میکنم میبینم من بچه خیلی دوست داشتم . درسته که پیشنهاد به ظاهر جدی من کاملا شوخی بود اما منو بابا اگر وضعیت اقتصادیمون اجازه میداد از اون آدمهایی بودیم که دوست داشتیم 4 تا بچه داشته باشیم 2 تا پسر 2 تا دختر!!!! اینو قبل از ازدواجمون هم بهم گفته بودیم! حالا من در عجبم که چرا خدا اینهمه حرفهای دلمو و آرزوهامو ندید و نشنید اما کاری کرد که آرزوی بچه سومم محقق بشه. خدایا تو رو شکر میکنم اما نمیدونم تو چرا بعضی وقتا آدمارو اینجوری به آرزوهاشون میرسونی؟ بعضی وقتا فریاد منو نمیشنوی اما زمزمه آهسته منو میشنوی! حرفای منو آرین فقط یک نجوا بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 1:5 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
در این ۱۳ سال چهارراه نظام آباد (مطب دکتر شریف زاده) برای من طنین خوش آهنگ قدمهای یک نورسیده بوده است. طراوت زندگی . رنگ شادی. زنگ هوشیاری و تشکر از تو به خاطر نعمتهای زیبایی که به من ارزانی داشتی. اما حالا هر وقت از اینجا میگذرم از تو میپرسم: چرا آرینم را از من گرفتی؟ تو که میخواستی او را از من جدا کنی جرا او را در دامان من گذاشتی؟ چرا ریشه مهرش را در دلم دواندی؟ چرا تنه اش را کندی؟ و ریشه اش را باقی گذاشتی؟ چرا از ریشه درش نیاوردی؟
میخواهمش. دوباره . نمیدوانم چگونه؟ تو میدانی. تو خالقی و من مخلوق . میخواهمش . شاید روحش را در قالب جسمی دیگر. آرین عزیزم اگر قرار است که دوباره به زمین برگردی می خواهم دوباره در دامان خودم متولد شوی. در آغوش خودم آرام گیری در چشمانم خیره شوی تا مهربانی را در وجودت بریزم و من دوباره مادر تو باشم و تو دوباره پسر ابی باشی و برادر مزدایمان باشی و عزیز دلمان باشی و جگرگوشه یمان باشی گرچه نامت آرین نباشد. اینبار برایت به خوبی مادری خواهم کرد بهتر از دفعه قبل. اینبار مادری خواهی داشت که برای پذیرش این وظیفه سنگین به کمال رسیده است و تو به داشتنش افتخار خواهی کرد. مادری که نمی گذارد تو موهای سفیدش را ببینی تا به یاد بیاوری که چه بر سرش آوردی. مادری که نمیگذارد تو اشکهایش را ببینی تا یادآور آن روزهای تلخ باشد و تو هم باید قول بدهی که دیگر رفیق نیمه راه نباشی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:44 توسط رابعه امان الهی
|
|
||