تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
 

 ماه رمضون 2 سال پیش

یادم نیست شب نوزدهم بود یا بیست و یکم یا بیست و سوم.

 چیزی که خوب یادم مونده اینه که تو ازم پرسیدی مامان شب احیا چکار میکنن؟

 گفتم: بیدار میمونن و تا صبح دعا میخونن. آخه میگن سرنوشت یکسال آدما تو این سه شب معلوم میشه.

 بعد تو گفتی: مامان منم می خوام بیدار بمونم و دعا بخونم. حالا چی باید بخونم؟

دیدم سوره قدر کوتاهترین و آسونترین چیزیه که تو بلدی بخونی.

 بهت گفتم سوره قدر رو بخون. یه قرآن کوچولو برات آوردم و تو شروع کردی به خوندن.

بسم الله الرحمن الرحیم. انا انزلناه فی لیله القدر. و ما ادریک ما لیله القدر. لیله القدر خیر من اَلَفِ شهر. به اینجا که رسیدی گفتم: آرین جان اَلَفِ شهر نه اَلْفِ شهر . و تو یکدفعه زدی زیر خنده حالا نخند و کی بخند. منم خنده ام گرفت. هم از اشتباهت هم از خنده هات. کلی با هم خندیدیم.

دوباره شروع کردی به خوندن. به اَلْفِ شهر که میرسیدی نمیتونستی جلوی خودتو بگیری و دوباره میزدی زیر خنده. اونقدر خندیدی که اشک از چشمات سرازیر شد.

این داستان چند بار تکرار شد . خنده هات تموم میشد . دوباره شروع میکردی به خوندن و تا میرسیدی به اَلْفِ شهر  روز از نو روزی از نو.

بهت گفتم آرین جان امشب دعا میخونن و گریه میکنن نه اینکه دعا بخونن و بخندن! و تو دوباره نمیتونستی جلوی خنده هاتو بگیری.

گفتم بخند عیبی نداره اما خدا سوسکت میکنه ها!!! تو دوباره از خنده منفجر شدی و گفتی مامان دست خودم نیست خنده ام میگیره. آخر سر بهت گفتم: آرین جان قرآن رو ببند و دعا رو تعطیل کن. نمی خواد دعا بخونی . برو بگیر بخواب. گناهش کمتره!!!

اون شب گذشت . شبهای دیگه هم پشت سر هم گذشتند.

پسر گلم

ظاهرا تو هم سرنوشت خودتو همون شب رقم زدی با همون اشتباه کوچیک.

کاش اشتباهتو اصلاح نکرده بودم و تو اون شب اونقدر نخندیده بودی. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:34  توسط رابعه امان الهی  | 

به یاد روزهایی که من آرین دو ماهه رو روی سینه ام می خوابوندم. آرین هم بچه دو ماهه اش رو روی سینه اش خوابونده!

نوروز ۸۶ - ۴ یا ۵ ساعت قبل از تحویل سال. دقیقا ۴ روز قبل از تصادف.

خونه مامان بزرگ ارین (مامان مامانش )

یک بعداز ظهر در کنار هم.

مسافرت به مشهد خونه بابابزرگ ارین (بابای مامانش) با قطار.

یک عکس عشقولانه ای از ارین و عشقش مزدا.

سرزمین عجایب

جشن عقد عمو صادق - عموی ارین روز دوم عید سال ۸۶ - دو روز قبل از حادثه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط ابراهیم باقری  | 

 یکی از آشنایان دور ما که راننده مینی بوس بود از بد روزگار با یک نفر تصادف کرد که منجر به فوت او شد و این آشنای ما مدتی رو در زندان سپری کرد. بعدها که ما اونو دیدیم از خاطراتش تعریف میکرد و میگفت: یکی از زندانیها رو قرار بود فردای اون روز اعدام کنند و اون فرد یکشبه همه موهاش سفید شد! و ...

من که دورادور شنونده این خاطرات بودم و اون موقع 15  سال بیشتر نداشتم این ماجرا بیشتر برام به یک قصه شبیه بود تا واقعیت و این موضوع رو هم فراموش کردم.

اما حالا میفهمم که چطوری میشه که همه موهای آدم یک شبه سفید بشن.

منظورم از گفتن این جریان سفید شدن موهای آدم نیست بلکه تحمل کردن لحظات غیرقابل توصیفی است که به اون آدم گذشته و باعث شده موهاش یک شبه سفید بشن.

حالا آرین عزیزم

یکسال و 5 ماه از رفتن تو میگذره بدون اینکه باور کنم این یکسال و 5 ماه رو من تحمل کردم و بدون اینکه بتونم برای کسی توضیح بدم که به من چی گذشته. منظورم همون لحظات غیرقابل توصیفه که تازه اگر همه تلاشمو بکنم و کلمات مناسب پیدا کنم و فن بیان خوبی هم داشته باشم که بتونم گوشه ای از جراحات قلبمو به کسی نشون بدم آیا فکر میکنی کسی میتونه منو درک کنه؟

خیلی وقتا خودم از خودم درعجبم که بعد از تو هر لحظه زندگیم با لحظه بعدش فرق داره و هر کدوم از لحظه هام برای خودشون یه قصه جدا دارن. برای هر لحظه ام یک داستان متفاوت دارم و دیگه نمی خوام از این قصه ها و داستانها برای کسی حرف بزنم. میدونی بهتره برای خودم باقی بمونن اگه تا حالا رفتارم دست خودم نبوده فکر میکنم باید از این به بعد روشون کنترل داشته باشم. چرا باید حرفهامو برای کسانی بگم که نمیدونن من چی میگم. خوب حقم دارن. اونا به جای من نیستن و خدا کنه هیچوقت هم نباشن.

          خیلی خوبه که من میتونم حرفامو تو وبلاگت بنویسم و هر کسی که دوست داره بیاد اونو بخونه . این باعث میشه من کمتر از تو با دیگران حرف بزنم (حرفایی که دیگه منو تخلیه نمیکنه اما شنونده رو خسته میکنه) و باید این عادت رو تو خودم تقویت کنم.

نمیدونم این ناباوری که تو این یکسال و 5 ماه من توش دست و پا زدم خوبه یا بد اما خوب میدونم که هر روز صبح در حالی چشانم رو باز کردم که با تعجب از خودم پرسیدم: یعنی آرین دیگه نیست؟ و هر شب چشمانم رو در حالی بستم که از خودم سوال کردم: آرین تو کجایی؟ کجا؟

از ساعتها و دقیقه ها و ثانیه های بین صبح و شب دیگه چیزی نمیگم که گفتنش بیفایده اس. هزاران هزار قصه از همون لحظه های غیرقابل توصیف. لحظه هایی که نمیتونم برای کسی بازشون کنم و بگم در درونم چی میگذره و به چی فکر میکنم و چه جوری افکارم جسممو تخریب میکنن.

 این جواب اون کسانی است که ازم میپرسن: خوب الحمدلله مثل اینکه بهتری. روحیه ات بهتر شده. آره دیگه باید به زندگی برگردی. تو آدم مقاومی هستی منطقی با مسائل برخورد میکنی و ...!!! و من جز یک لبخند تلخ چیزی برای گفتن ندارم.

 فقط یه چیز تو ذهنم موج میزنه و اونم اینه:

وای به روزی که باور کنم تو دیگه برنمی گردی اون موقع است که بند بند وجودم از هم باز میشه و سلولهای بدنم متلاشی میشن اولین جایی که منفجر بشه مغزمه که تو حل این مسئله لاینحل درمونده و مدام دست و پا میزنه.

 رفتن تو

درکش خیلی خیلی سنگین بود برای مغز کوچیک من

و

دردش خیلی خیلی سنگین بود برای قلب رنجور من

کاش تو رو خورد و خمیر و خونالود دیده بودم تا راحت تر باور کنم که دیگه نیستی.

اون آرین تر و تمیز و مرتب که راحت خوابیده بود عین فرشته ها با اون مژه های بلند با اون بینی کوچولو با اون لبای کوچولو با اون لپهای تپلی با اون موهایی که بهشون ژل زده بودی که وقتی من دیدمت هنوزم مرتب بودن. پسرم تو تو اون لحظه قدبلندتر شده بودی و بزرگتر و صورت قشنگت مثل همیشه ناز بود و دوست داشتنی.

تنها لحظه ای از زندگیت که ازش عکس و فیلم نداریم همون موقع است که تو در آرامش مطلق خوابیده بودی توی اون پارچه سفید که اصلا برازنده ات نبود.

تجمل کردن این یک سال و 5 ماه برای من اسمش صبر نبوده . ناباوری بوده ساعتهای طولانی که بی وقفه برات اشک ریختم به خاطر این نبوده که پذیرفتم تو رفتی بلکه به خاطر دلتنگیهای خودم بوده از اینکه چرا ازم دوری.

فردا  چهارم شهریوره درست یکسال و 5 ماه از پرواز تو میگذره

امروز هم سوم شهریور بود میدونی که سوم شهریور سالگرد عروسی منو باباست 13 سال پیش . چه سالگردی بود آرین نه گلی! نه بلبلی! نه کیکی! نه شمعی! نه صدای خنده ای! نه آرینی که از چند روز قبل با پچ پچ هاش با باباش یادم بندازه که بزودی مناسبتی در پیش داریم! واقعا آرین سالگرد بدون تو دیگه چه معنی میتونه داشته باشه. (درست مثل 5/3 ماه پیش که سالگرد عقدمون بود و به همین منوال گذشت حتی میتونم بگم بدتر)

تو با رفتنت آینده ما رو نابود کردی و من دیگه نمیدونم برای چی دارم نفس میشم و اصلا توی این کره خاکی چکار دارم. تازه تو گذشته رو هم نابود کردی.

  میدونی چقدر؟

 به اندازه 10 سال و 4 ماه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط رابعه امان الهی  | 

















+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط ابراهیم باقری  |