تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

بار دیگر زندگی به ما لبخند میزند

لبخندی که غم فقدان تو بر آن سایه افکنده

به لطف خداوند بار دیگر مادر شدن را تجربه میکنم

درحالیکه جراحت هجران تو بر قلبم التیام نیافته است

میخواهم این جراحت را این زخم را بی مرهم رها کنم تا همیشه تازه بماند

تا روزی که به دیدارت میایم

تا روزی که با لبخند شیرینت به استقبالم بیایی

تا روزی که دوباره مادر صدایم کنی

با صدای دلنشینت روحم را نوازش کنی

دستانم را در دستانت بگیری و با هم در آسمانها پرواز کنیم

 تا اوج

همچون فرشتگان

 

تا آن روز

لبخند دلنشین مزدایمان را با لبخندی پاسخ میگویم

که تا کنون مرهم نداشته جراحت دلم بوده است

و لبخند زیبای فرشته ای که در راه است

که کم کم تلاش میکند حضورش را به ما یادآوری کند

و جای خود را در میان ما باز کند

و گرمی زندگی اش را با من تقسیم کند

 

کوچولوی من

جای تو در میان ما باز است

جای آرین خالی است

و جای مزدا سبز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:22  توسط رابعه امان الهی  | 

 

نم نمک

 نسیم خنک داره میاد و دل من میگیره

 هوا ابری میشه و نم بارون میزنه و دل من میگیره

 بوی پاییز رو با خودش میاره و دل من میگیره

 برگ درختا زرد میشن و میریزن و دل من میگیره

 زیر پا صدای خش خش میاد و دل من میگیره

 بوی مهر و مدرسه و درس و مشق میاد و من اشک میریزم

 بچه ها به دنبال کتاب و دفتر و قلم و من اشک میریزم

 مامان بچه ها به دنبال روپوش و کیف و کفش براشون و من اشک میریزم

 یک بار دیگه مهر اومد یک مهر دیگه بدون تو و من ضجه میزنم

 چه جوری باور کنم که تو دیگه نمیگی:

مامان من امسال کوله پشتی میخوام ها

مامان برام کفش اسپرت بخری ها

مامان من کاپشن پارسالمو نمی پوشم ها

مامان برام ...مامان من ...مامان برام ...مامان من ...

و من از نگاه کردن به تو لذت ببرم.از اینکه پسرم یکسال بزرگتر شده.از اینکه خواسته هاش با سال گذشته فرق داره

 به صندلی خالی و میز تحریرت نگاه میکنم به تخت خواب مرتبت و کتابخونه ات که خالی از کتاب و دفتره

 دستامو رو به آسمان میگیرم و از اعماق وجودم فریاد میزنم

آرین تو کجایی؟کجا؟

  

پ ن در مورد مطلب شب احیا: به همه دوستان عزیزم سلام میکنم و از اینکه به وبلاگ ارین اومدین خوشحالم.
اما نمیدونم چرا هر کسی اون مطلب شب احیا رو خوند تصوری متفاوت از اونچه تو دل من بود  در مورد من و خدا پیدا کرد.
اون مطلب فقط یک خاطره بود از شب احیای من و ارین.خاطره ای مثل هزاران هزار خاطره دیگه که تو قلبم نقش بستن و دوست دارم همه ازش باخبر بشن. دوست دارم همه بدونن منو ارین چه روزهایی رو گذروندیم.
یک خاطره شیرین پر از خنده های اون. که دیگه تکرار نمیشه. و چیزی که عذاب آوره اینه.
کاش بود و صدای خنده های شیرین و صادقانه اش باز تکرار میشد هر روز و هر شب حتی شب احیا.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:2  توسط رابعه امان الهی  | 

 

 

بچه که بودی، گاهی با هم کلاغ‌پر بازی می‌کردیم؛

انگشت اشاره‌مونو روی زمین می‌ذاشتیم و تو می‌گفتی:

 

کلاخ؟ پر

گنجیش؟ پر

کبوتر؟ پر

آرین؟ پر!

 

بعد با همدیگه دست می‌زدیم و من می‌گفتم:

 

آرین که پر نداره خودش خبر نداره

آرین که پر نداره خودش خبر نداره

 

۸ سال و اندی از اون ماجرا گذشت تا مامان بفهمه

اونی که پر داره آرینه و اونی که از همه جا بیخبر خودش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:27  توسط رابعه امان الهی  |