|
|
|
|
|
آرین جان
کجایی که ببینی منو مزدا روی تو رو سفید کردیم! موضوع چیه؟ خوب معلومه دیگه مثل اینکه تو همه چیز رو از یاد بردی. موضوع صبونه خوردن ما بعد از ساعت 12 نیمه شبه. بعضی وقتا ساعت 12 شب که میگذره مزدا برای اینکه از خوابیدن فرار کنه (آخه اون ظهرها 2 – 3 ساعت می خوابه صبح ها هم دیر از خواب بلند میشه) میگه : مامان آب. میرم براش آب میارم. تا می خوایم بخوابیم میگه: من جیش دارم! میبرمش جیش میکنه. دوباره تا می خوایم بخوابیم میگه : پی پی دارم! (که خیلی وقتا سرکاریه!) خلاصه آخرین حربه اش برای نخوابیدن اینه که: بریم صبونه بخوریم! (از اون جایی که مزدا بدغذاست من هیچوقت پیشنهادشو برای خوردن چیزی رد نمیکنم حتی اگه بی وقت باشه.) اینجاست که یاد اونوقتا میفتم موقعی که من مزدا رو باردار بودم و تو نصفه شب گرسنه ات میشد و میگفتی: مامان پایه ای بریم صبونه بزنیم تو رگ؟!! منم که دلم ضعف میرفت و دوست داشتم یه چیزی بخورم قبول میکردم بعد با همدیگه پاورچین پاورچین میرفتیم تو آشپزخونه چایی درست میکردیم و به قول تو صبونه میزدیم تو رگ! اونم ساعت 12 شب. یه شب چایی شیرین و نون و پنیر و کره. یه شب شیر و خامه و عسل. یه شب تخم مرغ نیمرو. بعدشم پاورچین پاورچین میرفتیم می خوابیدیم و دلمون هم خوش بود که بابا خوابه و اصلا متوجه صبونه خوردن ما نشده! فردا صبحش از غرغرهای بابا خندمون میگرفت که میگفت: نمیشه چایی تونو یواشتر هم بزنین؟! نمیشه موقع درست کردن نیمرو کمتر جیلیز و ویلیز راه بندازین؟!!! آرین جان نمیدونم بگم متاسفانه یا نگم اینکه مزدا در موقعیت تو قرار گرفته که ساعت 12 شب پیشنهاد صبونه میده و من مثل 4 سال پیش که باردار بودم شبا گرسنه ام میشه و میریم چایی درست میکنیم و ... نمیدونم بگم متاسفانه یا نگم این که داستان زندگی ادامه داره هم برای دیگران هم برای من. نمونه بارزش همین موضوع که مزدا ساعت 12 شب میگه صبونه و من میرم چایی درست میکنم و فرداش بابا میگه چایی تونو یواش هم بزنین. آرین جان آخه این چه دنیائیه که آدم عزیزترینش رو از دست میده و تمام غمهای دنیا روی دلش سنگینی میکنه اما راهی جز ادامه دادن نداره. این چه دنیائیه که عزیزی رو از دست میدی اما گرسنه ات که میشه غذا میخوری .خسته که میشی می خوابی. برای فرار از تنهایی مهمونی میری. برای اینکه شرمنده دیگران نشی مهمون دعوت میکنی. جلوی دیگران نقش بازی میکنی و غم دلت رو به رو نمیاری. به روی بچه کوچیکت میخندی و باهاش بازی میکنی و تازه از همه مهمتر اینکه همه انرژی ات رو برای مبارزه با این بی رحمی دنیا بکار میگیری تا خودتو قانع کنی که یه کوچولوی دیگه هم به جمع خونواده اضافه کنی. چون چاره ای جز ادامه دادن نداری. آرین جان سرو ته دنیا همش همینه.همین. و ناراحتی من از رفتن تو فقط و فقط به خاطر دلتنگیهای خودمه واگرنه هر چی فکر میکنم میبینم هیچ چیز باارزشی تو این دنیا وجود نداره که تو اونو از دست داده باشی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:27 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی یک جنگل دور زیر یک درخت سیب موش موشک ایستاده بود. آخه چشمش اون بالا به چند تا سیب افتاده بود. سیبهای سرخ و قشنگ خوش آب و رنگ برده بودن دل از این موش زرنگ.
این کی بود که بی هوا از راه رسید؟ تا بیای چشم بزنی سیبه رو چید؟ یه پرنده بود پرید موش ما کارشو دید. اما موشه پر نداشت پر بزنه به درخت و آسمون سر بزنه. اون که رفت میمون اومد. میمون خندون اومد. رفت از درخت بالا مثل تیر و فشفشه یه سیب درسته خورد مثل اینکه کشمشه. موشه گفت چه راحته این که کاری نداره بی زحمته! کاش یکی بهش میگفت این درخته موش موشک بالا رفتن از درخت خیلی سخته موش موشک. بعد میمون فیل اومد فیل چاق و تپلی. تا رسید با خرطومش چید یک سیب گلی. موشه تا فیله رو دید دست به کار شد دوباره. بله راهش همینه بروبرگرد نداره. اما راهش این نبود موشه اشتباه میکرد نباید بدون فکر به فیله نگاه میکرد. بعد زرافه رسید. با لباس خالخالی یه دونه سیب از درخت چید بی معطلی. موشه هم اومد که گردن بکشه با خودش فکر میکرد گردنش مثل کشه.اما حیف که گردنش کوتاه بود از زمین تا شاخه ها خیلی خیلی راه بود. رسید از راه کانگورو. رفت یه راست جلو جستی زد مثل فنر سیبی چید بی دردسر. موش ناقلای ما تند و فرز پرید بالا. اما آخرش چی شد؟ سیبه موند روی درخت موشه موند روی زمین فقط همین. حالا نوبت کی بود کرگدنه. که بیاد و به درخت شاخ بزنه دماغ موش بلا تیز و ریز و سربالا مثل شاخ کرگدن تو یه جنگ تن به تن به درخت سیب خورد موشه افتاد رو زمین خوبه از درد نمرد. فکه از راه رسید تا رسید موشه رو دید چی شده موش کوچولو؟ نکنه دیدی لولو ؟ نه بابا لولو کیه؟ بگو مشکلت چیه؟ اگه پرواز نکنم از درخت بالا نرم دماغم دراز نشه گردنم بلند نشه اگه بالا نپرم به درخت شاخ نزنم چه جوری سیب بکنم؟ فکه گفت من میدونم راهشو نشون میدم یه راه تازه برای سیب چیدن. یه دونه سیب مال تو یه دونه سیب مال من. عنوان کتاب رو برای مزدا خوندم. صفحه اولشو باز کردم و شروع کردم به خوندن: یکی بود یکی نبود ... توی یک جنگل دور زیر یک درخت سیب ... آخه چشمش اون بالا ... سیبای سرخ و قشنگ... برده بودن دل از این ... یه وقتی به خودم اومدم دیدم اشکام یکی یکی دارن سرازیر میشن و من به کتاب نگاه نمیکنم بلکه به نقطه ای معلوم از گذشته دارم نگاه میکنم و جملات شعرگونه قصه خودشون دارن از زبان من جاری میشن. زمانی که تو اندازه الان مزدا بودی. چند بار این قصه رو برات خونده بودیم و تو از روی عکساش شعراشو مثل بلبل میگفتی. بعنوان اولین نوه خانواده چقدر همه از این کار تو لذت بردن و تو رو تحسین کردن. آرین جان هفته پیش مامان مهرشاد خونمون اومده بود بعد از کلی بازی کردن با مزدا در کیفشو باز کرد و بدون این که من متوجه بشم این کتاب رو بهش هدیه داد. بعد از رفتنش مزدای از همه جا بیخبر من شادی کنان به طرف من اومد و گفت مامان اینو برام بخون. اینجا بود که شروع کردم به خوندن: موشه و درخت سیب یکی بود یکی نبود ... یه قطره اشک. این کی بود که بی هوا از راه رسید؟ ... دو قطره اشک. اون که رفت میمون اومد ... سه قطره اشک. بعد میمون فیل امد ... چهار... بعد زرافه رسید ... پنج.. رسید از راه کانگرو .. شش ... حالا نوبت کی بود؟ کرگدنه ... هفت... فکه از راه رسید ... ده ... یه دونه سیب مال تو یه دونه سیب مال من. و سیلاب اشک پی نوشت: آرین جان اتفاق جالبی افتاده که میخوام برات بگم: امروز صبح مزدا وقتی چشماشو باز کرد بدون اینکه توجهی به من بکنه از تخت اومد پایین و به دقت دورو ورشو نگاه کرد بعد ازم پرسید: مامان آرین کجا رفت؟! فهمیدم اومدی تو خوابش. گفتم: آرین اومده بود پیش تو؟ سرشو تکون داد. پرسیدم چی بهت گفت: گفت شلام منم گفتم شلام. بعدش باهم بازی کردیم.(نگفت چی بازی) آرین رفت تو اتاقش درشو بست. بعدشم رفت بیرون. آرین کجا رفت؟ گفتم رفته پیش دوستاش. گفت: بیا بریم تو اتاقش ببینیم هست؟ رفتیم تو اتاقت گفت اینجا که نیست. کی میاد؟ گفتم نمیدونم باید ازش میپرسیدی. می خوام بدونم اینکه خواستی بیای تو خواب مزدا به داستان موشه ربطی داره؟ تو واقعا همیشه با مایی؟ و از همه چیز باخبر؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 2:1 توسط رابعه امان الهی
|
|
||