|
|
|
|
|
مامان سجاد عزیز نمیدونم دوست داشتم جای شما باشم یا نه؟ که در آخرین لحظات بسته شدن چشمان عزیز دلتون رو دیدید و بهش التماس کردید چشماش رو باز کنه اما نکرد. کاش شده برای چند لحظه روح از بدنم خارج میشد تا میتونستم ببینمش و نا دیده ها رو ببینم و ناگفته ها رو ازش بشنوم تا اروم بگیرم. خدایا برای یک مادر این تقاضای بزرگی نیست. ارین وقتی داداشت به دنیا میاد من بیهوشم. اون موقع بیا من ببینمت.مثل موقعی که مزدا به دنیا اومد بیا و از خوشحالی شکلک دربیار. فریاد بزن. هورا بکش و شیرینی ببر مدرسه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 1:16 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
بابای خوب و نازم
تولدت هزاران هزار بار مبارک از طرف خودم مزدا و نی نی و مامان فراموشکار. من مثل همیشه پچ پچ هام و درگوشی حرف زدن هام برقرار بود. اما نمیدونم چرا مامان نمی شنید. تازه کلی نی نی رو هم تو دلش تکون دادم که بفهمه اما بازم نفهمید. آخه اون داره این روزای سخت رو میشماره که ببینه کی تموم میشن. خلاصه از دیروز تا حالا قیافه اش رو شطرنجی کرده! حالا تو ببخشش. به خاطر من. آخه طفلکی اولین بارش بوده تو این ۱۵ سال. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:2 توسط رابعه امان الهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرین جان جای خالی تو هر روز بیشتر از روز پیش خودشو نشون میده نی نی مون 32 روز دیگه به دنیا میاد. اما... اما... وقتی زنگ آیفون به صدا درمیاد کی هست که از خوشحالی فریاد بزنه: نی نی اومد! نی نی اومد! کی هست که از ذوقش هورا بکشه کی هست که وقتی مامان و بابا نی نی تو بغل میان بالا بپره جلوی در و بگه: ببینمش ببینمش تازه اینا مربوط به به دنیا اومدن مزدا بود. حالا نی نی طفلکی که حامی خوبی مثل تو رو نداره، بماند. کی هوای مزدا رو داشته باشه . اون هنوز خیلی کوچیکه و خودت میدونی وجود یک بچه دیگه تا مدتی روش تاثیر میذاره تا بهش عادت کنه. اون حالا بیش از پیش به کمک و حمایت تو احتیاج داره. آرین جان شاید باورت نشه که چقدر من به کمک تو احتیاج دارم. تو تو بزرگ کردن مزدا خیلی به من کمک میکردی و من همیشه ممنونت بودم. تو عاشق مزدا بودی هواشو داشتی سرگرمش میکردی عاشقانه براش وقت میذاشتی تا من گاهی فرصت استراحت داشته باشم و به امورات دیگه برسم. تو با مزدا بازی میکردی و مواظبش بودی و من با خیال راحت میتونستم 2 – 3 ساعت به کارهای بیرون از خونه برسم. حتی مطمئنم تو این دوره بارداریم هم تو باز از مزدا مراقبت میکردی و باهاش بازی میکردی موقعهایی که من حالم خوب نبود و احتیاج به استراحت داشتم. با رفتن تو ما خیلی تنها شدیم خیلی مطمئن باش اینو نی نی هم به تو خواهد گفت. بعدها. آرین جان امروز پنجم محرمه. سه شب دیگه شب تاسوعا و عاشوراست. و من می خوام صدای دسته ها رو از توی خونه گوش کنم و اشک بریزم. چون تحملشو ندارم که جای خالی تو رو بین بچه هایی که دسته رو همراهی میکنن ببینم. حتما امسال هم مثل سالهای قبل دوستات میان. دانیال، حامد، امیر و کسانی که توی دسته باهاشون دوست شده بودی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:59 توسط رابعه امان الهی
|
|
||