تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

مامان سجاد عزیز

نمیدونم دوست داشتم جای شما باشم یا نه؟ که در آخرین لحظات بسته شدن چشمان عزیز دلتون رو دیدید و بهش التماس کردید چشماش رو باز کنه اما نکرد.
چون ما در اخرین لحظات ارین رو ندیدیم. نمیدونیم اون از پاره شدن شکمش ضربه به گیجگاهش شکستن دست و پاهاش چیزی فهمیده یا نه. توی خواب رفته. اخه اون خواب بود. نمیدونیم چه جوری بیرون پرت شده میگفتن 150 متری ماشین افتاده بوده. تا 10 دقیقه علایم حیاتی داشته سینه اش خس خس صدا میکرده. بعد رو دست امدادگر امبولانس تموم کرده. بچه ام قبل از اینکه بخوابه اب میخواست. و ما نزدیک نیشابور بودیم. قرار شد رسیدیم اونجا یه جای مناسب نگه داریم و چایی و اب بخوریم. که نرسیدیم و اون خوابش برد.
نمیدونم بچه ام مارو صدا میزده یا نه؟ اصلا توان صدا زدن هم نداشته. خیلی دردناکه که اون تنها رفت و منو باباشو ندید. بدترین لحظه عمرش حتما به ما نیاز داشت. اخه اون یه بچه بود فقط یه بچه ادم بزرگا هم دوست دارن وقتی میمیرن همه کس وکارشون پیششون باشن اونوقت بچه من تنها با اون همه درد؟! خورد و خمیر؟! بچه ای که تحمل یه خراش کوچیک رو نداشت. فردای اون روز تو غسالخونه نیشابور عموهاش پسرمو شستن شکمشو دوختن. تر و تمیزش کردن سرشو باند پیچیدن و فقط صورتشو به منو باباش نشون دادن. که اروم خوابیده بود. با اون مژه های بلندش. و من التماسش نکردم چشماشو باز کنه چون باور نمیکردم که اون رفته. هیچکس به ما نگفت شکمش چقدر پاره شده؟ روده هاش بیرون ریخته؟ اخه تو پرونده اش خیلی چیزا نوشته بود که یکیش این بود ( پارگی وسییع در ناحیه شکم به طوری که امعا و احشا مشهود است). بعد اونوقت بعد از نیم ساعت ما به هوش اومدیم. وقتی که ارین تموم کرده بوده اونا گفتن بردنش بیمارستان عمل بشه چون حالش از شما بدتر بود. اما اونو میبردن سردخونه.و منه ابله تا فردای اون روز دوست داشتم دروغهایی که بهم میگفتن رو باور کنم که ارین داره عمل میشه.
خدایا تو ما ادمهای گنهکار رو زنده نگه داشتی و ارین بیگناه من قربانی حماقت ما شد؟ چرا ارین نمیاد به خوابم که بگه پس پرده چه خبره؟ من چی رو باید بدونم که نمیدونم از این اتفاق گنگ؟ ایا این حقم نیست؟ پس چه جوری به عدالت خدا اعتماد کنم. اون یه بچه بود یه بچه. که از تنهایی بدش میومد . حالا کی براش مامان میشه کی براش بابا میشه؟ اخ از این سوالهای بی جواب.

کاش شده برای چند لحظه روح از بدنم خارج میشد تا میتونستم ببینمش و نا دیده ها رو ببینم و ناگفته ها رو ازش بشنوم تا اروم بگیرم. خدایا برای یک مادر این تقاضای بزرگی نیست. ارین وقتی داداشت به دنیا میاد من بیهوشم. اون موقع بیا من ببینمت.مثل موقعی که مزدا به دنیا اومد بیا و از خوشحالی شکلک دربیار. فریاد بزن. هورا بکش و شیرینی ببر مدرسه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 1:16  توسط رابعه امان الهی  | 

بابای خوب و نازم

تولدت هزاران هزار بار مبارک

از طرف خودم مزدا و نی نی و مامان فراموشکار.

من مثل همیشه پچ پچ هام و درگوشی حرف زدن هام برقرار بود. اما نمیدونم چرا مامان نمی شنید.

تازه کلی نی نی رو هم تو دلش تکون دادم که بفهمه اما بازم نفهمید.

آخه اون  داره این روزای سخت رو میشماره که ببینه کی تموم میشن.

خلاصه از دیروز تا حالا قیافه اش رو شطرنجی کرده!

حالا تو ببخشش. به خاطر من. آخه طفلکی اولین بارش بوده تو این ۱۵ سال.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:2  توسط رابعه امان الهی  | 

 

آرین جان

جای خالی تو هر روز بیشتر از روز پیش خودشو نشون میده

نی نی مون 32 روز دیگه به دنیا میاد.

اما...

اما...

وقتی زنگ آیفون به صدا درمیاد

کی هست که از خوشحالی فریاد بزنه:

نی نی اومد! نی نی اومد!

کی هست که از ذوقش هورا بکشه

کی هست که وقتی مامان و بابا نی نی تو بغل میان بالا بپره جلوی در و بگه:

ببینمش ببینمش

 تازه اینا مربوط به به دنیا اومدن مزدا بود.

حالا نی نی طفلکی که حامی خوبی مثل تو رو نداره، بماند.

کی هوای مزدا رو داشته باشه . اون هنوز خیلی کوچیکه و خودت میدونی وجود یک بچه دیگه تا مدتی روش تاثیر میذاره تا بهش عادت کنه. اون حالا بیش از پیش به کمک و حمایت تو احتیاج داره.

 آرین جان

شاید باورت نشه که چقدر من به کمک تو احتیاج دارم. تو تو بزرگ کردن مزدا خیلی به من کمک میکردی و من همیشه ممنونت بودم. تو عاشق مزدا بودی هواشو داشتی سرگرمش میکردی عاشقانه براش وقت میذاشتی تا من گاهی فرصت استراحت داشته باشم و به امورات دیگه برسم. تو با مزدا بازی میکردی و مواظبش بودی و من با خیال راحت میتونستم 2 – 3 ساعت به کارهای بیرون از خونه برسم.

 حتی مطمئنم تو این دوره بارداریم هم تو باز از مزدا مراقبت میکردی و باهاش بازی میکردی موقعهایی که من حالم خوب نبود و احتیاج به استراحت داشتم.

با رفتن تو ما خیلی تنها شدیم خیلی مطمئن باش اینو نی نی هم به تو خواهد گفت. بعدها.

 آرین جان

 امروز پنجم محرمه. سه شب دیگه شب تاسوعا و عاشوراست. و من می خوام صدای دسته ها رو از توی خونه گوش کنم و اشک بریزم. چون تحملشو ندارم که جای خالی تو رو بین بچه هایی که دسته رو همراهی میکنن ببینم. حتما امسال هم مثل سالهای قبل دوستات میان. دانیال، حامد، امیر و کسانی که توی دسته باهاشون دوست شده بودی.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:59  توسط رابعه امان الهی  |