|
|
|
|
|
آرين جان سلام روز جمعه بود، يازدهم بهمن ماه 1387. صبح بود. گرچه زمستان ولي يك هواي بهاري با آسماني پوشيده از ابرهاي تكهتكه و بوي باران كه همه جا را پركرده بود. نزديكهاي ساعت ده بود كه داداشت به دنيا اومد. يك كوچولوي تپل مپل با لپهاي باد كرده و صداي ونگ زنگدار. صداي گريهاش هم ميخنداند و هم آدمي را به فكر فرو ميبرد. تو كجايي؟ الان از كدامين روزنه، از كدامين گوشه و از كدامين كنج به اين كودك مينگري؟ الان نوازشهاي دستان گرمت به كدامين گونه كودك نثار شده است. الان صداي "جانمي جان، نيني بدنيا اومد" را به گوش كي فرياد ميكني ؟ هزار هزار سوال بيپاسخ و ما مانده اينجا گيج و حيران. جات خالي بود. شايد جاي ما پيش تو خالي بود. آرين جان تولد داداش كوچولوت مبارك. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:20 توسط ابراهیم باقری
|
|
||