تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
آرین یواش. مواظب باش پاهای نی نی درنیاد!!!

و تو یهو زدی زیر خنده حالا نخند و کی بخند.

مامان مگه نی نی عروسکه که پاهاش دربیاد!

خودمم از حرف خودم خنده ام گرفت

و البته این حرف رو از این جهت زدم که تو پاهای بچه رو گرفته بودی و به سمت جلو میکشیدی (میخواستی بغلش کنی) و صد البته منظورم این بود که مواظب باش پاهای نی نی درنره!

چند روز پیش مزدا (دور از چشم من) پاهای نی نی رو گرفته بود و میخواست بچه رو به سمت خودش بکشه که یه دفعه من سررسیدم و با صدای بلند گفتم:

مزدا یواش مواظب باش پاهای نی نی ...

بعد از چند لحظه مکث ...

........................................

لبخندی بر روی لبهایم نشست

و

قطرات اشک بر روی گونه هایم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط رابعه امان الهی  | 

بعضی وقتا

از مدرسه که میومدی خونه قبل از اینکه کیفو کتاباتو بذاری زمین و روپوش مدرسه تو عوض کنی ذوق زده و هیجان زده میگفتی: مامان مامان بذار برات یه جوک بگم.

یه روز ...

بعد جوکی که از دوستات شنیده بودی رو برام تعریف میکردی. انصافا بعضیهاشون هم خیلی خنده دار بودن و من کلی میخندیدم.

تازه که به دنیا اومده بودی همش تر و خشکت میکردم. بهت شیر میدادم. جاتو عوض میکردم و خلاصه بهت میرسیدم. بزرگتر هم که شدی بازم به کمک من احتیاج داشتی. اما یواش یواش اونقدر بزرگ شدی که دیگه کاراتو خودت انجام میدادی و رسیدیم به جایی که نه تنها کارهای شخصی ات رو انجام میدادی بلکه به من هم کلی کمک میکردی.

یه زمانی فکر میکردم آدم همش باید به بچه هاش سرویس بده اما به این فکر نکرده بودم که بچه آدم یه روزی اونقدر بزرگ میشه که دیگه لازم نیست تو اونو سرگرم کنی بلکه دیگه اون تو رو سرگرم میکنه. یه روزی از مدرسه میاد خونه و برات پشت سر هم جوک تعریف میکنه. اونهم جوکهایی که تا حالا نشنیدی و تو رو میخندونه از ته دل. طوری از اعماق وجودت قهقهه میزنی که تا حالا اونطوری قهقهه نزدی. نگاهی به سرتاپاش میندازی و چقدر به وجودش افتخار میکنی. باورت نمیشه که این همون پسر کوچولوی توست که یه روز بهش شیر میدادی جاشو عوض میکردی غذا دهنش میذاشتی تاتی تاتی راهش میبردی حرف زدن یادش میدادی. دستشویی میبردیش حمومش میکردی. پارک میبردیش. دوچرخه سواری یادش میدادی. براش دوست پیدا میکردی و ...

حالا اون برات نون میخره از مغازه خرید میکنه از برادر کوچیکش نگهداری میکنه خریدهای بابا رو از دستش میگیره و 4 طبقه میاره بالا و ...

 از مدرسه که میاد خونه برات جوک تعریف میکنه اونهم چه جوکهایی. جوکهایی که تا حالا نشنیدی و تو از اعماق وجودت قهقهه میزنی و سعی میکنی بزرگ شدنش رو باور کنی و به وجودش افتخار کنی.

آرین جان

چقدر دلم تنگ شده برای جوک گفتنت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:7  توسط رابعه امان الهی  | 

آرین جان

گاهی روی مبل میشینم و داداش کوچولوت رو توی بغلم میگیرم. اون چشماشو کاملا باز میکنه و با کنجکاوی تمام عکسهای روی دیوار رو نگاه میکنه. طوری به اون عکسها خیره میشه که انگار گذشته خودشو توی اون خاطرات جستجو میکنه.

چقدر دلم می خواد که زبان گفتن داشت و من ازش میپرسیدم که از اون روزای شاد چه چیزایی رو به خاطر میاره؟ اما وقتی اون رفته رفته بزرگتر بشه و حرف بزنه یواش یواش همه چیز از ذهنش دور میشن و اون نمیتونه چیزی رو به خاطر بیاره.

مثل مزدا که هر چی بزرگتر میشه تو کمتر باهاش ارتباط برقرار می کنی . اون وقتی ۲ سالش بود به وضوح تو رو میدید. من از تو هیچ گله ای ندارم عزیزم تو هم باید از یکسری قوانین پیروی کنی چون اگه در اینجا و اونجا نظم برقرار نباشه سنگ روی سنگ بند نمیشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:57  توسط رابعه امان الهی  |