تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
 

آرین جان

کجایی که ببینی مزدا پا گذاشته جای پای تو. یادمه وقتی کوچولو بودی دوست داشتی فیلمهای ترسناک ببینی بعد که میخواستی بری بخوابی میترسیدی خوابهای ترسناک ببینی. جالبه که بازم اصرار داشتی فیلمهای ترسناک ببینی و باز هم شبا موقع خوابیدن از تنهایی و تاریکی و کابوس میترسیدی.

منو بابا فکر کردیم بهتره تو رو با شیوه تلقین درمان کنیم! بهت گفتیم اگه هر رقت میترسی یه دونه از این قرصای صورتی (مولتی ویتامین) بخوری دیگه خواب بد نمیبینی! تو هم هر وقت میترسیدی یه دونه از اونا میخوردی و میخوابیدی.

بعدها که بزرگ شدی برات توضیح دادیم که اون قرصا مولتی ویتامین بودن و هیچ ربطی به خوابهای ترسناک نداشتن! بر خلاف تصور منو بابا تو نه تنها تعجب نکردی بلکه:

اولش غش غش غش با صدای بلند کلی خندیدی و بعدش گفتی عیبی نداره اما من بازم وقتی میترسم می خوام از اون قرصا بخورم!!!

حالا مزدا مثل تو شده. یه شب که خواب بدی دیده بود و میترسید دوباره بخوابه من از این حربه استفاده کردم و با یه تیر ۲ نشون زدم.دیدم مزدا توی آجیل مغز فندق رو دوست نداره بهش گفتم اگه  از اینا بخوری خواب بد نمیبینی. مزدا پرسید چند تا بخورم؟ گفتم ۲ تا. حالا هر شب ۲ تا مغز فندق میخوره و میخوابه تازه برای احتیاط ۲ تا هم زیر بالشش قایم میکنه برای نصفه شبش اگه احیانا بیدار شد!

حالا پشیمونم چرا نگفتم ۵ تا که هر شب ۵ تا بخوره!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط رابعه امان الهی  |