تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

 از کی نیومدم؟

مهم نیست.

از موقعی شروع میکنم که جای خالی تو آزارم میداد.

از ۴ هفته پیش که میرفتیم تو خیابونا و شعار میدادیم.

 از روزایی که رو ماشینمون زده بودیم "ادب مرد به ز دولت اوست."

 از روزی که مزدا به دستش روبان سبز بسته بود و دستاشو از تو ماشین بیرون میگرفت تا همه ببینن.

 از  روزی که به پستونک مهراد روبان سبز گره زده بودیم و مردم از کنارمون رد میشدن و لبخند میزدن و دستاشونو به علامت پیروزی میگرفتن و بعضیاشون از مهراد و پستونکش عکس میگرفتن.

اون روزا بود که جای تو خیلی خالی بود.

اگه بودی با روحیه و شادابی یک نوجوان قطعا روی پا بند نبودی.

یک هفته بعد بدترین اتفاقات ممکن افتاد.

اتفاقاتی که در تصور هیچکس نمیگنجید.

 فهمیدم که اشتباه  بزرگی کردم.

 ارین جان نه تنها نباید جاتو خالی میکردم بلکه باید بگم همون بهتر که نبودی این همه بی عدالتی و تقلب و دروغ و ... و... و... و... رو ببینی.

یک هفته بعد تو پسر گلم میزبان میمهانهایی از بهترینها بودی.

مهمانهایی که به جز ندا اسم هیچکدومشون رو نمیدونیم.

اما میدونیم همه شون جوون بودن و پر شور و تو سرشون پر از امید و آرزو و تو دلشون پر از عشق به مردم و وطن.

و حالا دو هفته از مرگ ندا و نداها میگذره .

حال من هنوز بده.

 به خانواده این بچه ها فکر میکنم. به دل پر درد مادراشون.

 اگر تو این مدت نمیتونستم چیزی از تو بنویسم به خاطر این بود که در مقابل دل مادرای اونا کم آوردم.

مزدا میپرسه مامان چرا چشمات با من اخمو شده؟!

مهراد میخواد بدونه چرا دیگه مامان قربون صدقه اش نمیره؟

حتما تو هم میخواستی بدونی چرا دیگه ازت چیزی نمینویسم؟

نه پسرم فراموشت نکردم. جای تو تو دل مامان همیشه بازه.

 و حالا باید دلمو بازتر کنم برای عشق ورزیدن به دوستای جدیدت. به ندا و نداها.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:3  توسط رابعه امان الهی  |