|
|
|
|
|
موضوع انتخابات و پیامدهای اونو فراموش میکنم!!! به خونهای ریخته شده بی توجهی میکنم!!! و سعی میکنم وانمود کنم همه چیز به روال عادی برگشته!!! و ما هم باید به زندگی عادی خودمون ادامه بدیم!!! واقعا باید از خودم خجالت بکشم. حالا ............ اگه حوصله داشتین این چند خط رو بخونین این نوشته رو تصادفی تو پوشه مطالب آرین پیدا کردم مربوط به دو ماه پیشه. *** آرین جان چند وقته صبای زود میرم پارک پیاره روی. یادته قبل از اینکه ما رو ترک کنی منو تو (توپولوها) قرار گذاشته بودیم بعد از عید، هوا که خوب شد قبل از مدرسه تو یک ساعت بریم پیاده روی که بعد از عید تو رفتی و ما رو تنها گذاشتی. امروز توی پارک یک خانومی با پسرش اومده بود. پسرش هم سن و سال تو بود مثل تو لباس تیم فوتبال مورد علاقه شو پوشیده بود مثل تو توپول بود. مثل تو موهاش کوتاه بود و مثل تو دندوناش خرگوشی بود. چقدر نگاش کردم پسرک حسابی خسته شده بود اما دست بردار نبود. می خواست خوش تیپ بشه. چقدر دلم هوای تو رو کرده بود. یه روزی قرار بود تو هم با من بیای پارک چقدر دلم میخواست امروز تو هم با من بودی حتی با خودم فکر کردم: ممکنه تو توی ذهن من باشی و فکرمو بخونی و الان همراهم باشی؟ وقتی برگشتم خونه و زنگ زدم شاخ درآوردم که تو از پشت آیفون گفتی مامان اومدی؟ اشتباه نمیکردم این صدای آرین من بود وقتی 4 سالش بود. همون تن صدا همون لحن صحبت. کلی با صدات حال کردم اینو به فال نیک گرفتم. تو امروز با من بودی اینم نشونه اش که منو متوجه حضور خودت کنی. پرسیدم : مزدا کی بیدار شدی؟ گفت الان . چه جوری گوشی رو برداشتی؟ بابا بغلم کرد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:2 توسط رابعه امان الهی
|
|
||