تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
یه روزی مزدا رو میذاشتیم تو روروئک و تو جلوش شیرجه میزدی رو تخت. مزدا از این کار تو خیلی خوشش میومد و از خنده ریسه میرفت. تو هم از صدای قهقهه مزدا خوشت میومد و هی شیرجه میزدی رو تخت.

تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید.

دیشب مزدا تصادفا فهمید که وقتی خودشو تالاپ میندازه رو تخت مهراد خوشش میاد و از خنده ریسه میره.

مامان مامان مهرادو نگاه کن: مزدا خوشو تالاپی مینداخت روی تخت و مهراد قهقهه میزد.

اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید.

بابا رو صدا زدم: ابی یه دقیقه بیا اینا رو ببین! هردومون بهشون نگاه میکردیم و به این میاندیشیدیم که زندگی تکرار لحظه هاست و ما فلک زدگان هم ناظر آن.

 وقتی غم و شادی با هم میامیزند چه احساس غریبی بوجود میاید که که نامی برایش نیست.

***

امشب شب احیاست.

مزدا تو مهد کودک کلی سوره های کوجولو  یاد گرفته. اگه تکرار لحظه ها به سراغمون بیاد لابد میخواد بگه مامان امشب چیکار میکنن؟ - شب بیدار میمونن و دعا میخونن. - مامان منم میخوام بیدار بمونم چی باید بخونم؟ - سوره قدر رو بخون. و از اون جایی که مزدا خیلی خوش خنده است و به کوچکترین بهانه ای میزنه زیر خنده بهتره اصلا نذارم بیدار بمونه که بخواد چیزی رو اشتباه بخونه و بخنده.

ارین جان به نظر تو من دیوونه شدم؟ چرا از هر چیزی میترسم؟ تقصیر من نیست اخه شما بچه ها کاراتون خیلی شبیه همدیگه است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:48  توسط رابعه امان الهی  |