تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

آرين جان سلام

روز جمعه بود، يازدهم بهمن ماه 1387. صبح بود. گرچه زمستان ولي يك هواي بهاري با آسماني پوشيده از ابرهاي تكه‌تكه و بوي باران كه همه جا را پركرده بود. نزديكهاي ساعت ده بود كه داداشت به دنيا اومد. يك كوچولوي تپل مپل با لپ‌هاي باد كرده و صداي ونگ زنگ‌دار. صداي گريه‌اش هم مي‌خنداند و هم آدمي را به فكر فرو مي‌برد. تو كجايي؟ الان از كدامين روزنه‌، از كدامين گوشه و از كدامين كنج به اين كودك مي‌نگري؟ الان نوازش‌هاي دستان گرمت به كدامين گونه كودك نثار شده است. الان صداي "جانمي جان‌، ني‌ني بدنيا اومد" را به گوش كي فرياد مي‌كني ؟ هزار هزار سوال بي‌پاسخ و ما مانده اينجا گيج و حيران. جات خالي بود. شايد جاي ما پيش تو خالي بود. آرين جان تولد داداش كوچولوت مبارك.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط ابراهیم باقری  | 






فرقی نمی‌کند که دو سال گذشته باشد یا هزار سال، اصلاً مگر ما لحظه‌ای بی تو و یاد تو بوده‌ایم، تو هنوز با مایی و در کنار ما و عطر وجود پاکت، روزها و و شب‌هایمان را معطر کرده و می‌کند.

آرین جان تولدت مبارک

مامان، بابا، مزدا و نی‌نی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 18:16  توسط ابراهیم باقری  | 

به یاد روزهایی که من آرین دو ماهه رو روی سینه ام می خوابوندم. آرین هم بچه دو ماهه اش رو روی سینه اش خوابونده!

نوروز ۸۶ - ۴ یا ۵ ساعت قبل از تحویل سال. دقیقا ۴ روز قبل از تصادف.

خونه مامان بزرگ ارین (مامان مامانش )

یک بعداز ظهر در کنار هم.

مسافرت به مشهد خونه بابابزرگ ارین (بابای مامانش) با قطار.

یک عکس عشقولانه ای از ارین و عشقش مزدا.

سرزمین عجایب

جشن عقد عمو صادق - عموی ارین روز دوم عید سال ۸۶ - دو روز قبل از حادثه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط ابراهیم باقری  | 

















+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط ابراهیم باقری  | 

آرين جان سلام

چند هفته پيش به‌خاطر سفر شمال، نتونستيم پنجشنبه پيشت بيايم. به جاي پنجشنبه، دوشنبه... چقدر سخته برام نوشتن اين كه به مزار يا آرامگاه تو، يا هر اسم ديگه‌اي كه روش بذاريم، اومديم. مزدا مثل هميشه براي خودش در قطعه 245 بدوبدو مي كرد. وقتي خواستم درختي رو كه باباي هومن براش كاشته آب بدم، مزدا رفت روي سنگ وايستاد. ازش خواستم كه روي سنگ نره و گفتم اين سنگ مال داداش دوستت هليا است. مزدا پرسيد: خودش كجا است؟ گفتم رفته پيش خدا. و باز پرسيد: پس مامانش چرا باهاش نيست؟ گفتم اونا امروز نمي‌يان و مزدا پرسيد كه هومن رو اينجا تنها گذاشتن؟! برام خيلي تعجب‌آور بود. مزدا هيچ وقت در مورد تو چنين سئوال‌هايي از ما نمي‌پرسد. مطئنم كه او هم باور دارد كه تو هنوز با ما و در كنار مايي، چرا كه چند روز پيش وقتي يك نوزاد را در بغل مادرش ديديم و من و مامان از او پرسيديم كه مي‌خواهد برايش يك ني‌ني بخريم؟ بلافاصله پرسيد كه پس براي آرين چي؟

آرينم

مزدايي كه آن قدر دوستش داشتي و او را پسر خود مي‌دانستي كه با دعاي تو به دنيا آمده است – البته از ما هم دلخور بودي كه چرا آن طور كه تو مي‌خواستي نام او را شروين نگذاشتيم - و با مسئوليت‌پذيري خاصي كه از پسري در سن و سال تو بعيد بود، در نگهداري و بزرگ كردنش به مامان كمك مي‌كردي، براي ما تداعي‌كننده روزهاي بزرگ شدن تو است. هر روز بيش از روز پيش به شباهت رفتارهاي او با تو پي مي‌بريم. او هم مثل تو در اين سن و سال، از دريا و استخر هراسي دارد كه دليل آن را نمي‌دانيم و باز مانند تو در اين سن و سال، از سرسره هم گريزان است. البته بابايي از دستم دلخور نشوي چون يادم هست همان آريني كه در ابتدا از آب هراس داشت، بعدها هر روز از من مي‌خواست كه به استخر برويم و به‌راحتي همانند يك ماهي، در بخش عميق استخر شنا مي‌كرد.

عزيز دل بابا

يادته خيلي وقت پيش و وقتي كه يكي از اين مجموعه‌هاي طنز شبانه پخش مي‌شد، براي كاري، يكي دوبار به صحنه فيلمبرداري آن مجموعه رفتم. يك شب به تو گفتم كه روزي تو را هم مي‌برم تا از نزديك بازيگران آن سريال را ببيني؟ اما به علت اتمام آن مجموعه‌، فرصت نشد تو را به سر صحنه فيلمبرداري ببرم. پسر گلم، اين روزها از طريق وبلاگ تو با متين عزيزپور، بازيگر نوجوان آشنا شده‌ايم و متين عزيز در يكي از كامنت‌هايش در وبلاگ تو نوشته است كه اگر بودي، مي‌توانست تو را به سر صحنه فيلمبرداري يكي از مجموعه‌هايي كه در آن بازي دارد، ببرد.كاش بودي بابا، كاش خدا تو را اين گونه از ما نمي گرفت، كاش‌...

باباي گلم

مي‌دانم كه مراقب ما و به فكر ما هستي چرا كه در اين مدت اگر دست ياريگر تو نبود، در برابر اين غم بزرگ، ياراي تحمل نمي‌داشتيم. ما اكنون تنها براي آنكه مزداي تو را بزرگ كنيم، با اين غم بزرگ ساخته‌ايم و تنها براي آنكه ديگران و اطرافيان را آزار ندهيم، سعي مي‌كنيم گريه‌هايمان را به خلوت خود ببريم. پس باز هم به اميد ياري و حمايت تو هستيم تا روزي كه باز هم همه با هم و دركنار هم باشيم.

پسر عزيز بابا

يك سال است كه در اين وبلاگ از تو و براي تو مي‌نويسيم و دريغ كه از بار اين غم جانكاه، حتي ذره‌اي هم كاسته نشده است. حالا من و مامان و تو، دوستاني پيدا كرده‌ايم كه اگرچه برخي از آنان را نديده‌ايم اما در اين مدت يار و همراه ما بوده‌اند. دوستاني كه با غم‌هاي ما، غمگين شده‌اند و در شادي‌هاي كوچكمان هم شريك ما بوده‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:5  توسط ابراهیم باقری  |