تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد
اتاقتو تغییر دادیم. دیوارای اتاقتو  کاغذ دیواری کردیم با طرح ابر و ماه و ستاره با ترکیب رنگ آبی و سفید وسایل اتاق همه عوض شدن. برای مزدا و مهراد تخت و کمد جدید گرفتیم با ترکیب رنگ آبی و زرد. پرده عوش شده. فرش عوش شده همه چی عوض شده. حتی عکساتو به اتاق خودمون منتقل کردیم. میخواستیم به زندگیشون رنگ شادی بدیم. فکرشو بکن مزدا دیگه براش مهمه که بالش و لحافش مرد عنکبوتی باشه! مثل تو که دوست داشتی همه چیزات هری پاتر باشه!

اما

منو بابا خوب میدونیم که این تاثیرات برای ما مقطعی و زودگذر خواهد بود.

اتاق تو قراره برای مزدا و مهراد شروع جدیدی باشه اما بوی تو و خاطرات تو از اونجا پاک شدنی نیستن. یه زمانی تو تنها پسر ما بودی و ما همه این کارها رو برای تو توی اون تاق انجام دادیم حالا مجبور شدیم با دستای خودمون عکس ماشیناتو فوتبالیستاتو خواننده های مورد علاقه تو از روی دیوار بکنیم. هیچوقت شهامت چنین کاری رو در خودمون نمیدیدیم اما چشمامونو بستیم و کندیم. دو سال و نیم که چیزی نیست اگر ۱۰۰۰ سال دیگه هم میگذشت باز هم نمیتونستیم این کارو بکنیم بنابراین چشمامونو بستیم و همه رو کندیم. عمق این درد رو کسی درک میکنه که مثل ما داغ فرزند دیده باشه.

خودمون هم خوب میدونیم که با این تغییرات چیزی در درون ما عوض نمیشه اما این وسط یه سوال بی جواب مونده و اون اینه که حالا جای تو کجاست؟ اتاقت کجاست؟ عکساتو کجا باید بچسبونی؟ وسایلت کو؟ لباساتو کجا آویزون میکنی؟ جوراباتو کدوم گوشه میندازی؟ کیفتو کجا میذاری؟

نمیدونم شایدم ما ابلهانه با اسپری روی غصه هامون رنگ پاشیدیم و شاید این دردناکتر از وضعیت قبلی باشه. اما به هرحال ما این کارا رو کردیم.

خدا رو شکر که مزدا از خاطرات گذشته که به سختی اونا رو به خاطر میاره داره دور و دورتر میشه و مهراد که بعد از اون داستان به دنیا اومده میتونه همدم خوبی براش باشه.

ولی خدا به داد ما برسه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:36  توسط رابعه امان الهی  | 

پسر گلم شروع سال تحصیلی جدید مبارک

امروز به موقع بیدار شدی؟ دست و صورتت و شستی؟ موهاتو شونه کردی؟ لباس پوشیدی؟ صبونه خوردی؟ خوراکی توی کیفت گذاشتی؟ شایدم اونقدر بزرگ شدی که دیگه خوشت نمیاد چیزی ببری مدرسه. کدوم مدرسه میری؟ معلمات کیا هستن؟ میز چندم میشینی؟ (چه سوالی! خوب معلومه دیگه پسر پهلوون من میز آخر میشینه!) بغل دستیت کیه؟ حیاط مدرسه تون بزرگه؟ از مدرسه ات خوشت میاد؟ تو آدم سازگاری هستی. اگر هم خوشت نیاد زود بهش عادت میکنی. دوره راهنمایی چطوره با ابتدایی خیلی فرق داره مگه نه؟  خدای من امسال که بگذره سال دیگه میری سوم راهنمایی! بعدشم دبیرستان. کی باورش میشه پسر من در آینده نزدیک دبیرستانی بشه؟ خودم که به سختی باور میکنم.بچه ها چقدر زود بزرگ میشن. انگار دیروز بود که به دنیا اومدی درست مثل بچه نرگس.و حالا دوم راهنمایی هستی. اصلا گذر زمان رو حس نکردم. انگار چشم باز کردم و دیدم تو بزرگ شدی. تو پسر کوچولوی من. تو از اولش هم باعث حیرت من بودی. از به دنیا اومدت تا مهد کودک رفتنت تا پیش دبستانی و کلاس اول و دوم و ... حالا هم راهنمایی بعد هم دبیرستان و دانشگاه و خدا میدونه بعدشم لابد ناقلا میخوای ازدواج کنی! آخه فکر منو بکن من و بابا هنوز آمادگی نداریم! تو داری زود زود بزرگ میشی فکر نمیکنی ما هنوز با سرعت بزرگ شدن تو تطبیق پیدا نکردیم؟ ما فکر میکنیم هنوز همون پسر و دختری هستیم که با هم میرفتیم کوه.

هر شش ماه یکبار از انجمن ریاضیدانان جوان زنگ میزنن تا شروع ترم جدید رو به ما یادآوری کنن. هر بار بهشون توضیح دادیم که تو دیگه پهلوی ما نیستی اما انگار اونا یادشون میره اسم تو رو حذف کنن. یک هفته پیش دوباره زنگ زدن. و من که از توضیح دادن خسته شدم گوشی رو گذاشتم. تو نه تنها از قلب من و بابا بلکه ظاهرا از لیست اونا هم حذف نشدی!

دوباره شروع کردیم فیلمای خونوادگی رو از آخر به اول نگاه میکنیم اینبار به خواست مزدا . میگه مامان میخوام فیلم ارین و مزدا ببینم. اون همه این فیلما رو ۲ سال پیش هم دیده. خوب اونموقع کوچولوتر بود. میگه آرین کی میاد خونه؟ یواش یواش وقتشه یه چیزایی رو در حد فهمش بهش بگم.

مهراد گرسنه اشه باید برم براش فرنی درست کنم. حسابی نق نق اش دراومده.

  

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:46  توسط رابعه امان الهی  | 

یه روزی مزدا رو میذاشتیم تو روروئک و تو جلوش شیرجه میزدی رو تخت. مزدا از این کار تو خیلی خوشش میومد و از خنده ریسه میرفت. تو هم از صدای قهقهه مزدا خوشت میومد و هی شیرجه میزدی رو تخت.

تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید.

دیشب مزدا تصادفا فهمید که وقتی خودشو تالاپ میندازه رو تخت مهراد خوشش میاد و از خنده ریسه میره.

مامان مامان مهرادو نگاه کن: مزدا خوشو تالاپی مینداخت روی تخت و مهراد قهقهه میزد.

اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید.

بابا رو صدا زدم: ابی یه دقیقه بیا اینا رو ببین! هردومون بهشون نگاه میکردیم و به این میاندیشیدیم که زندگی تکرار لحظه هاست و ما فلک زدگان هم ناظر آن.

 وقتی غم و شادی با هم میامیزند چه احساس غریبی بوجود میاید که که نامی برایش نیست.

***

امشب شب احیاست.

مزدا تو مهد کودک کلی سوره های کوجولو  یاد گرفته. اگه تکرار لحظه ها به سراغمون بیاد لابد میخواد بگه مامان امشب چیکار میکنن؟ - شب بیدار میمونن و دعا میخونن. - مامان منم میخوام بیدار بمونم چی باید بخونم؟ - سوره قدر رو بخون. و از اون جایی که مزدا خیلی خوش خنده است و به کوچکترین بهانه ای میزنه زیر خنده بهتره اصلا نذارم بیدار بمونه که بخواد چیزی رو اشتباه بخونه و بخنده.

ارین جان به نظر تو من دیوونه شدم؟ چرا از هر چیزی میترسم؟ تقصیر من نیست اخه شما بچه ها کاراتون خیلی شبیه همدیگه است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:48  توسط رابعه امان الهی  | 

موضوع انتخابات و پیامدهای اونو فراموش میکنم!!! به خونهای ریخته شده بی توجهی میکنم!!! و سعی میکنم وانمود کنم همه چیز به روال عادی برگشته!!! و ما هم باید به زندگی عادی خودمون ادامه بدیم!!!

واقعا باید از خودم خجالت بکشم.

حالا ............

اگه حوصله داشتین این چند خط رو بخونین این نوشته رو تصادفی تو پوشه مطالب آرین پیدا کردم مربوط  به دو ماه پیشه.

***

آرین جان

چند وقته صبای زود میرم پارک  پیاره روی.  یادته قبل از اینکه ما رو ترک کنی منو تو (توپولوها) قرار گذاشته بودیم بعد از عید، هوا که خوب شد قبل از مدرسه تو یک ساعت بریم پیاده روی که بعد از عید تو رفتی و ما رو تنها گذاشتی.

امروز توی پارک یک خانومی با پسرش اومده  بود. پسرش هم سن و سال تو بود مثل تو لباس تیم فوتبال مورد علاقه شو پوشیده بود مثل تو توپول بود. مثل تو موهاش کوتاه بود و مثل تو دندوناش خرگوشی بود. چقدر نگاش کردم پسرک حسابی خسته شده بود اما دست بردار نبود. می خواست خوش تیپ بشه.

چقدر دلم هوای تو رو کرده بود. یه روزی قرار بود تو هم با من بیای پارک چقدر دلم میخواست امروز تو هم با من بودی حتی با خودم فکر کردم: ممکنه تو توی ذهن من باشی و فکرمو بخونی و الان همراهم باشی؟

وقتی برگشتم خونه و زنگ زدم شاخ درآوردم  که تو از پشت آیفون گفتی مامان اومدی؟ اشتباه نمیکردم این صدای آرین من بود وقتی 4 سالش بود. همون تن صدا همون لحن صحبت. کلی با صدات حال کردم  اینو به فال نیک گرفتم. تو امروز با من بودی اینم نشونه اش که منو متوجه حضور خودت کنی.

پرسیدم : مزدا کی بیدار شدی؟ گفت الان . چه جوری گوشی رو برداشتی؟ بابا بغلم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:2  توسط رابعه امان الهی  | 

 از کی نیومدم؟

مهم نیست.

از موقعی شروع میکنم که جای خالی تو آزارم میداد.

از ۴ هفته پیش که میرفتیم تو خیابونا و شعار میدادیم.

 از روزایی که رو ماشینمون زده بودیم "ادب مرد به ز دولت اوست."

 از روزی که مزدا به دستش روبان سبز بسته بود و دستاشو از تو ماشین بیرون میگرفت تا همه ببینن.

 از  روزی که به پستونک مهراد روبان سبز گره زده بودیم و مردم از کنارمون رد میشدن و لبخند میزدن و دستاشونو به علامت پیروزی میگرفتن و بعضیاشون از مهراد و پستونکش عکس میگرفتن.

اون روزا بود که جای تو خیلی خالی بود.

اگه بودی با روحیه و شادابی یک نوجوان قطعا روی پا بند نبودی.

یک هفته بعد بدترین اتفاقات ممکن افتاد.

اتفاقاتی که در تصور هیچکس نمیگنجید.

 فهمیدم که اشتباه  بزرگی کردم.

 ارین جان نه تنها نباید جاتو خالی میکردم بلکه باید بگم همون بهتر که نبودی این همه بی عدالتی و تقلب و دروغ و ... و... و... و... رو ببینی.

یک هفته بعد تو پسر گلم میزبان میمهانهایی از بهترینها بودی.

مهمانهایی که به جز ندا اسم هیچکدومشون رو نمیدونیم.

اما میدونیم همه شون جوون بودن و پر شور و تو سرشون پر از امید و آرزو و تو دلشون پر از عشق به مردم و وطن.

و حالا دو هفته از مرگ ندا و نداها میگذره .

حال من هنوز بده.

 به خانواده این بچه ها فکر میکنم. به دل پر درد مادراشون.

 اگر تو این مدت نمیتونستم چیزی از تو بنویسم به خاطر این بود که در مقابل دل مادرای اونا کم آوردم.

مزدا میپرسه مامان چرا چشمات با من اخمو شده؟!

مهراد میخواد بدونه چرا دیگه مامان قربون صدقه اش نمیره؟

حتما تو هم میخواستی بدونی چرا دیگه ازت چیزی نمینویسم؟

نه پسرم فراموشت نکردم. جای تو تو دل مامان همیشه بازه.

 و حالا باید دلمو بازتر کنم برای عشق ورزیدن به دوستای جدیدت. به ندا و نداها.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:3  توسط رابعه امان الهی  |