|
|
|
|
|
آرین جان دیروز کالسکه مهراد رو افتتاح کردیم. درست مثل 4 سال پیش وقتی که کالسکه مزدا رو از توی جعبه اش درآوردیم. مهراد رو گذاشتم توی کالسکه و دست مزدارو گرفتمو سلانه سلانه رفتیم پارک نیلوفر. درست مثل اون وقتا ... رفتیم نشستیم روی نیمکت جلوی زمین بازی. درست مثل اون وقتا. فکرش رو بکن کی رو دیدم؟ سهیل اونجا بود با یکی دیگه از دوستات که اسمش حامده. سهیل سلام علیک کرد و یک کمی با مزدا توپ بازی کرد. چقدر بزرگ شده . ماشاالله کلاس دوم راهنماییه. بهش گفتم: سهیل یادته یه روز از تو و آرین و میثم و یکی دیگه از دوستاتون که اسمش یادم نیست کلی فیلم و عکس گرفتم؟ خندید و گفت: نه یادم نیست. گفتم: نشون به اون نشونی که آرین مزدا رو که یک سالش بود تو بغلش گرفته بود و مزدا هی وول میخورد و شیطونی میکرد. دوباره خندید و گفت: نه یادم نمیاد! گفتم: ازتون سوال کردم شماها همه تون مدرسه اسوه میرین؟ جواب دادین نه. یکی گفت مدرسه مهدیزاده میرم. یکی گفت مدرسه ابن سینا یکی گفت مدرسه ابرار. من خنده ام گرفت نمیدونم چرا فکر میکردم هنه تون مدرسه اسوه میرین. شاید چون آرین مدرسه اسوه میره. بازم خندید و گفت : نه یادم نمیاد. گفتم به هر صورت من عکس تو و آرین و دوستاتو دارم. هوا چقدر خوب بود مثل اون وقتا. درختا سرسبز و سرحال بودن مثل اون وقتا. هوا که یک کمی تاریک شد سر و کله پشه ها پیدا شد و افتادن به جونمون مثل اون وقتا. اما ... تو نبودی تو زمین چمن با دوستات فوتبال بازی کنی. برعکس اون وقتا تو نبودی بازیتو ول کنی و بیای دست مزدا رو بگیری و تاتی تاتی راهش ببری. برعکس اون وقتا تو نبودی بری براش بستنی بخری. برعکس اون وقتا تو نبودی با دوچرخه ات بیای و بری و دور بزنی. درست برعکس اون وقتا. یاد اون روزی افتادم که : 2 ماه بعد از رفتن تو، همه جسارتمو جمع کردم و تصمیم گرفتم برم توی پارک و روی اون نیمکت همیشگی بشینم . هیچکس توی پارک نبود چون دیروقت بود. با کمال پررویی نشستم و سعی کردم همه چیز رو بدقت نگاه کنم . همه چیز سر جاش بود. نه فقط توی پارک بلکه روی کره زمین همه چیز سر جاش بود،جز تو. نه فقط در قلبم که در همه وجودم آتیش شعله گرفت. سرمو توی دستام گرفتم و از درونم در درونم نعره کشیدم طوری که بند بند وجودم از هم باز شد. تو رو صدا زدم: آری ....................................................................................ین .......................................................................................................... اما کسی صدامو نشنید . حتی تو یکی دو ساعت تو پارک بودیم و بعد سلانه سلانه برگشتیم خونه،مثل اون وقتا. کالسکه مهراد رو گذاشتیم توی انباری، مثل اون وقتا. مزدا و مهراد شنگول و منگول بودن،اما مامان: دربو داغون. درست برعکس اون وقتا.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط رابعه امان الهی
|
|
||