<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 06:08:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>10 شمع روشن - 3 شمع خاموش</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>پسر گلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۱۳ سال پیش روز هفتم آذر ماه ۷۵ ساعت ۲ و ۳۵ دقیقه بعد از ظهر با صدای گریه هات شادی رو به ما هدیه کردی و ما حالا در چنین روزی با گریه های بی صدامون بغضمون رو فرومیخوریم و حسرت میکشیم که تو در کنارمون نیستی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 06:08:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>arianbagheri</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکرار و تکرار و باز هم تکرار</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>آرین جان 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد سرمو از پنجره بکنم بیرون و فریاد بزنم: آی مسلمونا به دادم برسین! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که میشه هنوز هوا درست و حسابی روشن نشده مهراد از خواب بیدار میشه و شروع میکنه به آواز خوندن! دیگه نمیذاره کسی بخوابه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتیه ۴ دست و پا میره. اول میره سراغ مزدا. صداش میکنه. مزدا جواب نمیده. دس دسی میکنه مزدا محل نمیذاره بعد بهش کله میزنه فایده نداره میره روش و سعی میکنه گازش بگیره! اما با دو تا دندون نمیشه برای گاز گرفتن ۴ تا دندون لازمه . موهاشو میکشه! تازه مزدا یه تکونی به خودش میده: برو کنار. دوباره چشماشو میبنده. مهراد که به این سادگی دست بردار نیست با دو تا دستاش میزنه تو صورت مزدا: دا دا دا دا دا مزدا کش و قوسی به خودش میده : مامان اینو ببر کنار. صدای تو توی گوشم زنگ میزنه: مامان مزدا رو بگیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهراد که فکر میکنه مزدا رو بیدار کرده اول از این موفقیت خوشحال میشه و میخنده اما وقتی میبینه مزدا پیچ و تابی خورد و پشتشو به اون کرد جیغ میزنه و موهاشو میکشه و با دستاش توی سر مزدا میزنه. دا دا دا دا دا و مزدا خان که دیگه خواب از سرش پریده یواش یواش از جاش بلند میشه و بدش نمیاد با مهراد سروکله بزنه. مهرا خوشحال از اینکه بالاخره مزدا رو بیدار کرده یه خنده شیرین تحویل مزدا میده با دو تا دندون قشنگش به مزدا سلام میکنه و براش دست و پا تکون میده و دوتایی با هم گلاویز میشن. و سرو صدا میکنن و می خندن گاهی هم جیغ میکشن. این قصه هر روز بیدار شدن این دوتاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی مهراد ۴ دست و پا میره بیچاره شدیم به همه جا سرک میکشه به همه چیز دست میزنه میره تو اتاق تو و هر کاری دلش میخواد میکنه صدای جیغ مزدا بلند میشه: مامان بیا اینو ببر. دوباره صدای تو توی گوشم  زنگ میزنه: مامان بیا این بچه رو بگیر. بعد کتاب ریاضی تو رو با سلام و صلوات از تو دستای مزدا درمیاریم. ناقلا چقدر زورش زیاده مگه کتابو ول میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزدا فریاد میزنه مامان اینجا اتاق منه. یادم میاد بهت جواب میدادم: مامان جان اتاق دوتاتونه. خودت نی نی خواستی. مزدا میگه: آخه اسباب بازیامو خراب میکنه. - : کتاباتو بذار بالای کمد که دستش نرسه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 16:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسايه ها ياري كنيد!</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ مزدا و مهراد مدتي است كه دچار اشكال شده و صفحه اول آن بلافاصله بعد از باز شدن به سايت بلاگرد لينك مي شود. اگر از دوستان كسي اطلاعي درباره نحوه رفع اين مشكل دارد ممنون مي شويم كه به ما هم اطلاع  بدهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>arianbagheri</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جای تو کجاست؟</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>اتاقتو تغییر دادیم. دیوارای اتاقتو  کاغذ دیواری کردیم با طرح ابر و ماه و ستاره با ترکیب رنگ آبی و سفید وسایل اتاق همه عوض شدن. برای مزدا و مهراد تخت و کمد جدید گرفتیم با ترکیب رنگ آبی و زرد. پرده عوش شده. فرش عوش شده همه چی عوض شده. حتی عکساتو به اتاق خودمون منتقل کردیم. میخواستیم به زندگیشون رنگ شادی بدیم. فکرشو بکن مزدا دیگه براش مهمه که بالش و لحافش مرد عنکبوتی باشه! مثل تو که دوست داشتی همه چیزات هری پاتر باشه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو بابا خوب میدونیم که این تاثیرات برای ما مقطعی و زودگذر خواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتاق تو قراره برای مزدا و مهراد شروع جدیدی باشه اما بوی تو و خاطرات تو از اونجا پاک شدنی نیستن. یه زمانی تو تنها پسر ما بودی و ما همه این کارها رو برای تو توی اون تاق انجام دادیم حالا مجبور شدیم با دستای خودمون عکس ماشیناتو فوتبالیستاتو خواننده های مورد علاقه تو از روی دیوار بکنیم. هیچوقت شهامت چنین کاری رو در خودمون نمیدیدیم اما چشمامونو بستیم و کندیم. دو سال و نیم که چیزی نیست اگر ۱۰۰۰ سال دیگه هم میگذشت باز هم نمیتونستیم این کارو بکنیم بنابراین چشمامونو بستیم و همه رو کندیم. عمق این درد رو کسی درک میکنه که مثل ما داغ فرزند دیده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمون هم خوب میدونیم که با این تغییرات چیزی در درون ما عوض نمیشه اما این وسط یه سوال بی جواب مونده و اون اینه که حالا جای تو کجاست؟ اتاقت کجاست؟ عکساتو کجا باید بچسبونی؟ وسایلت کو؟ لباساتو کجا آویزون میکنی؟ جوراباتو کدوم گوشه میندازی؟ کیفتو کجا میذاری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم شایدم ما ابلهانه با اسپری روی غصه هامون رنگ پاشیدیم و شاید این دردناکتر از وضعیت قبلی باشه. اما به هرحال ما این کارا رو کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر که مزدا از خاطرات گذشته که به سختی اونا رو به خاطر میاره داره دور و دورتر میشه و مهراد که بعد از اون داستان به دنیا اومده میتونه همدم خوبی براش باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خدا به داد ما برسه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم زمین چرخید و چرخید و به مهر رسید</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>پسر گلم شروع سال تحصیلی جدید مبارک 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز به موقع بیدار شدی؟ دست و صورتت و شستی؟ موهاتو شونه کردی؟ لباس پوشیدی؟ صبونه خوردی؟ خوراکی توی کیفت گذاشتی؟ شایدم اونقدر بزرگ شدی که دیگه خوشت نمیاد چیزی ببری مدرسه. کدوم مدرسه میری؟ معلمات کیا هستن؟ میز چندم میشینی؟ (چه سوالی! خوب معلومه دیگه پسر پهلوون من میز آخر میشینه!) بغل دستیت کیه؟ حیاط مدرسه تون بزرگه؟ از مدرسه ات خوشت میاد؟ تو آدم سازگاری هستی. اگر هم خوشت نیاد زود بهش عادت میکنی. دوره راهنمایی چطوره با ابتدایی خیلی فرق داره مگه نه؟  خدای من امسال که بگذره سال دیگه میری سوم راهنمایی! بعدشم دبیرستان. کی باورش میشه پسر من در آینده نزدیک دبیرستانی بشه؟ خودم که به سختی باور میکنم.بچه ها چقدر زود بزرگ میشن. انگار دیروز بود که به دنیا اومدی درست مثل بچه نرگس.و حالا دوم راهنمایی هستی. اصلا گذر زمان رو حس نکردم. انگار چشم باز کردم و دیدم تو بزرگ شدی. تو پسر کوچولوی من. تو از اولش هم باعث حیرت من بودی. از به دنیا اومدت تا مهد کودک رفتنت تا پیش دبستانی و کلاس اول و دوم و ... حالا هم راهنمایی بعد هم دبیرستان و دانشگاه و خدا میدونه بعدشم لابد ناقلا میخوای ازدواج کنی! آخه فکر منو بکن من و بابا هنوز آمادگی نداریم! تو داری زود زود بزرگ میشی فکر نمیکنی ما هنوز با سرعت بزرگ شدن تو تطبیق پیدا نکردیم؟ ما فکر میکنیم هنوز همون پسر و دختری هستیم که با هم میرفتیم کوه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر شش ماه یکبار از انجمن ریاضیدانان جوان زنگ میزنن تا شروع ترم جدید رو به ما یادآوری کنن. هر بار بهشون توضیح دادیم که تو دیگه پهلوی ما نیستی اما انگار اونا یادشون میره اسم تو رو حذف کنن. یک هفته پیش دوباره زنگ زدن. و من که از توضیح دادن خسته شدم گوشی رو گذاشتم. تو نه تنها از قلب من و بابا بلکه ظاهرا از لیست اونا هم حذف نشدی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره شروع کردیم فیلمای خونوادگی رو از آخر به اول نگاه میکنیم اینبار به خواست مزدا . میگه مامان میخوام فیلم ارین و مزدا ببینم. اون همه این فیلما رو ۲ سال پیش هم دیده. خوب اونموقع کوچولوتر بود. میگه آرین کی میاد خونه؟ یواش یواش وقتشه یه چیزایی رو در حد فهمش بهش بگم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهراد گرسنه اشه باید برم براش فرنی درست کنم. حسابی نق نق اش دراومده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/318678047.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 209px; HEIGHT: 323px&quot; height=454 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510285.jpg&quot; width=213 align=baseline border=0&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 229px; HEIGHT: 323px&quot; height=414 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510290.jpg&quot; width=291 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 450px; HEIGHT: 559px&quot; height=627 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510300.jpg&quot; width=316 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 449px; HEIGHT: 310px&quot; height=395 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510294.jpg&quot; width=404 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 251px; HEIGHT: 380px&quot; height=533 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510295.jpg&quot; width=402 align=baseline border=0&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 252px; HEIGHT: 380px&quot; height=507 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510308.jpg&quot; width=205 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 484px; HEIGHT: 373px&quot; height=399 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/321510301.jpg&quot; width=427 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1745/11048061/19625272/316841251.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی تکرار لحظه هاست</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>یه روزی مزدا رو میذاشتیم تو روروئک و تو جلوش شیرجه میزدی رو تخت. مزدا از این کار تو خیلی خوشش میومد و از خنده ریسه میرفت. تو هم از صدای قهقهه مزدا خوشت میومد و هی شیرجه میزدی رو تخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید. تو میپریدی اون میخندید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب مزدا تصادفا فهمید که وقتی خودشو تالاپ میندازه رو تخت مهراد خوشش میاد و از خنده ریسه میره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان مامان مهرادو نگاه کن: مزدا خوشو تالاپی مینداخت روی تخت و مهراد قهقهه میزد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید اون میپرید این میخندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا رو صدا زدم: ابی یه دقیقه بیا اینا رو ببین! هردومون بهشون نگاه میکردیم و به این میاندیشیدیم که زندگی تکرار لحظه هاست و ما فلک زدگان هم ناظر آن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی غم و شادی با هم میامیزند چه احساس غریبی بوجود میاید که که نامی برایش نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب شب احیاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مزدا تو مهد کودک کلی سوره های کوجولو  یاد گرفته. اگه تکرار لحظه ها به سراغمون بیاد لابد میخواد بگه مامان امشب چیکار میکنن؟ - شب بیدار میمونن و دعا میخونن. - مامان منم میخوام بیدار بمونم چی باید بخونم؟ - سوره قدر رو بخون. و از اون جایی که مزدا خیلی خوش خنده است و به کوچکترین بهانه ای میزنه زیر خنده بهتره اصلا نذارم بیدار بمونه که بخواد چیزی رو اشتباه بخونه و بخنده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارین جان به نظر تو من دیوونه شدم؟ چرا از هر چیزی میترسم؟ تقصیر من نیست اخه شما بچه ها کاراتون خیلی شبیه همدیگه است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 07:17:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موضوع بایگانی شده قبل از انتخابات</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;موضوع انتخابات و پیامدهای اونو فراموش میکنم!!! به خونهای ریخته شده بی توجهی میکنم!!! و سعی میکنم وانمود کنم همه چیز به روال عادی برگشته!!! و ما هم باید به زندگی عادی خودمون ادامه بدیم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا باید از خودم خجالت بکشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا ............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه حوصله داشتین این چند خط رو بخونین این نوشته رو تصادفی تو پوشه مطالب آرین پیدا کردم مربوط  به دو ماه پیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرین جان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند وقته صبای زود میرم پارک  پیاره روی.  یادته قبل از اینکه ما رو ترک کنی منو تو (توپولوها) قرار گذاشته بودیم بعد از عید، هوا که خوب شد قبل از مدرسه تو یک ساعت بریم پیاده روی که بعد از عید تو رفتی و ما رو تنها گذاشتی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز توی پارک یک خانومی با پسرش اومده  بود. پسرش هم سن و سال تو بود مثل تو لباس تیم فوتبال مورد علاقه شو پوشیده بود مثل تو توپول بود. مثل تو موهاش کوتاه بود و مثل تو دندوناش خرگوشی بود. چقدر نگاش کردم پسرک حسابی خسته شده بود اما دست بردار نبود. می خواست خوش تیپ بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر دلم هوای تو رو کرده بود. یه روزی قرار بود تو هم با من بیای پارک چقدر دلم میخواست امروز تو هم با من بودی حتی با خودم فکر کردم: ممکنه تو توی ذهن من باشی و فکرمو بخونی و الان همراهم باشی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی برگشتم خونه و زنگ زدم شاخ درآوردم  که تو از پشت آیفون گفتی مامان اومدی؟ اشتباه نمیکردم این صدای آرین من بود وقتی 4 سالش بود. همون تن صدا همون لحن صحبت. کلی با صدات حال کردم  اینو به فال نیک گرفتم. تو امروز با من بودی اینم نشونه اش که منو متوجه حضور خودت کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسیدم : مزدا کی بیدار شدی؟ گفت الان . چه جوری گوشی رو برداشتی؟ بابا بغلم کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 06:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کجا شروع کنم؟</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; از کی نیومدم؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مهم نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;از موقعی شروع میکنم که جای خالی تو آزارم میداد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;از ۴ هفته پیش که میرفتیم تو خیابونا و شعار میدادیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; از روزایی که رو ماشینمون زده بودیم &quot;ادب مرد به ز دولت اوست.&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; از روزی که مزدا به دستش روبان سبز بسته بود و دستاشو از تو ماشین بیرون میگرفت تا همه ببینن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; از  روزی که به پستونک مهراد روبان سبز گره زده بودیم و مردم از کنارمون رد میشدن و لبخند میزدن و دستاشونو به علامت پیروزی میگرفتن و بعضیاشون از مهراد و پستونکش عکس میگرفتن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اون روزا بود که جای تو خیلی خالی بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اگه بودی با روحیه و شادابی یک نوجوان قطعا روی پا بند نبودی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;یک هفته بعد بدترین اتفاقات ممکن افتاد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اتفاقاتی که در تصور هیچکس نمیگنجید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; فهمیدم که اشتباه  بزرگی کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; ارین جان نه تنها نباید جاتو خالی میکردم بلکه باید بگم همون بهتر که نبودی این همه بی عدالتی و تقلب و دروغ و ... و... و... و... رو ببینی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;یک هفته بعد تو پسر گلم میزبان میمهانهایی از بهترینها بودی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مهمانهایی که به جز ندا اسم هیچکدومشون رو نمیدونیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اما میدونیم همه شون جوون بودن و پر شور و تو سرشون پر از امید و آرزو و تو دلشون پر از عشق به مردم و وطن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;و حالا دو هفته از مرگ ندا و نداها میگذره .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;حال من هنوز بده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; به خانواده این بچه ها فکر میکنم. به دل پر درد مادراشون.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; اگر تو این مدت نمیتونستم چیزی از تو بنویسم به خاطر این بود که در مقابل دل مادرای اونا کم آوردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مزدا میپرسه مامان چرا چشمات با من اخمو شده؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مهراد میخواد بدونه چرا دیگه مامان قربون صدقه اش نمیره؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;حتما تو هم میخواستی بدونی چرا دیگه ازت چیزی نمینویسم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;نه پسرم فراموشت نکردم. جای تو تو دل مامان همیشه بازه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNoSpacing dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 115%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; و حالا باید دلمو بازتر کنم برای عشق ورزیدن به دوستای جدیدت. به ندا و نداها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 18:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از قرص مولتی ویتامین تا مغز فندق</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرین جان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی که ببینی مزدا پا گذاشته جای پای تو. یادمه وقتی کوچولو بودی دوست داشتی فیلمهای ترسناک ببینی بعد که میخواستی بری بخوابی میترسیدی خوابهای ترسناک ببینی. جالبه که بازم اصرار داشتی فیلمهای ترسناک ببینی و باز هم شبا موقع خوابیدن از تنهایی و تاریکی و کابوس میترسیدی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو بابا فکر کردیم بهتره تو رو با شیوه تلقین درمان کنیم! بهت گفتیم اگه هر رقت میترسی یه دونه از این قرصای صورتی (مولتی ویتامین) بخوری دیگه خواب بد نمیبینی! تو هم هر وقت میترسیدی یه دونه از اونا میخوردی و میخوابیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدها که بزرگ شدی برات توضیح دادیم که اون قرصا مولتی ویتامین بودن و هیچ ربطی به خوابهای ترسناک نداشتن! بر خلاف تصور منو بابا تو نه تنها تعجب نکردی بلکه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش غش غش غش با صدای بلند کلی خندیدی و بعدش گفتی عیبی نداره اما من بازم وقتی میترسم می خوام از اون قرصا بخورم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا مزدا مثل تو شده. یه شب که خواب بدی دیده بود و میترسید دوباره بخوابه من از این حربه استفاده کردم و با یه تیر ۲ نشون زدم.دیدم مزدا توی آجیل مغز فندق رو دوست نداره بهش گفتم اگه  از اینا بخوری خواب بد نمیبینی. مزدا پرسید چند تا بخورم؟ گفتم ۲ تا. حالا هر شب ۲ تا مغز فندق میخوره و میخوابه تازه برای احتیاط ۲ تا هم زیر بالشش قایم میکنه برای نصفه شبش اگه احیانا بیدار شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا پشیمونم چرا نگفتم ۵ تا که هر شب ۵ تا بخوره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل اون وقتا ...</title>
<link>http://arianbagheri.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آرین جان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز کالسکه مهراد رو افتتاح کردیم. درست مثل 4 سال پیش وقتی که کالسکه مزدا رو از توی جعبه اش درآوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهراد رو گذاشتم توی کالسکه و دست مزدارو گرفتمو سلانه سلانه رفتیم پارک نیلوفر. درست مثل اون وقتا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتیم نشستیم روی نیمکت جلوی زمین بازی. درست مثل اون وقتا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکرش رو بکن کی رو دیدم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهیل اونجا بود با یکی دیگه از دوستات که اسمش حامده. سهیل سلام علیک کرد و یک کمی با مزدا توپ بازی کرد. چقدر بزرگ شده . ماشاالله کلاس دوم راهنماییه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهش گفتم: سهیل یادته یه روز از تو و آرین و میثم و یکی دیگه از دوستاتون که اسمش یادم نیست کلی فیلم و عکس گرفتم؟ خندید و گفت: نه یادم نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: نشون به اون نشونی که آرین مزدا رو  که یک سالش بود تو بغلش گرفته بود و مزدا هی وول میخورد و شیطونی میکرد. دوباره خندید و گفت: نه یادم نمیاد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: ازتون سوال کردم شماها همه تون مدرسه اسوه میرین؟ جواب دادین نه. یکی گفت مدرسه مهدیزاده میرم. یکی گفت مدرسه ابن سینا یکی گفت مدرسه ابرار. من خنده ام گرفت نمیدونم چرا فکر میکردم هنه تون مدرسه اسوه میرین. شاید چون آرین مدرسه اسوه میره.&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازم خندید و گفت : نه یادم نمیاد. گفتم به هر صورت من عکس تو و آرین و دوستاتو دارم.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوا چقدر خوب بود مثل اون وقتا. درختا سرسبز و سرحال بودن مثل اون وقتا. هوا که یک کمی تاریک شد سر و کله پشه ها پیدا شد و افتادن به جونمون مثل اون وقتا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو نبودی تو زمین چمن با دوستات فوتبال بازی کنی. برعکس اون وقتا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو نبودی بازیتو ول کنی و بیای دست مزدا رو بگیری و تاتی تاتی راهش ببری. برعکس اون وقتا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو نبودی بری براش بستنی بخری. برعکس اون وقتا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو نبودی با دوچرخه ات بیای و بری و دور بزنی. درست برعکس اون وقتا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاد اون روزی افتادم که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2 ماه بعد از رفتن تو، همه جسارتمو جمع کردم و تصمیم گرفتم برم توی پارک و روی اون نیمکت همیشگی بشینم . هیچکس توی پارک نبود چون دیروقت بود. با کمال پررویی نشستم و سعی کردم همه چیز رو بدقت نگاه کنم . همه چیز سر جاش بود. نه فقط توی پارک بلکه روی کره زمین همه چیز سر جاش بود،جز تو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه فقط در قلبم که در همه وجودم آتیش شعله گرفت. سرمو توی دستام گرفتم و از درونم در درونم نعره کشیدم طوری که بند بند وجودم از هم باز شد. تو رو صدا زدم: آری­­ ....................................................................................ین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..........................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما کسی صدامو نشنید . حتی تو&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی دو ساعت تو پارک بودیم و بعد سلانه سلانه برگشتیم خونه،مثل اون وقتا. کالسکه مهراد رو گذاشتیم توی انباری، مثل اون وقتا. مزدا و مهراد شنگول و منگول بودن،اما مامان:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دربو داغون. درست برعکس اون وقتا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 362px; HEIGHT: 277px&quot; height=307 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/314559565.jpg&quot; width=348 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 368px; HEIGHT: 266px&quot; height=252 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/314559568.jpg&quot; width=330 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 375px; HEIGHT: 273px&quot; height=258 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/314559570.jpg&quot; width=329 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 374px; HEIGHT: 273px&quot; height=297 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1682/10355792/18567571/314559566.jpg&quot; width=399 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arianbagheri&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>felor</dc:creator>
<guid>http://arianbagheri.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
